دنلود کتاب «مغلطه های روحانیون» نوشته «ن فخر»

در این کتاب به تحلیل بسیاری از مغلطه های مشترک بین روحانیون ادیان گوناگون و بویژه مغلطه های رایج بین روحانیون مسلمان و همچنین تناقضات موجود در قرآن پرداخته شده است. اینکه چرا روحانیون ادیان گوناگون به مغلطه پناه می برند؟ مغلطه های رایج روحانیون کدامند؟ چرا معمولا متوجه مغلطه های روحانیون نمی شویم و آنها را می پذیریم و اینکه چگونه می توان به مغلطه آمیز بودن سخنان روحانیون پی برد؟

در این کتاب به تحلیل بسیاری از مغلطه های مشترک بین روحانیون ادیان گوناگون و بویژه مغلطه های رایج بین روحانیون مسلمان و همچنین تناقضات موجود در قرآن پرداخته شده است. اینکه چرا روحانیون ادیان گوناگون به مغلطه پناه می برند؟ مغلطه های رایج روحانیون کدامند؟ چرا معمولا متوجه مغلطه های روحانیون نمی شویم و آنها را می پذیریم و اینکه چگونه می توان به مغلطه آمیز بودن سخنان روحانیون پی برد؟

 

 

 
Page 1 of 130
مغلطه چیست؟
بسیارپیش می آید که ما انسانها برای رسیدن به خواسته هایمان ناچارمی شویم دیگران را به باور امری
متقاعد کنیم. یک فروشنده از کالای خود تعریؾ می کند و سعی می کند ذهن خریدار را به مزیتهای
کالایش سوق دهد و اگر مشتری متوجه عیبی شود فروشنده تلاش می کند به روشهای مختلؾ توجه او را
از آن عیب به سمتی دیگری منحرؾ سازد تا بالاخره کالایش را بفروشد . همۀ ما تجربۀ خرید یک
محصول را که بعداً از خریدش پشیمان شده ایم، داشته ایم و متوجه زیرکی فروشنده هم شده ایم و ای بسا
که خود، با دیگران همین کار را کرده ایم . رازِ کار در باوراندن یک عقیدۀ مثبت دربارۀ یک متاع است
که بعداً فهمیده می شود که آ ن عقیده اشتباه بوده . در اینجا ما با کسب تجربۀ تلخ می آ موزیم که دیگر
به آن فروشنده رجوع نکنیم یا اگر کردیم با دقت بیشتری مراقب خواهیم بود که کالا را با روش خاصی
ارزیابی کنیم تا لفاظی فروشنده تأثیری در عقیدۀ ما نسبت به کالا نداشته باشد. کم کم یاد می گیریم که به
کدام حرؾ فروشنده توجه کنیم و به کدام توجه نکنیم و خلاصه فنون رها ماندن از مؽلطه های فروشنده
را می آموزیم.
گاهی ما انسانها فروشندگانِ اجناسی هستیم که اگر قرار باشد خریدار، روزی به اشکالات و معایب آن ها
پی برد و دیگر به ما مراجعه نکند، کارمان را برای همیشه از دست می دهیم یا لطمۀ بدی به منافعمان
وارد می شود. پس باید با روشهایی همواره ذهن خریدار را از توجه به معایب کالایمان دور نگه داریم و
برای این کار لازم است به گونه ای عمل کنیم که ذهن خریدار،هرگز متوجه عیب کالا نگردد.
مثلاً اگر من یک معلم خصوصی با سطح دانش کم باشم و خودم هم بدانم که سواد کافی برای کارم ندارم
،به سؤال یک دانش آموز که جوابش را نمی دانم و باید بدانم با روشی پاسخ می دهم که آن دانش آموز
Page 5 of 130
عقیده اش را دربارۀ با سواد بودن من از دست ندهد چرا که اگر اینطور شود من منافع و خواستنیهایی را
از دست می دهم که اصلاً نمی خواهم از دست بدهم.
در مثال گفته شده آن منافع چیست؟
یکی” شؽل” است و من زندگیم را از عایدی شؽلم می گذرانم و حیاتم به آن وابسته است.
دیگری” آبروی” من در نزد شاگردان و نیز کسانی است که ممکن است شاگردان ، داستان مرا برایشان
تعریؾ کنند. اگر من بدانم نداشتن پاسخِ یک سؤال منجر به این قضاوت درباره ام خواهد شد که” بی
سوادم” و ممکن است موقعیتم در ذهن دیگران نزول یابد، ای بسا به تکاپو بیافتم که با مطالعۀ بیشتر و
صرؾ هزینه و یا حتی پول، پاسخ سؤال را پیش تر بیابم. حتی اگر معلم بازنشسته ای باشم که دیگر
دانستن یا ندانستن مطلبی برایم منفعت مادی نداشته باشد، باز هم ترجیح می دهم در موقعیتِ طرح سؤال
، جواب آن را بدانم. یعنی” آبرو” خود امری خواستنی و منفعتی معنوی است و در بسیاری موارد
ارزشی کم تر از منافع مادّی ندارد .
آبرو یعنی موقعیت خوب ما در ذهن دیگران که گاهی برای حفظ آن و یا بهبود آن حاضریم از مال و
حتی جان خود و جان عزیزان خود بگذریم .
پدری بدون تحقیق و فقط بر اساس شنیده هایش مرتکب قتل دختر خود می شود تا لکۀ ننگ یک بی
آبرویی را که فقط به گوشش رسیده که توسط دخترش انجام شده پاک کند . او خود، محکوم به مجازات
می شود. در واقع تحت تأ ثیر موقعیت جدیدش در ذهن آشنایانش که از موقعیت قبلی پایین تر است و به
این دلیل که در چشم آنها حقیرتر از گذشته می آید و او را دارای مرتبه ای پایین تر از خودشان می
شمارند، هم زندگی دخترش را می گیرد و هم زندگی خودش و خانواده اش را تباه می کند و تنها چیزی
که به دست می آورد اینست که حالا آشنایانش او را با ؼیرت می دانند و این یعنی در ذهنشان او را
Page 6 of 130
مجدداً به مرتبه ای بالا تر می برند. در چنین موردی اگر پدر، مسلمان باشد قتل، نه انگیزۀ مالی دارد و
نه حتی انگیزۀ دینی. چون طبق احکام اسلامی باید عملِ دختر با شهادت تعداد مشخصی شاهد و تحت
شرایطی خاص ثابت می شد. پدر فقط برای آبرویش این کار را کرده است.
ثروت ، قدرت و آبرو ) یا برتری در ذهن دیگران(سه تا از مطلوبهایی هستند که باعث می شوند ما
انسانها آگاهانه یا ناآگاهانه سعی کنیم با ذهن همنوعانمان بازی کنیم و با ایجاد و حفظ باورهایی در سر
آنها ، خود به مطلوبهای یاد شده برسیم. ای بسا که خودمان از این بازی خبر نداریم و فکر می کنیم آنچه
سعی در القاء آن به دیگران داریم” حقیقتِ محض” است و روشمان هم “منطقِ بی عیب” و گفتارمان،
“برهان قاطع”. خلاصه هیچ سوء نیتی نداریم. در این حالت هدفمان مستقیما نه ثروت است نه قدرت و
نه آبرو بلکه حفظ متعصبانۀ عقایدمان است .
اما تعصب چیست؟
تعصب چیست؟
فرض کنید دوستی از شما دربارۀ خرید اتومبیل مشورت بخواهد و شما یک اتومبیل خاص را به او
معرفی کنیدو شرحی از خوبیهای آن ماشین برای دوست خود بگویید و به او برای خرید آن ماشین
اصرار کنید و او هم آن را بخرد. شما دوست ندارید که مشکلی برای آن اتومبیل پیش بیاید چرا که فکر
می کنید اگر ایرادی در اتومبیل کشؾ شود دوست شما ،شما را فاقد دانش دربارۀ اتومبیل خواهد دانست و
ممکن است بار بعد، دیگر از شما مشورت نخواهد البته نفس مشورت خواستن چندان مهم نیست مهم
اینست که شما دیگر در ذهن دوستتان” مقام” قبلی را که در اینجا همان واجدِ شرایط بودن برای مشورت
است از دست خواهید داد. ای بسا که اگر اشکالی هم برای اتومبیل پیش آید شما سعی کنید آنرا کوچک
جلوه دهید یا تقصیر شرایط خاص بیاندازید .مثلاً بگویید این اشکال مربوط به بی توجهی دارندۀ قبلی این
Page 7 of 130
اتومبیل است و این نوع ماشین، معمولاً دچار چنین اشکالی نمی شود .در این حالت شما که پیش از این
نسبت به این ماشین حس خاصی نداشتید اکنون دوست ندارید که عیبی در آن ببینید .منظور، عیب، در
طراحی و ساختار و اجناس بکار رفته در آن است. یعنی عیبی که بتوان بطور کلی به آن مدل از
اتومبیل نسبت داد. نه عیبی که بی توجهیِ یک مصرؾ کننده در آن ایجاد کرده باشد.
اگر شما بجای اینکه آن اتومبیل را کلاً خوب توصیؾ کنید به دوست خود می گفتید که فلان خوبیها را از
این اتومبیل دیده اید و نظر کلی را به خود او واگذار می کردید، دیگر جایگاه خود را در ذهن او متصل
به کیفیت آن اتومبیل نمی دیدید و هر مشکلی را هم که در مورد آن ماشین کشؾ می شد، به عنوان یک
واقعیت و بدون مقاومت می پذیرفتید.
اگر بجای اینکه بگوییم فلان رستوران خیلی خوب است فقط به واقعیتِ مشاهده شدۀ خود اشاره کنیم مثلاً
اینکه دفعات محدودی که به آن رستوران مراجعه کرده ایم فلان ؼذایش باب طبع ما بوده است، دیگر
نگران اظهار نظر کسانی که با توجه به این حرؾِ ما به آن رستوران مراجعه می کنند نخواهیم بود. اگر
یک سیاستمدار را بطور کلی” بد” توصیؾ نکنیم و خود را مخالؾ مطلق او معرفی نکنیم، آنگاه دیگر با
شنیدن یک حرؾ مثبت دربارۀ یک عملکردِ مثبت آن سیاستمدار سعی در انکار و یا بی ارزش نشان دادن
آن عمل، پیش از بررسی صحت و سقمِ خبر و به رخ کشیدن دوباره و دوبارۀ بدیهای او نخواهیم کرد تا
به این وسیله ثابت کنیم از سر نادانی نیست که با او مخالفیم بلکه او واقعا و بطور مطلق “بد” است.
به این ترتیب همانطور که موقع انتخاب یک کالا سعی می کنیم از معیارهایی که برای انتخاب آن کالا
آموخته ایم استفاده کنیم برای قضاوت در مورد آن سیاستمدار و مثلاً رأی دادن یا ندادن به او هم از
معیارهای مربوط به ارزیابی عملکرد و لیاقت یک سیاستمدار که در ذهن خود داریم استفاده خواهیم کرد.
Page 8 of 130
اینجا منظور این نیست که معیارهای قضاوت ما حتما صحیح است و ما مرتکب خطا نخواهیم شد بلکه
منظور اینست که از منطقِ خود اگرچه به طور ناشیانه، اما در حالتِ منصفانه و نه در حالت تعصب بر
علیه آن سیاستمدار استفاده خواهیم کرد و به این وسیله احتمال خطا را کاهش می دهیم.
تعصب میتواند نسبت به یک اتومبیل،تیم ورزشی،شخص،رستوران و یا هر چیزی که ما در زمانی
“درحضور دیگران” آنرا خوب یا بد توصیؾ کرده ایم پیش آید. می توان گفت حس” تعصب” یا
“جانبداری کور”در اینجا زیر مجموعۀ همان حس برتری جویی و آبروخواهی در نزد دیگران است. اما
اگر ادامه یابد بعد از مدتی دلایل عمیق تری هم پیدا می کند. به این صورت که کسی که مدت زیادی به
یک عقیده بوده، در تنهایی هم از تؽییر آن عقیده وحشت دارد. گویی چنین می پندارد که اگر عقیده اش
عوض شود به این معنی است که سالهایی که با آن باور زندگی می کرده احمق بوده و در تمام زندگیش
فردی بوده با ارزشی بسیار پایین تر از آنچه می پنداشته است.
البته شاید بگویید مگر دست برداشتن از تعصب بر روی یک رستوران یا یک اتومبیل می تواند چنین
احساسی را ایجاد کند. باید گفت تعصب روی چنین چیزهایی که چندان ریشه در تار و پود زندگی ندارد
چنین وحشتی ایجاد نمی کند اما تعصب روی یک عقیدۀ آرمانگرایانه و انقلابی، یک باور دینی و یا یک
شخصیت اجتماعی که عرضه کنندۀ یک ایدئولوژی، مثلاً ایدئولوژی کمونیسم است و یا تعصب روی هر
چیزی که بایدها و نبایدهای زیادی بر زندگی ما تحمیل کند و ما را به رفتار، طبق منشی خاص ملزم
نماید می تواند باعث شود که حس کنیم اگر آن عقیده را نقد کنیم و از نقد سربلند بیرون نیاید به این معنی
است که ما سالها فرد نادانی بوده ایم که دنبال آن راه افتاده ایم و این یعنی تمام حس ؼرور و اعتماد به
نفس درونی که با آن زندگی کرده ایم را برای همیشه از دست خواهیم داد و از خود، “ناامید”خواهیم شد.
Page 9 of 130
البته این حسِ یاد شده به ما راست نمی گوید و تجربۀ افرادی که توانسته اند از چنین حسی فرار کنند و
عقیده شان را نقد و سپس عوض کنند نشان می دهد که آنها پس از آن، به تواناییِ خود در تؽییر فکر و
آزاداندیشی، افتخارهم کرده اند و اعتماد به نفسشان افزایش هم یافته. ولی آنچه در اینجا مهم است اینست
که شخصِ متعصب به علت وحشتهای ذکر شده، در مقابل هر استدلال و مشاهده ای که دال بر ؼلط بودن
عقیده اش باشد ابتدا فرض می کند که آن استدلال و مشاهده ؼلط است و بعداز آن به دنبال دلیلی برای
ؼلط بودنش می گردد و اولین دلیلی هم که به ذهنش برسد اگرچه آن دلیل، خیلی سطحی و سست باشد آن
را قبول کرده و دیگر به ذهنش اجازه نمی دهد کنکاش بیشتری کند.
تعصب یا جانبداری کور می تواند به دلایل دیگری هم بوجود آید.در بحث راجع به روحانیون، تعصبِ
ناشی از “آبرو خواهی”،”ترس از ناامیدیِ از خود”ونیز” ترس از ازدست دادن شؽل ومنبع
درآمد”و”گاهی” ترس از از دست دادن قدرت”بیشترین تاثیر گذاری رامی توانند داشته باشند.
پیش تر از عبارت” بازی با ذهن خود و دیگران” استفاده کردم؟ زیرا هدؾِ مؽلطه گر،” رسیدن به
حقیقت نیست” گر چه ادعایش، جز رسیدن به حقیقت نیست و روش هم جز” مؽلطه” نیست گر چه ادعا
می شود که روش جز” منطق” نیست. این امر مبتلابهِ اکثر قریب به اتفاق ما انسانهاست و معلول
خصوصیات روانی نوع بشر است. نه اینکه بعضی به دلیل شرارت مرتکب آن شوند و بعضی به دلیل
پاکی فقط قربانی باشند.
همۀ ما ممکن است در طول زندگی به کرات با دیگران حتی اعضای خانوادۀ خود وحتی با خودمان
مؽلطه کنیم و یا بازیچۀ مؽلطۀ دیگران شویم.
در این گفتار سعی بر اینست روشهای مؽلطه آمیز یک گروه در جوامع بشری برای تأثیر گذاری روی
ذهن دیگران را مورد بررسی قرار دهیم و چگونگی کشؾ مؽلطه را در گفتار و کردار آنها شرح دهیم.
Page 10 of 130
این گروه از این جهت انتخاب شده است که مؽلطه های اعضایش برای مدتِ محدود و تنها جهت فروش
یک جنس به یک مشتری برای یک نوبت نیست بلکه چنینست که مشتری هایش باید تا آخر عمر مشتری
بمانند و خودشان هم در ؼالب موارد، صادقانه خریدار کالای خودشان هستند و به درستیِ عقاید و گفته
هایشان ایمان قلبی دارند.
این گفتار، کشؾ مؽلطه های ما انسانهاست وقتی که صاحب موقعیتِ یک روحانی می شویم .
ریشه های مؽلطه های روحانیون
چگونه فردی به روحانی شدن گرایش می یابد؟
به عقیدۀ بسیاری از دین شناسان، انسانها در طول تاریخ به نیروهای ماورایی و یا خدایانی که در امور
طبیعت و زندگی انسانی دخالت دارند معتقد شده اند و سپس برای جلب نظر آن نیروها به نفع خود، به
اعمالی مانند خواندن بعضی اوراد و نیایشها و انجام قربانیها و بعضی احکام روی آورده اند . سپس
این سؤال که آیا این اعمال و نیایشها را به درستی و طبق فرمول صحیح انجام می دهند یا نه ، آنها را به
سمت کسانی که ادعا می کردند که روش صحیح را می دانند سوق می داده.
آگاهی نداشتن مردم از جزئیات دینشان و ادعایِ آگاهیِ این افراِد خاص، طبقه ای را در هر دینی ایجاد
می کرده که کمترین ادعای افرادش، آگاهی از روشها و احکام دینی و خصوصیات نیروهای فوق بشری
و خدایان بوده . گاه ادّعای بالاتری چون رابطه با آن خدایان را هم داشته اند.
حداقل، بخشی از قربانی ها و نذورات و وجوهات دینی هم به این افراد سپرده می شده تا طبق
صلاحدیدشان مصرؾ شود.
Page 11 of 130
این طبقه که از این پس روحانی می خوانیمش به واسطۀ ادعای شناختِ دین و گاهی ادعای ارتباط با
نیروهای ماورایی از احترام ویژه ای نزد مردم برخوردار بودند و هستند. باور مردم به صداقت و
صحت گفته های روحانیون ، ایشان را در مقابل طبقۀ روحانی مطیع و حرؾ شنو می کند و منابع مالی
که در اختیار روحانیون گذاشته می شود به توانایی آنها در این مطیع سازی مردم می افزاید. چرا که
همیشه مشاؼلی در رابطه با کارهای دینی مثلاً ساخت و ادارۀ اماکن مذهبی و ادارۀ مدارس دینی و
موقوفات توسط متولیانِ دین ایجاد می شود . واضح است که کار فرمای این مشاؼل، روحانیونِ والا مقام
هستند و افراد شاؼل، علاوه بر دلایل اعتقادی، منافع شؽلیشان هم ایجاب می کند که مطیع باشند.
پس روحانیون میتوانند دارای ثروت، قدرت و آبرو باشند. البته جذب یک جوان به شؽل روحانیت لزوما به دلیل سه عامل فوق مخصوصا دو عامل ثروت و قدرت نیست بلکه ما در جوانی شیفتۀ مسائل گفته شده
در دین می شویم.
روحانیون و والدین به ما از این می گویند که کسب علوم دینی چه فضائلی دارد و یا اینکه چه رازهایی
در این علوم هست که با دانستن آن، فرد، مقرّبِ درگاه خدا یا خدایانش می شود و بهتر می تواند راه
صحیح زندگی را بشناسد و بپیماید و حداقل اگر نه در این دنیا ، در زندگی بعدی رستگار شود. این
رستگاری در بعضی ادیان در حلول به بدنِ افرادِ با طبقۀ اجتماعی بالاتر و نهایتأ یکی شدن با مبدأ هستی
است و در بعضی به صورت تبدیل شدن به یک خدا و در بعضی بصورت زندگی در ناز و نعمت
جاودانه است. واضح است که ادیان، عکس مسیر بالا را هم برای کسانی که آن راهِ راست را که منظور
دین است ، نپیمایند شرح می دهند. مثل تناسخ به صورت موجودات نامطلوب چون جانوران و حشرات
و انسانهای دون پایه و یا روانۀ دوزخ شدن.
Page 12 of 130
آنچه گفته شد معنوی ترین مسیر برای یک جوان در جهت روحانی شدن است.
چرا روحانیون، روحانی می مانند؟
در تعالیم بسیاری از ادیان از افراد خواسته می شود که مراقب اعمالشان باشند چرا که ناظری که همان
خدای آن دین است شاهد افعال آنهاست و حتی در اکثر ادیان، آن خدا، ناظر آن چیزی است که در
ذهنشان می گذرد. خدایی که به هر فکر ایشان آگاه است و از آنها می خواهد همان فکری را بکنند که او
می خواهد و همان عملی را انجام دهند که او می خواهد که البته خیر هم در همان است.
حاصل این آموزش که در کودکی و نوجوانی بر روی ما انجام می شود اینست که می ترسیم افکاری را
که به شدت از اندیشیدن به آنها نهی شده ایم در سر بپرورانیم و آن افکار همانا کفر و تردید دربارۀ
خدایمان است.
به ما گفته می شود اگر در حالِ گناه از دنیا برویم در جهان دیگر به حساب آن گناه رسیدگی می شود و
ما آن گناه را در برابر ثوابهایمان که هر کدام وزنی دارند سنجیده خواهیم یافت. اما اگر در حال تردید یا
کفر نسبت به خدایمان بمیریم، با عنوان کافر تا ابد در دوزخ خواهیم بود هر چند ثواب زیادی هم در طول
زندگی کرده باشیم.
در اینجا ما با یک پدیدۀ مهم در ذهن یک مؤمن روبرو می شویم که در افکار او در طول زندگی تأثیر
بسیاری دارد و آن بوجود آمدن یک” نگهبان در ذهن” است. نگهبانی که به منِ مؤمن اجازه نمی دهد به
افکار تردیدآمیز دربارۀ اصل دین و خدا بپردازم و ترس از عواقب ؼیرقابل جبران چنین افکاری، ذهن
Page 13 of 130
مرا عادت می دهد که هرگز به سمت چنین فکرهایی نروم. من می توانم شخص بسیار باهوشی باشم و
در مسائل علمی،منطقی،فلسفی،و هر زمینه ای به شکل نبوغ آمیزی دانا و مبتکر گردم ولی اگر در هر
کدام از این زمینه ها دلیلی برای تردید در اساس اعتقادات دینی ام وجود داشته باشد ذهن من به سرعت
از پردازش این دلایل در این حیطۀ خاص یعنی در حیطۀ نقدِ اساسِ اعتقاداتِ دینی طفره می رود. از این
پس این پدیده را که همان” ترس از راه دادن افکار نقد کنندۀ اساس اعتقادات به ذهن” است مبادا که دچار
کفر و عذاب ابدی شویم با عنوان” نگهبان ذهنی” نام می بریم.
حال که ما خدایمان را صاحب همۀ امورات جهان می دانیم و خود را هم کاملاً در دست قدرت و تحت
نظر او و او را آمر به اعمال نیک و پسندیده و اخلاقی که قطعا انجامشان به صلاح ماست می دانیم،
حسی از ترس و عشق نسبت به آن خدا وجودمان را فرا می گیرد و کمال یافتن و برتر شدن و خوشبختی
جاودانِ خود را در خدمت به او و فرمان پذیری از او که به عبادت تعبیر می شود می یابیم، بنا بر این به
آموختن آنچه در این راه به ما کمک می کند روی می آوریم و در این راه ممکن است گوشۀ چشمی هم
به تشویق دیگرانی داشته باشیم که ما را رهرو راه آموختن علوم دینی خواهند نامید چرا که این کار، خود
یک فضیلت در نزد مردم محسوب می شود.
ما که در ابتدا به دلیل علاقه به دین و خوبیهایی که در آن به ما معرفی شده بود و نیز برای اتصال به
منبع قدرت خدایمان و همچنین جهت رستگاری در زندگی بعدی به آموختن علوم دینی روی آورده بودیم
و آن نگهبان ذهنی یا همان ناتوانی از نقد صحت و سقم اساس اعتقادات دینیِ مان هم در اثر تربیت و
گفته های اطرافیانمان در مؽزمان تعبیه شده بود، با معرفی خود به عنوان طالب علوم دینی، طرفداریمان
از این اعتقادات را هم جار می زنیم و از اینجا به بعد تعصب دینی هم کاملاً در ما ریشه می دواند و در
سالهای بعد مزۀ احترام و آبرو داشتن نزد مردم مؤمن را هم حس می کنیم. ممکن است بعداً قدرت حاصل
از روحانی بودن و لذت تسلط بر مردم وامتیازات مالی آن را هم بچشیم و در نظرمان مطلوب آید و
Page 14 of 130
ممکن هم هست اینطور نشود. ولی همان عوامل نگهبان ذهنی،تعصب و آبروخواهی کافی است تا
بخواهیم همواره و به هر شکل ممکن، باورهایمان را در نزد خود و دیگران توجیه کنیم.
ما اصرار خواهیم کرد که اعتقاداتمان مطابق با واقعیت است و به همین دلیل دیگران هم لازم است که
به آنها ایمان آورند تا رستگار شوند. اما آیا واقعأ همینطور است؟
در ادامه به انواع دلایل و روشهایی که ما به عنوان یک روحانی یا متعصب دینی به آنها متوسل می
شویم تا ایمانمان را موجه نشان دهیم و وجود خدا، یا خدایانمان را ثابت کنیم و موفق به جمع طرفدار
برای مذهب و آیین خودمان شویم می پردازیم و این دلایل و روشها را نقد میکنیم.
روشهای اثبات حقانیت دین
من به عنوان یک روحانی و یا متدین، بسته به پیچیدگی ذهن خود و مخاطبانم از روشها و توجیهات
مختلفی برای اثبات حقانیت اعتقاداتم استفاده می کنم. گاهی این روشها فقط برای توجه دادن مخاطب به
حقانیت باورم است و دلیل قاطع حساب نمی شود و من هم به این توجه دارم. گاهی هم توجیهات خود را
برهان قاطع و دلیل ؼیر قابل انکار می شمارم.
در برخورد با مخاطب متدین معمولأ از نوع اول استفاده می کنم چون او خود، ایمان دارد و فقط کافی
است دل او را بر ایمانش ثبات بخشم و این گونه القا کنم که خیالش راحت باشد که منکران دینش افکاری
بس سست دارند. او هم به واسطۀ تعصب دینی اش همین برایش کافی است و پی گیرِ بیش از این نخواهد
شد.
در برخورد با مخاطبین مردد که معمولاً از قشر جوان هستند و به دین تعصب پیدا نکرده اند و ممکن
است روشهای نوع اول را زیر سؤال ببرند سعی می کنم از آنچه فکر می کنم برهان است استفاده کنم.
Page 15 of 130
برهان ها بر پایۀ اصول شناخت هستند و شخص باید بر اساس آنکه برهانش بر بنیان شناخت
فلسفی،علمی،اخلاقی،تاریخی یا از هر گونه است، تا پایان بحث، به آن نوع معیارِ شناخت وفادار بماند.
منظور از وفاداری به معیار اینست که اگر در پایان بحث معلوم شود که معیار برگزیده اش که مثلاً
اخلاق است نه تنها ثابت نمی کند اعتقادات دینیش حق است بلکه نتیجۀ عکس دارد و ثابت می کند که
اعتقادات دینی اش باطل است، کل بحث را باطل اعلام نکند و نگوید که اصلاً اخلاق معیار مناسبی برای
سنجش دین نیست.
از آنجاییکه قصد آموزش منطق و معرفت شناسی را پیش از شروع بحث ندارم چرا که این کار قدری
برهان ها « خسته کننده است اما از طرفی چاره ای هم از آموزش آن نیست، تصمیم دارم در مابین شرح
و در ضمنِ نمونه هایی که خواهم آورد، شما را با این موضوعات هم آشنا کنم. فکر می » و توجیهات
کنم این طریقه، کار را بسیار راحت تر میکند.
عقل سلیم
شاید مهمترین توجیهی که ما به عنوان روحانی یا متدین در هر دینی برای صحیح بودن باورمان می
آوریم عقلانی بودن آن باور باشد. ما می گوییم باورمان صحیح است چون عقلانی است. معنی عقلانی
بودن گسترده است و از منطق محض تا عقل سلیم را شامل می شود.از منطق محض، در برهان های
فلسفی استفاده می شودواز عقل سلیم در توجیهات روزمره . هر شخص تعریفی از عقل سلیم دارد اما هر
منظوری که از عقل سلیم داشته باشیم و هر چیز را که معیار عقل بدانیم، وقتی مؽلطه نمی کنیم که به آن
معیار وفادار بمانیم. اگر وسط مباحثه ناگهان آنجا که دیگر استفاده از همان تعریؾ از عقل برای ما عامل
شکست است معیارمان را بی ارزش بشماریم و بحث را از حول آن معیار عوض کنیم تا بلکه بدین وسیله
فقط از شکست مستقیم در مباحثه فرار کرده باشیم باید به آزاد اندیشی خود شک کنیم. برای آؼاز بحث
Page 16 of 130
دربارۀ توجیهات مبنی برعقل سلیم، بد نیست یک تعریؾ کلی از عقل سلیم آنطور که آنرا از گفتار و
رفتار مردم عادی برداشت می کنیم ارائه دهم.
بیشتر مردم قضاوتی نهایی و قطعی در مورد یک امر، آنجا که همۀ احساسشان بر صحت آن قضاوت
مهر تأیید می زند را عقل سلیم می نامند. در عقل سلیم از دید مردم ابتدا یک معیارساده انتخاب می شود
و سپس قضاوت صورت می گیرد. تجزیه و تحلیل چندانی هم برای آزمودن آن قضاوت با توجه به آن
معیار و یا حتی ارزش گذاری برای خود معیاردر کار نیست. در واقع شخص به احساسش، عنوان عقل
سلیم می دهد. این برای همۀ ما در موارد زیادی پیش می آید. با مثال منظور خود را روشن خواهم کرد.
انتخاب بین بد وبدتر
ممکن است بگوییم که دلیل ما برای داشتن دینی که به آن باورمندیم اینست که با یک حساب عقلانی به
این نتیجه می رسیم که اگر دین ما واقعا دین خدایی و بر حق نباشد بلکه دینی باشد که یک مدعی پیامبری
آنرا از خود، ساخته است حاصل کار این می شود که ما ساعاتی از زمان عمرمان را طبق میل خود
زندگی می کنیم و مدتی از آنرا هم به خواست دینمان به عبادت می گذرانیم و در نهایت بعد از مرگ همه
چیز از بین می رود و ما چیز زیادی جز زمانی که صرؾ انجام احکام دینی و عبادت کرده ایم از دست
نخواهیم داد.
ولی اگر دینمان حق باشد ما این شانس را داریم که به بهشت برویم و از دوزخ جاودان خلاصی یابیم پس
باید احتیاط کرده و این باور را به دینمان حفظ کنیم و به این دین معتقد بمانیم. اینجا معیار عقل سلیم است.
آن عقل سلیمی که حکم می کند بین بد و بدتر، بد را انتخاب کنیم و بین دو حالت که عاقبت یکی از آنها
» کمی رنن دنیویِ « باشد و عاقبت دیگری یعنی دینداری » سختی دوزخ « یعنی بی دینی، می تواند
را انتخاب کنیم . » کمی رنن دنیوی « حاصل از انجام احکام دینی، ما همان
Page 17 of 130
به این ترتیب خیالمان راحت است که اگر آنچه دینمان گفته، راست باشد نجات خواهیم یافت. یعنی
احتمال نجاتمان 50 % است.
ممکن است کسی از ما بپرسد که چرا فکر می کنی که احتمال نجاتت 50 % است در حالیکه تعداد دینها
و مذاهب دنیا در عصر کنونی، بسیار بیش از دو تاست و با فرضی خوش بینانه اگر تعداد ادیان و
مذاهب موجود فقط 100 تا باشد )که البته با یک نگاه کلی به کتب دین شناسی می بینیم که این تعداد به
مراتب بیشتر است( احتمال نجاتت با این معیار فکری فقط یک به 100 است زیرا شما فقط یک دین یا
مذهب را و فقط خدای همان دین را حق می دانید و به بقیه ادیان و مذاهب یا کافرید و یا آنها را تحریؾ
یافته و ؼیر قابل پیروی می دانید چنانکه مؤمنین آنها هم دربارۀ دین شما همین عقیده را دارند. شما فقط
به احکام یکی از این صد دین عمل می کنید پس طبق حساب خودتان احتمال نجاتتان یک به صد است.
ثانی ا:ً باز طبق معیار خودتان اگر دین شما حق باشد شما با این کار با احتمال 1% از دوزخ خلاص می
شوید ولی با همین حساب اگر هر یک از 99 دین دیگر حق باشد و از این 99 دین، یکی را هم بی دینی
در نظر بگیریم یعنی اینکه خدایمان یا هیچ خدایی پیامبری نفرستاده باشد، تنها در صورتی که این مورد
آخر حقیقت داشته باشد، بعد از مرگ به دوزخ نمی رویم و به خیال خود قدری در این دنیا متحمل رنن
حاصل از انجام احکام بی حاصل شده ایم.اما در ؼیر اینصورت یعنی اگر هر یک از 98 دین دیگر حق
باشد به دلیل ایمان نداشتن به آن دین و انجام ندادن احکام آن به جهنم وعده داده شدۀ آن دین حق که نمی
حفظ اعتقادمان به دین فعلی ما را » با همین معیار « دانیم کدامیک از آنهاست راهی خواهیم شد.پس
98 % در خطر دوزخی شدن قرار می دهد.
به احتمال زیاد من در این نقطه از بحث،اگر فقط” متعصب دینی” باشم و نه یک روحانی، بدون اعتراؾ
به این که معیار انتخابی من بر ضد اعتقاد دینیِ من است بلافاصله به استدلال دیگری دست خواهم
Page 18 of 130
زد.وشاید وانمود کنم که این استدلال جدید، در ادامۀ همان استدلال قبلی است. مثلاً می گویم که ولی
خدای جهان می داند که من قصدم عبادت او بوده .حتی اگر راه را ؼلط هم انتخاب کرده باشم انصاؾ
نمی داند که مرا به جهنم برد.
در اینجا چند نکته وجود دارد. یکی اینکه من نمی خواهم قبول کنم که استدلال اولی که بر مبنای عقل
سلیم، آنطور که من تعریؾ کرده بودم، بود نشان داد که من همان عقل سلیم راهم در انتخاب دین، بکار
نگرفته بودم. چون اینگونه من بسیار سطحی نگر جلوه خواهم کرد و حالا با نشان دادن دلیلی دیگر می
خواهم بگویم که دین من، پایه های عمیق تری هم دارد.
نکته دوم اینست که ادعای اخیرم کل استدلال قبلی ام را باطل می کند.بر این اساس معترؾ می شوم که
اصولاً هر کس هر دینی که داشته باشد فرقی نمی کند و مهم اینست که خاضعانه، احکام خدا یا خدایانش
را اطاعت کند.دیگر فرقی ندارد که این مبدأ آفرینش که در هر دین معرفی شده چه خصوصیاتی از
خودش برای بندگانش ذکر کرده )چون توصیؾ خدایان در همۀ ادیان یکی نیست( و به چه چیزهایی
دستور داده است )چون احکام هم در همۀ ادیان یکی نیستند(. البته همانطور که گفتم استدلال از این دست
را افراد متعصب دینیِ ؼیر روحانی خواهند داشت. اما اگر من روحانی باشم بعید است چنین بگویم.
چون روحانیون می دانند که همواره دین و مذهب حق را، یکی دانسته اند و منکران آن دین یا مذهب را
دارای عاقبتی دردناک معرفی کرده اند.هر چند آنها در دین خودشان بندگان خوبی بوده باشند.اینکه خدای
یک دین با بندگان خوب از ادیان دیگر رفتار جبارانه نخواهد داشت معمولاً توسط علما و روحانیون آن
دین مورد قبول نیست و از این نظر ؼالبا علمای یک دین با متدینین،عرفا و یا روشنفکران آن دین که
ممکن است چنین ادعاهایی داشته باشند هم نظر نیستند. مخصوصا که روحانیون عقیده دارند اگر افرادی
از ادیان دیگر با دین آنها آشنا شوند و به آن نگروند حتما جایگاهشان دوزخ موعود است.
Page 19 of 130
حال، منِ روحانی در مقابل شکستِ عقل سلیم در مبحث اول برای نشان دادن عقلانی بودن اعتقادم ممکن
است بسته به وسعت دانشم از موارد دیگرِ به اصطلاح عقل سلیم به عنوان برهان استفاده کنم و یا انواع
معجزات را پشتوانۀ دینم بدانم و یا مدعی شوم که دین من، بر منطق استوار است و فلسفه ای بس عمیق
از آن حمایت می کند. اما پیش از اینکه وارد بحث معجزات و فلسفه شویم از دیگر نمونه های عقل سلیم
صحبت خواهم کرد.
حفظ اعتقاد برای ترس از بی عدالتی در عالم هستی
گاهی من بعنوان روحانی به مردم) البته مردم عادی ونه متخصصین درس و بحث( می گویم که مگر می
شود انسان، به دین، بی اعتقاد باشد. چرا که در اینصورت شخص به جزا و پاداش اخروی هم بی اعتقاد
می شود و آنوقت با خلائی که در نگرش در مورد اجرای عدالت در جهان هستی ایجاد می شود چه
خواهد کرد. یعنی می گویم ای کسانی که به من می گویید به دینم اعتقاد نداشته باشم و آنرا ترک گویم اگر
این کار را بکنم شما به جای آن به من چه می دهید؟ اگر من به بهشت و جهنم دینم اعتقاد نداشته باشم پس
چگونه عدالت در هستی را باور کنم . در اینصورت با ترس از اینکه پس از مرگ دیگر همه چیز تمام
می شود چه کنم؟
گاه منِ روحانی یا متدین بطور جدی این را عقل سلیم می دانم که باید جهت دچار نشدن به ترس از نبود
عدالت در جهان هستی و یا نبودِ زندگیِ پس از مرگ، اعتقادم را حفظ کنم.البته این برهان بوسیلۀ علمای
با سطح بالاتر از دانش و روحانیون اهل درس و بحث استفاده نمی شود ولی از آنجا که برخی بطور
جدی آنرا بعنوان یک برهان مطرح کرده اند به آن می پردازیم.
در چنین حالتی من، نیاز روانی خود به حفظ اعتقاد را به عنوان دلیل موجه بودن باورم مطرح می کنم
که این از نظر معرفت شناسی اشتباه است.
Page 20 of 130
توضیح اینکه در معرفت شناسی یا شناخت شناسی ما به این می پردازیم که آیا آنچه به آن باور داریم و
فکر می کنیم در عالم خارج از ذهن ما واقعیت دارد واقعا واقعیت دارد؟مثلاً من فکر می کنم که هم
اکنون در جیبم صد هزار تومان پول دارم.این یک باور است اما آیا این باور موجه است؟چنین باوری با
چه روشی توجیه می شود؟ دست کردن در جیب و شمردن پولِ موجود در آن، روشی است که من با آن
راستی باورم را می آزمایم و پس از آن باورم برایم موجه می شود.در اینجا مشاهدۀ مستقیم از طریق
حواس، روش توجیه یک باور است.
اگر پس از این، در یک فروشگاه 20 هزار تومان از پول جیبم را خرج کنم،این بار با روش محاسبۀ
ریاضی پول باقیمانده را 80000 تومان برآورد می کنم و این باورِ جدید، بر اساس تجربۀ حسی حاصل
از شمارش اول و عملیات حساب بعد از کسر 20000 تومان بدست آمده و توجیه می شود.
حال اگر بخواهم با پول جیبم کالایی به قیمت 200000 هزار تومان بخرم و دوست من بپرسد که آیا این
مقدار پول داری یا نه؟ آیا می توانم بگویم از آنجا که نیاز مبرم به این کالای 200000 تومانی دارم و
بدون داشتن آن کالا دچار مشکلات روانی می شوم پس حتمأ 200000 هزار تومان در جیب دارم. آیا
نیاز من به آن کالا این باور مرا توجیه می کند؟آیا شناخت و معرفت من نسبت به پول درون جیبم با آنچه
واقعا در جیبم است مطابقت دارد؟
آیا با فرض اینکه در صورت نابود شدنِ باور من به دینم و به روز جزا واقعا دچار مشکلات روانی
شوم، این یعنی باور من به دینم صادق است. یعنی شناخت من نسبت به دینم موجه است؟آیا این معیار
درستی برای توجیه یک اعتقاد است؟
Page 21 of 130
البته در دنیا صدها میلیون نفر هستند که هیچ اعتقادی به هیچ دینی ندارند و شواهد،حاکی از مشکلات
روانی بر اثر این بی اعتقادی نیست . اگر هم این افراد دچار مشکلاتی باشند دلیلی ندیده اند که بخاطر
آن مشکلات بلافاصله باور کنند که پس حتما فلان دین حق است و هرآنچه هم که می گوید درست است.
در واقع برای یک شخص حقیقت جو، کشؾ صحت و سقم یک باور بر اساس معیاری قابل قبول و موجه
مهمتر از آن است که در اثر این کشؾ چه برسر روح و روانش می آید.
بسیارند کسانی که ترجیح می دهند واقعیت را هرچند تلخ باشد،بدانند و شأن خود را در اینکه تا چه حد
باورهایشان با واقعیت منطبق است جستجو می کنند نه در اینکه تا چه حد باورهایشان خوشایندشان است.
معمولاً این را افراد متعصبِ دیندار هم اذعان می کنند و لذا بسیاری از آنها مخصوصا کسانی که اهل
درس و بحث هستنداین توجیه را که ذکرش رفت نمی پسندند و به هیچ وجه عقل سلیم نمی دانند.
حفظ اعتقاد جهت جلوگیری از بی اخلاقی
نمونۀ دیگر عقل سلیم که معمولاً توسط روحانیت با سطح علمی بالا استفاده نمی شود ولی در بین
روحانیت با سطح پایین علمی و افراد متدین شایع است اینست که منِ متدین بگویم باور به دین از آنرو
لازم است که اگر همۀ افراد، اعتقادشان را از دست بدهند جامعه از نظر اخلاقی متلاشی می شود یا به
وضع بدی درمی آید و عقل سلیم حکم می کند که همه برای حفظ جامعه از بی اخلاقی، به دین اعتقاد
داشته باشیم.
وقتی می گویم باور به دین، منظورم دین خودم است چون دیگر ادیان را به حق و یا کامل نمی دانم و
وقتی می گویم اخلاق،دو نوع رفتار را در نظر دارم. یکی اخلاق طبق تعریؾ کلی و مورد قبول همۀ
Page 22 of 130
ملل یعنی” آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه برای خود نمی پسندی بر دیگران
هم روا مدار”و دیگری رفتارِ صرفا منطبق بر احکام دینِ خودم که شامل تعریؾ اوَل نشود.
از اخلاق به معنی اوَل می توان دزدی را مثال زد که تقریبا همه جا و در همۀ ادیان و نیز بین بی دینها
زشت شمرده می شود و از اخلاق به معنی دوَم می توان خوردن گوشت خوک یا اصلاً خوردن گوشت
را مثال زد که اولی در اسلام و دومی در بیشتر مذاهب هندو عملی بسیار زشت محسوب می گردد.
در باب اعمال ؼیراخلاقی از نوع دوم یعنی اعمال خلاؾ احکام دینیِ من،پاسخ مخالفان روشن است. آنها
می گویند وقتی چنین کاری از دید ادیان دیگر یا افراد بدون دین اصلاً ؼیراخلاقی محسوب نشود چگونه
می توان رأی داد که اخلاق آنها از این نظر فاسد شده است. و تا وقتی که اصل حقانیت دین من ثابت
نشده باشد نمی شود بگویم اتفاق فاجعه باری افتاده است.چرا که جوامع و یا افرادی که مرتکب اعمال
خلاؾ دین من در سطح مذکور می شوند اثری از فاجعه نمی بینند و لزومی به تؽییر نمی یابند.مردم این
جوامع خود را از این نظر بی اخلاق نمی شمارند. در واقع این فقط حاصل نگرش به اخلاق از منظر
دینِ من است.
در مورد بی اخلاقی جامعۀ بی دین آنهم با تعریؾ اول از اخلاق یعنی” آنچه برای خود نمی پسندی برای
دیگران هم نپسند” که دزدی مثال آن بود دو پاسخ ممکن است به منِ روحانی یا مؤمن داده شود:
پاسخ اول اینکه من ادعا کرده ام که با بی دینی، چنین اعمال ناثوابی در جامعه زیاد می شود و این را
دلیلی برای اینکه دینداری لازم است عنوان کرده ام. پس اگر کسی آماری به خلاؾ ادعای من از
جوامعی ارائه دهد که دین ندارند و یا دین دیگری دارند و یا دین دارند ولی دین در اخلاق اجتماعیشان
عامل تعیین کننده نیست و طبق آن آمار،میزان جرم و جنایت و آنچه طبق تعریؾ فوق بی اخلاقی
محسوب می شود،کمتر از جامعۀ دیندارِ من باشد،من باید براساس این مشاهده از دین خود دست بشویم و
Page 23 of 130
به دیگران هم توصیه کنم که همین کار را بکنند تا از نظر اخلاقی به سطح بالاتری دست یابند.به هر
حال من سطح بالاتر اخلاقی را به عنوان ملاک در برهانم انتخاب کرده بودم.
من به عنوان روحانی یا متدین با این پاسخ آشنا هستم و معمولاً نمونه هایی هم از جوامع بی دین با سطح
اخلاقی بالاتر به من معرفی می شود.لذا ابتدا ممکن است پی در پی هر نمونه ای که از جرم و جنایت در
آن جوامع می شنوم ذکر کنم و پررنگ جلوه دهم و به هم کیشانم بگویم ملاحظه کنید این حاصل بی دینی
آنهاست و هرگز به تفاوت آماری توجه نکنم. زیرا می دانم این تفاوت آماری در جرم و جنایت است که
تعیین کننده است نه نفس وجود جرم و جنایت در جامعه.
در مرحلۀ بعد اگر کسی روی آمار تکیه کند و بگوید به هر حال فلان جامعۀ بی دین، جرم کمتری دارد
ممکن است بگویم، این بخاطر آنست که ما دین را رها کرده ایم و دینداران خوبی نیستیم و آنها دین ما را
مطالعه کرده اند و آؼاز به عمل به آن نموده اند.اینجا پاسخ منتقد این خواهد بود که قرار بود به دین باور
داشته باشیم که اخلاق بدست آوریم. اگر می شود اخلاق را فقط با مطالعه فرا گرفت و به آن عمل کرد
آنهم بدون اعتقاد به دین و خدای آن پس این دلیل، برای باور داشتن دین، دیگر حاصل عقل سلیم نمی
نماید.این پاسخ اول بود.
اما پاسخ دوم:فرض می کنیم که فقط دین بتواند اخلاق را در ما حفظ کند.آنکه به دینی اعتقاد پیدا می کند
بر این اساس است که باور کرده است آنچه دین می گوید عین واقعیت است و عمل به احکام آن او را
رستگار می کند و در زندگی بعدی نجاتش می دهد و یا در همین زندگی باعث می شود روزیش برسد و
سلامتیش توسط نیروهای ماورائی حفظ شود و از این قبیل که در هر کسی یک یا چند تا از موارد ذکر
شده هدؾ دینداری است.جرم و جنایت نکردن بخاطر دینداری حاصل باور دین است یعنی شخص اول
دین را باور می کند، بعد پرهیزگاری پیشه می نماید. و اگر به فرض پیامبرِ یک دین به یک دیندار در
Page 24 of 130
واپسین لحظات زندگی آن دیندار بگوید” آنچه از دوزخ و بهشت گفتم دروغ بود و فقط برای این بود که
تو با اخلاق باشی.” آن متدین، خودِ این عمل را ؼیراخلاقی خواهد خواند.آن دیندار و هیچکس دیگر نمی
پسندد که به مسیری در زندگی کشانده شود ولو مسیری اخلاقی آنهم به امید چیزی که اصلاً وجود ندارد.
پس اثبات دین باید با روش دیگری جز ترس از رواج بی اخلاقی در جامعه صورت گیرد.ترس از بی
اخلاقی نمی تواند به عنوان عقل سلیم دلیلی بر گرایش ما به دین باشد بلکه می تواند دلیلی برای ما جهت
متدین کردن دیگران و کنترل آنها از لحاظ اخلاقی باشد.این خود چیزیست که خود ما نمی پسندیم دیگری
با ما انجام دهد و با وعده و وعید دروؼین روش زندگی ما را تؽییر دهد.
البته خودِ اخلاق هم، توسط روحانیون به عنوان معیار برای تشخیص حقانیت دین مورد استفاده قرار می
گیرد که در بحث بعدی دربارۀ آن صحبت خواهم کرد.
معیار اخلاق
اگر روحانی باشم و بخواهم مردم اخلاق گرا را پیرامون دین، نگه دارم همواره با توجه به آنچه مردم
اخلاقی می دانند،دربارۀ دین نظر خواهم داد.یعنی آن قسمت از دستورات اخلاقی دینم را که بیشترِ مردم
می پسندند،با افتخار به آنها بازگو می کنم و این را دلیلی بر حقانیت دینم می شمارم.این البته از نظر من
روحانی برهانِ اثبات دین به حساب نمی آید و منِ روحانی هم به آن واقفم. اما چیزی که در اینجا مد نظر
دارم این است که از دید بعضی مردم،ؼیراخلاقی بودنِ دین، برهانی برای ؼیر خدایی بودن دین است.
چون آنها باور نمی کنند که خدایشان امر به دستوری ؼیراخلاقی بدهد و من سعی می کنم بگویم که در
دینِ من هیچ دستور یا حکم ؼیراخلاقی نیست و این را معجزه آسا هم معرفی می کنم.
Page 25 of 130
من روحانی به خوبی می دانم که حتی اگر یک موردِ ؼیراخلاقی در احکام دین یافت شود چنانکه بتوان
با قاطعیت، برچسب ؼیراخلاقی بودن را بر آن زد بعضی از گِردِ دین پراکنده می شوند.
هم من روحانی و هم دیگران، این اخلاقی بودن را به معنی ” نیک “بودنِ دین می دانیم و باور نداریم که
دین و خدای آمر به دین شَر باشد.البته این خصوصیت دینهای بزرگ دو هزار سال اخیر است.در ادیان
کهن یا ادیان قبیله ایِ امروز، خدایانِ شرور هم یافت شده اند. اما این خدایان خالق جهان نبودند بلکه فقط
صاحب قدرت بر بخشی از زندگی یا طبیعت بودند. احکام آن ادیان هم در آن زمان شرارت آمیز
محسوب نمی شد و بزرگترین و داناترین خدا، دستوراتش با اخلاقِ روزِ جامعه همخوان بود و همچنین
برای کنترل خدایان شرور، قربانی می کردند یا نذوراتی اختصاص می دادند.واضح است که راهبانی که
اختیار به مصرؾ رساندن آن نذورات و قربانیها را داشتند دلیلی نمی دیدند که اعتقاد مردم به وجود چنین
خدایانی را عوض کنند.
به هرحال یک مورد ضداخلاقی همان و پراکنده شدن بعضی مردم و سرخورده شدن مؤمنین هم
همان.ولی آیا این امر می تواند به همین سادگی اتفاق افتد؟
وقتی صحبت از اخلاق می کنیم، می دانیم که رفتار ما انسانها با یکدیگر در مرکز توجه است.البته گاهی
در ادیان، رفتارهای کاملاً شخصی هم جزو اخلاق گنجانده می شود. مثل اینکه شخصی پیش از خواب
چه آداب و مناسکی را انجام دهد و یا در محل عبادتش چه کاری بهتر است بکند و چه کاری بهتر است
نکند.این جنبه چندان نمی تواند به عنوان مؤید و دلیلی برای الهی بودن یا نبودن دین باشد و به این عنوان
هم استفاده نمی شود.
اما اخلاق به معنی چگونگی رفتار ما انسانها با یکدیگر شاید افتخار همۀ ادیان باشد.هر دینی می گوید که
در آن هیچ دستوری برای رفتار سالکینش با یکدیگر نیامده مگر اینکه آن دستور اخلاقی است و هیچ
Page 26 of 130
حقی برای مردم وضع نکرده و هیچ حقی را از مردم سلب نکرده مگر در چارچوب اخلاق.”اِنّی بُعِثتُ لِاُ
تَمِّمِ مَکارِمِ الاَخلاق” که یعنی” من مبعوث شدم که اخلاق نیک را تکمیل کنم” از گفته های معروؾ پیامبر
اسلام، نمونه ای از همین موضوع است.
تعریؾ اخلاق چیست؟
از نظر حکمای ملل مختلؾ در اعصار مختلؾ، ستون اصلی اخلاق، این بوده که” آن چیزی را در حق
دیگری انجام بده که دوست داری دیگری در حق تو انجام دهد” و یا” اگر دوست نداری کاری نسبت به
تو انجام شود تو نیز آنرا نسبت به دیگران انجام نده” و تا همین اکنون هم فلاسفۀ اخلاق همین را اصل
می دانند گرچه در مواردی که فکر می کنند ممکن است از جانب بعضی افراد برداشتهای نادرستی از
این اصلِ کلی صورت گیرد، تبصره هایی به آن افزوده اند ولی آن تبصره ها همه برای تبیین بیشتر
همین اصل است به گونه ای که سوء استفاده ای از این تعریؾ جهت ایجاد آزار و اذیت بر علیه
گروههای اقلیت یا افراد ضعیؾ نشود.
برای مثال کنفوسیوس ) 479 – 551 ق م( 2500 سال پیش گفته است که با” دیگران چنان رفتار کن که از
آنها انتظار داری” و یا امانوئل کانت ) 1804 – 1724 ( فیلسوؾ آلمانی قرن هجدهم میلادی در تبیین فلسفۀ
اخلاقی اش گفته” از آن کار پرهیز کن که اگر همۀ افراد آن را بپذیرند و بکار بندند،زندگی اجتماعی نا
ممکن گردد”.کانت این را قانون درونی اخلاق می نامد چرا که هر کسی با مراجعه به وجدان خود می
فهمد کدام کار ؼیراخلاقی است . وجدان چیزی نیست مگر اینکه خود را به جای دیگران بگذاریم تا
احساس آنها را در برخورد با عمل خود درک کنیم.جان استوارت میل ) 1873 – 1806 ( فیلسوؾ انگلیسی
قرن 19 میلادی در توضیح اخلاق “فایده باور” خود که در آن بیشترین خشنودیِ بیشترین افراد را اساس
اخلاق و قانون گذاری می دانست گفته است” اگر همۀ انسانها جز یک تن یک عقیده داشتند و فقط همان
Page 27 of 130
یک تن عقیده دیگری داشت، انسانها مجاز نبودند او را به سکوت وادارند.چنانکه اگر آن فرد قدرت
داشت محق نبود اینها را ساکت کند.”پس ظاهراً محور تعریؾ هایی که بیشتر فلاسفه و حکما در طول
دهها قرن گذشته از اخلاق ارائه داده اند حول همان تعریفی می گردد که گفته شد.
برخورد روحانیون با معیار اخلاق
همۀ دینها می گویند دزدی،قتل،ؼیبت،تهمت و دروغ کار بد وممنوعی است.احترام به والدین،کمک به
فقرا و حمایت از ایتام هم لازم است. کسی نیست که از این دستورات ناراضی باشد چرا که هر کسی
فکر می کند انجام آنها از سوی دیگران نسبت به او باعث احساس امنیت در او می شود و اگردیگران هم
از خودِ آن فرد انتظار رفتاری در همین چارچوب اخلاقی را داشته باشند او کاملاً درک می کند و
مخالفتی ندارد. اگر هم خود، خلاؾ آن عمل کند این کار را با سربلندی انجام نمی دهد بلکه سرزدن آن
را از سوی خود به عنوان ؼفلت و اشتباه یاد کرده معترؾ است که کار بدی می کند.او، هم در مقابل
دیگران و هم در مقابل دینش خود را مجرم می داند.حتی در بعضی ادیان آزار یا کشتن حیوانات گاهی به
این دلیل که آنها ممکن است انسانهای تناسخ یافته به آن شکل باشند عملی ممنوع است.می بینیم که این
هم بطور ؼیر مستقیم از همان تعریؾ کلی اخلاق سرچشمه می گیرد.
اگر من یک روحانی باشم و کسی به من بگوید که همۀ ادیان و بسیاری از مسلکها،اخلاق گرا هستند و
این دلیلی بر درستی یا خدایی بودنِ دینِ من نیست شاید اولین چیزی که به ذهن من برسد این باشد که
بگویم آن ادیان حرفهای خوب هم دارند ولی حرفهای ؼیراخلاقی هم دارند. ولی دین من همۀ حرفهایش
اخلاقی است.در این جا من بطور ضمنی به سه چیز اعتراؾ کرده ام.
اول اینکه اگر دین دیگری دستوری ؼیراخلاقی داشته باشد،یا از جانب خدای من نیست یعنی دین
ساختگی است و یا اینکه دینی تحریؾ شده است و شایستۀ پیروی نیست.
Page 28 of 130
دوم، اگردر دین من هم دستور ؼیر اخلاقی یافت شود دین من هم شایستۀ همان قضاوت است یعنی یا
خدایی نیست و یا تحریؾ شده است.
سوم و از همه مهمتر اینکه من اخلاق را می شناسم و می توانم آنرا بعنوان ملاک حقانیت یک دین، حتی
دین خودم بکار برم. همانطور که از این ملاک برای قضاوت در مورد خدایی نبودن و یا تحریؾ شده
بودن ادیان دیگر استفاده کرده ام.
حال اگر شخص سؤال کننده از بین احکام دینی من موردی را به من نشان دهد که خلاؾ تعریؾ اخلاق
باشد چه؟
من که نسبت به دینم تعصب دارم،ممکن است بگویم که این حکم در دین من نیست و سؤال را از سر،
باز کنم و در آینده هم تحقیقی نکنم تا لا اقل مطمئن شوم آیا حکم در دین من بوده یا نه. یا ممکن است
بدانم آن حکم در دین من وجود دارد و با آن آشنا باشم و یا تحقیق کنم و آنرا یکی از احکام دین خود
بیابم.
در صورتی که برای من محرز شود که آن حکم در دین من وجود دارد و آنرا خلاؾ اخلاق بیابم اولین
تلاش من اینست که بگویم باید اخلاقی بودن حکم در شرایط سنجیده شود.شاید در آن زمان که حکم آمده
است و در شرایط آن زمان اخلاقی بوده و یا به دلایلی اجرایش لازم بوده.اگر بتوانم سندی از آورندۀ دین
ارائه دهم که بگوید در همان زمانِ لازم الاجرا شدنِ حکم شرایط آنهم ذکر شده است و آن سند بگوید چه
چیزی حکم را لازم الاجرا می کرده و در چه شرایطی دیگر نباید اجرا شود، حرؾ من صحیح خواهد
بود. ولی اگر شرایط اجرا در کنار حکم نیامده باشد پس حکم در همین زمان هم لازم الاجراست و دین
من، ؼیراخلاقی و از اعتبار ساقط است.
Page 29 of 130
اگر براینکه شرایط تؽییر کرده و این حکم مربوط به گذشته است اصرار ورزم، سؤال کننده می تواند
بگوید که پس این ما انسانها هستیم که باید تصمیم بگیریم که چه حکمی در چه زمانی اخلاقی و در چه
زمانی ؼیراخلاقی است. و این ما هستیم که می گوییم کدام حرؾ خدا را کِی باید انجام داد و کِی نباید
انجام داد. پس دین تابع صلاحدیدِ ما و آن چیزی است که ما اخلاقی بدانیم یا ندانیم و فکر ما برتر از
احکام خدایمان است و خلاصه در اینصورت منتقد می تواند بگوید اصلاً دین برای چه آمده است؟
حال که ما خود می توانیم یک حکم قطعیِ بدون زمان را با تشخیص خود، لؽو کرده و ؼیر اخلاقی اعلام
کنیم و عقل خود را بر دستور خدایمان مقدم بدانیم و تازه این حرکتمان را هم مورد تأیید همان خدا به
حساب آوریم آیا با اینکار نمی گوییم که اصلاً نیازی به دین نبوده و مبنای تشخیص خود ما هستیم و
نیازی هم به روحانیت نیست.
اما منِ روحانی می دانم که وقتی یک حکم الهی را با تشخیصِ ؼیراخلاقی بودن، لؽو می کنم در واقع
هم دینم را با تأییدِ وجود احکام ؼیراخلاقی در آن، بی اعتبار و ؼیر الهی نشان می دهم و هم خود را به
عنوان یک انسان،حائز مقامی معرفی می کنم که می تواند فراتر از دین باشد و این کل چراییِ وجود دین
را زیر سؤال می برد. زیرا همیشه سعی کرده ام که بگویم دین به دلیل ناتوانی ما انسانها در پیدا کردن
راه سعادت، از سوی خدایمان فرستاده شده است.از این جهت اگر حکمی در دین وجود دارد که اینک
مردم آنرا ؼیر اخلاقی یافته اند، من باید از آن حکم، صحبتی به میان نیاورم و همواره همان احکامی
رایاد کنم که اخلاقی بودنشان مسلم است و به آنها افتخار کنم.ای بسا که بعد از مدتی دیگر کسی نباشد که
آن دستورات را به یاد آورد و اگر هم کسی ذکری از آنها نمود و سؤالی دربارۀؼیراخلاقی بودن آنها کرد
می توانم پاسخ دهم که بعد از مطالعۀ بیشتر و در فرصتی دیگر جواب او را خواهم داد و به گونه ای این
پاسخ را بدهم که گویی جواب بسیار قانع کننده ای در جایی هست و تنها لازم است به آن مراجعه کرده و
آنرا بخوانم و برای او نیز بیاورم.
Page 30 of 130
اینها در صورتی است که من قبول کنم که جامعه، شکی در ؼیر اخلاقی بودن آن حکم ندارد و آن حکم
دیگر قابل اجرا نیست.اما گاهی پیش می آید که منِ روحانی باید بگویم که آن حکم هنوز قابل اجراست و
لاجَرم حتما اخلاقی هم هست. ولی این ما هستیم که نمی توانیم اخلاقی بودن آنرا تشخیص دهیم و ما فقط
باید اطاعت کنیم و در جهان دیگر درخواهیم یافت که چرا اخلاقی بوده. در اینصورت قبول کرده ام که
بشر قدرت تشخیص اخلاق و به تَبَع آن بکار بردن این معیار برای شناخت الهی بودن هیچ دینی را
ندارد.لذا نه دیگران می توانند بر این اساس به دین ما بگروند و نه ما می توانیم بر این اساس آنها را نفی
کنیم و “اخلاقی بودن” عنوان یک ملاک را از دست می دهد.یعنی منِ روحانی نمی توانم ادیان دیگر را
هم،از نظر اخلاقی زیر سؤال برم،زیرا اذعان کرده ام اصلاً قدرت تشخیص “اخلاق” را ندارم.
با توجه به مطالب گفته شده،اگر برای من روحانی ؼیر اخلاقی بودن یک حکم دینم مطرح شود و نتوانم
بر اساس تعریؾ اخلاق،اخلاقی بودن آن حکم را ثابت کنم،یا باید قبول کنم که دینم الهی نیست و یا با
رفتن مسیر ذکر شده بپذیرم که دچار تعصب هستم و برایم ملاک اخلاق مهم نیست.هر گاه که این ملاک
به ضرر عقایدم باشد آنرا به شکلی کنار می گذارم و تشخیص اخلاقی بودن را هم به خدای خود واگذار
می کنم.مهم اینست که عقیده ام به کرسی بنشیند.من در باب دینم دؼدؼۀ حقیقت ندارم.حقیقت باید نهایتا آن
چیزی باشد که من به آن باورمندم.
اما بسیاری از مؤمنین فکر می کنند که می دانند اخلاق چیست و همچنان بی اخلاقی را معیاری برای
خدایی نبودن دین می دانند.
نقد بعضی احکام اسلامی با معیار اخلاق
مذهب شیعۀ دوازده امامی مانند دیگر مذاهب اسلامی خود را به حق می داند و روش و احکام خود را
اسلام واقعی و آن چیزی به شمار می آورد که منظور پیامبر و مورد رضای خداست و کتاب قرآن و
Page 31 of 130
سنت پیامبر و گفتار امامانش را در استنباط دستورات خدا اصل، می داند)البته در کنار عقل و اجماع که
این دو در چارچوب همان قرآن و سنت عمل می نمایند و نمی توانند چیزی در ضدیت با آنها بگویند و
نباید این عقل را با آن عقلی که تصمیمات ما را با توجه به صلاحدید خودمان جهت دهی می کند اشتباه
گرفت.( در ضمن روحانیون و معتقدین این مذهب نیز به اخلاقی بودن احکامش مباهات می کنند حتی
کلام” آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم
نپسند” نیز به امام اول شیعیان نسبت داده شده است.
اگر من یک روحانی شیعه باشم و کسی از من سؤال کند که آیا همۀ احکام اسلامی اخلاقی است جوابم
مثبت خواهد بود. ممکن است در مثالهایم حرمت ؼیبت،تهمت،قتل،ضرب و جرح و دزدی را هم بیاورم
و بگویم این دین برای حقوق افراد تا چه حد احترام قائل شده است که حتی اگر ضربۀ کسی باعث
قرمزی پوست شخص دیگری شود باید جبران کند و هر کسی که به حقوق دیگری تعدی نماید، یا در این
دنیا و یا در دنیای دیگر، تاوان آنرا خواهد پرداخت.ممکن است بگویم که حتی همین احکام اخلاق گرا
باعث جذب بسیاری مردم به دین اسلام شده است.
حال اگر کسی از کتب فقهی مذهب من مانند” عُروَةُ الوُثقی” و یا “جواهر الکلام” و از قرآن و سنت
پیامبر و کلام امامان، احکامی را شاهد بیاورد که با تعریؾ اخلاق همسان نباشد چه؟مثل اینکه: اگر
مردمی مسیحی،یهودی یا زرتشتی باشند و با دولت اسلامی معاهده ای امضا کرده باشند و یا در زیر
سایۀ دولت اسلامی زندگی کنند و شرایط ذِمّه را پذیرفته باشند یعنی هر سال وجهی را بنام جَزیِه که حاکم
اسلامی تعیین می کند و حد مشخصی برای آن ذکر نشده بپردازند)این وجه نباید با احترام از ایشان
دریافت شود بلکه لازم است هنگام پرداخت خواری ایشان نشان داده شود)سوره توبه آیه 29 ((.در احکام
مذهب شیعه دربارۀ چنین مردمی ؼیبت،تهمت،دشنام و نیز سخن چینی کردن بین آنها از جانب مسلمانان
Page 32 of 130
روا شمرده شده است و ایشان فقط حق مالکیت و نیز حق حیات دارند اما آبرویشان اصلاً مهم نیست.حال
اگر شرایط ذمه را نپذیرفته باشند و یا معاهده ای بین ایشان و دولت اسلامی نباشد. یعنی نه اهل ذمه باشند
و نه معاهد، در این صورت حق حیات و مالکیت هم ندارند.یعنی در صورتیکه مسلمانی آنها را بکشد
نمی توان قصاصش کرد و یا دیه ای از او گرفت و اموال آنها را می توان ؼارت کرد.
منِ روحانیِ عصرِ حاضر، که همواره سعی کرده ام این بخش از احکام را نگویم مبادا افراد سست ایمان
از اطراؾ دینم پراکنده گردند،اکنون ممکن است در جواب بگویم این امرِ خداست و احتمالاً به دلیل
اینست که آنها تحت چنین فشاری به اسلام بگروند و رستگار شوند. بعداً به اینکه این استدلال درست
است یا نه خواهیم پرداخت اما تا همینجا معلوم می شود که تنها دلیل گرایش مردم به دین اسلام، زیبایی
اخلاقیِ احکام آن نبوده. مخصوصا در نظر کسانی که با این فشارها به این دین گرایش یافته اند.لازم
است همینجا بگویم این مثال به این معنی نیست که چنین احکامی در ادیان دیگر نیست. هر سه دینی که
ذکرشان رفت یعنی اسلام،مسیحیت و یهودیت و نیز بسیاری از ادیان دیگر شبیه همین احکام را دارند.
اکثر ادیان در طول تاریخ در زمانهایی که در منطقه ای در قدرت کامل بوده اند چنین قوانینی را به اجرا
گذاشته اند. ولی در عصر حاضر و پس از ایجاد سازمان ملل و تعهد کشورها به منشور حقوق بشر که
در آن، همۀ افراد، از هر جنس و نژاد و دین، دارای حقوق یکسان در همۀ زمینه ها شمرده شده اند دیگر
کمتر ذکری از این گونه احکام به میان می آید.
اما اینکه منِ روحانی گفتم این احکام برای گرایش بیشتر به اسلام است و پس از مسلمان شدن،شخص،
کاملاً در امنیت اخلاقی حاصل از احکام اسلامی خواهد بود به این معنی است که می خواهم نشان دهم از
اینجا به بعد باز هم به همان معیار اخلاق پایبند شده ام و باز هم می گویم این از دلایل حقانیت اسلام است
و این گونه احکام با ظاهر ؼیر اخلاقی فقط استثناء هستند و برای حکمتی متعالی یعنی گرویدن دیگران
به اسلام گذاشته شده اند.
Page 33 of 130
ولی به هر حال گفتۀ اخیر،از دید منتقد به این معنی است که اخلاقی که شامل همۀ انسانها شود، در دین
من شرط اساسی نیست و مواردی هست که می توان بر اساس آن، اخلاق را زیر پا گذاشت.پس اگر
ادیان دیگر هم دستوراتی ؼیر اخلاقی داشته باشند دلیل بر عدم حقانیتشان نیست. شاید آنها هم حکمتی را
دنبال می کنند.
حال ممکن است منِ روحانی در جواب منتقد بگویم که کسی که مسلمان نیست بالذات شأن احترام ندارد و
حقوق مؤمن شامل او نمی گردد. در این گفته، من مسئلۀ مهمی را فراموش کرده ام و آن اینکه سؤال
کننده ابتدا اخلاق را ملاک تشخیص حقانیت دین قرار داده بود و می خواست با این ملاک بفهمد که آیا
دین من اخلاقی است یا نه و در نتیجه آیا دین من، از جانب خداست یا خیر.این پاسخِ من معنیش اینست
که شخص باید اول دین مرا قبول کند. اگر هم ملاحظه گردد در مورد گروهی اخلاق، طبق تعریؾ آن
رعایت نشده است بپذیرد آن گروه، ذاتا لیاقت نداشته اند.با این استدلال یک شیعه می تواند هر کسی را
که مورد تبعیض مشروع و دینی قرار می گیرد به نوعی فاقد حقوق ذاتی انسانی در آن زمینه قلمداد کرده
و باز بگوید تمام احکام دین من اخلاقی است و آنها مشکل از خودشان است.
با این ترتیب ادیان دیگر هم هیچ حکم ؼیر اخلاقی درخود ندارند. آنها هم می توانند دستورات ؼیر
اخلاقی و تبعیض آمیز دینشان را همینگونه توجیه کنند. و باز با این حساب منطقی نیست متدینین هیچ دین
دیگری جذب زیبایی های اخلاقی دین اسلام و مذهب شیعه شوند. چون دین خودشان با همین منطق در
اوج اخلاق است. در ادامۀ بحث، این موضوع بیشتر روشن خواهد شد.
اکنون ممکن است کسی به منِ روحانی بگوید که مواردی در دین شما وجود دارد که نشان می دهد اساس
دستورات در بین مؤمنین به مذهب شیعه هم اخلاق نیست.تفاوتهایی در احکام مربوط به زنان و مردان
مؤمن هست که با قاعدۀ آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند ناسازگاری دارد مثلاً دیۀ زن
Page 34 of 130
نصؾ مرد است.اگر مردی زنی را به عمد بکشد در صورتی می توان او را قصاص نمود که ابتدا
وجهی برابر با دیۀ زن به قاتل پرداخت شود.در مورد اعضاء بدن هم دیۀ زن نصؾ است. در ارث نیز
همین قاعده وجود دارد.مرد می تواند زن خود را بدون رضایت و اطلاع او طلاق دهد.دشنام مرد به
همسرش گناه شمرده نمی شود و در مواردی مرد حق دارد زن را اگر تمکین نکند کتک بزند.
اینجا اولین جوابی که به ذهن من روحانی می رسد این است که احکام بین زن و مرد باید متفاوت باشد.
چون این تفاوت ذاتی است و ممکن است آیۀ 34 سورۀ نساء را هم به عنوان شاهد بیاورم که
مردان را به زنان تسلط و حق نگهبانی است به واسطۀ آن برتری که خدا بعضی را بر بعضی « میگوید
دربارۀ این آیه بعداً بیشتر صحبت خواهیم کرد اما این پاسخِ منِ روحانی به این معنی » دیگر مقرر داشته
است که اخلاق یعنی” آنچه برای خود نمی پسندی برای هم مذهب و همچنین همجنس خود نپسند” و این
گونه باید به کسانی که از جنس مرد و مذهب مورد نظر من نیستند حق بدهم که از دین من به سوی دین
یا مسلک دیگری که حقوق بالاتری برایشان قائل باشد گریزان گردند وگرنه باید آنها را متقاعد کنم که با
ملاک دیگری به حقانیت دینم پی برند.
خوشبختانه)البته از نگاه منِ روحانی( نگهبانی که در ذهن مؤمنین تعبیه شده و تعصبشان کار مرا راحت
می کند و اکثر ایشان حتی اگر ملاکشان اخلاق هم باشد و تصادفا از احکام یاد شده آگاه گردند هیچ تحلیلی
نخواهند کرد که منجر به نتیجه گیری نامطلوب شود و از گرد دین بگریزند و خودشان ملاک حقانیت را
تؽییر خواهند داد. اما منِ روحانی حتما باید تا جایی که می توانم، این معیار را نجات دهم. چون ؼیر
اخلاقی بودن ،شهرت خوبی برای دین من نیست و در عصر حاضر، ممکن است باعث شود نسلهای
بعدی از جذب شدن به دین طفره روند.
Page 35 of 130
به هر حال اگر من، اخلاق را مربوط و مشروط به جنس و اعتقاد کرده باشم و نه به انسان بودنِ تنها،
باز ممکن است سؤال کننده نظرِ مرا دربارۀ احکام مربوط به برده داری بپرسد.برده، فقط از طریق
اسارت در جنگ برده نمی شود بلکه فرزندان آن برده ها هم برده محسوب می شوند.مثلاً یک مرد،
مالک یک بردۀ مسلمان است.اجداد آن برده، نسلها قبل به بردگی در آمده اند.مالک می تواند او را به
ازدواج کنیز خود درآورد و مالکِ فرزندِ آنها هم باشد و هر زمان که خواست، آن ازدواج را باطل نموده
و خود از کنیز تمتع برد. مالک اجازه دارد که فرزندِ حاصل را بعد از سنِ رشد به فروش رساند یعنی
بعد از نُه سالگی برای دختر و پانزده سالگی برای پسر.برده صاحب هیچ چیز نیست مگر چیزی که
مالکش اجازه دهد. حاصل کارش متعلق به صاحبش است و کاری را باید انجام دهد که صاحبش می
خواهد.اگر شخص آزادی، بردۀ کسی را بکشد آنهم از روی عمد، تنها باید قیمت آنرا به صاحبش بپردازد
و قصاصی در کار نیست.صاحب برده اجازه دارد خود،برده اش را محاکمه و مجازات نماید و در این
امر عادل بودن یا عالم بودن برای مالک، شرط نیست. پر واضح است که مالک، خود، دوست ندارد که
بعد از تولد، چشم باز کند و ببیند در جایی زندگی می کند که دیگری می تواند با او چنین کند آنهم تا آخر
عمر.به همین دلیل منِ روحانی نمی توانم این را در همان چارچوبی که پذیرفته بودم اخلاقی جلوه دهم
چون اینجا صحبت از بردۀ مسلمان مذکر است. پس ممکن است ابتدا بگویم که اجازه دهید بروم و تحقیق
بیشتری دربارۀ حکمت برده داری کنم ونیز بگویم که مطمئن هستم پاسخ را خواهم یافت.چرا که هر پاسخ
دیگری،یعنی در همان زمان پذیرفته ام که اخلاق، معیار حقانیت دین من نیست حتی اگر تعریؾ اخلاق
را به انسانهای از جنس مذکر و معتقد به اسلام محدود کرده باشم.
البته جواب فوق در صورتی است که من عالمِ روحانی باشم و با درس و بحث آشنا.یک مؤمن ؼیر
روحانی ممکن است در باب موارد ذکر شدۀ بالا این پاسخ را دهد که مثلاً صاحب برده خودش باید بداند
که اگر هم به او میدان داده شده نباید سوء استفاده کند یا اینکه این برای امتحان او و آن برده است.چنین
Page 36 of 130
جوابی حاکی از اینست که ما برای گریز از نقد دینمان اصل سؤال را که همان نقد احکام، با معیار
اخلاق است به فراموشی می سپاریم.اینجا بحث بر سر این نیست که اشخاص اگر مثلاً آزاد باشند چه
کارهایی ممکن است انجام دهند و چگونه از این آزادی استفاده یا سوء استفاده کنند.بحث بر سر این است
که دستورات دینی، چگونه عملی را نیک یا بد معرفی می نمایند و یا اینکه نیک و بد از دید دین ما
چیست؟هر دینی موضعش را نسبت به یک عمل با تعیین ثواب یا مجازات دنیوی یا اخروی دربارۀ آن
عمل مشخص می کند. یعنی اگردینی دست شخصی را باز گذاشته است تا فرزند یک برده را از مادرش
آنهم در سن طفولیت جدا کند و آن فرزند را به شخصی دیگری بدون توجه به آنچه در دل مادر و پدر و
خود آن کودک می گذرد بفروشد و برای آن نه ثوابی و نه مجازاتی نه در این دنیا و نه در دنیای دیگر
تعریؾ نکرده است) نه به این معنی که در این باب سکوت کرده باشد بلکه به این معنی که اعلام کرده
باشد این کار بلا مانع است.( می توان این را به معنای موافقت خدای آن دین با عمل مذکور دانست و اگر
من عقیده دارم که خدای من با این کار موافق نیست این، تنها برداشت من است از خدایی که دردل خود
می شناسم و هیچ گواه دیگری ندارم که خدای دین من هم همین طورفکر می کند. من به عنوان یک
مؤمن فکر می کنم که با این حرؾ ، خدای دینم را توجیه می کنم. در حالیکه فقط خدای دل خود را از
چنین کرداری مبری می نمایم.خصوصیات خدای دین من و آنچه او اهل انجامش هست یا نیست در
سخنان و رفتارهای کتاب مقدس و پیامبر دین من است.
کلاً قرار بود منِ مؤمن در این بحث، احکام دینی ای که به من عرضه شده است را نقد کنم و با معیار
اخلاق درباره اش قضاوت نمایم نه احکامی که از قلب خودم نشأت می گیرد.این نوع توجیهات در واقع
توجیه تمام ادیان دیگری را هم که قبولشان نداریم فراهم می آورد. یعنی دربارۀ هر دستوری که در دین
دیگری است و ما می گوییم آن دستور، دور از عدل،انصاؾ و اخلاق است می توان همین را گفت.مثلاً
اگر در دینی خوردن شراب آزاد باشد و ما این کار را قبول نداشته باشیم و یا دزدی مجاز شمرده شده
Page 37 of 130
باشد ولی ما آنرا قبیح بدانیم می شود بگوییم: خوب، خودِ مردم باید بفهمند که نباید این کارها را بکنند و
این گونه احکام دلیل بر خدایی نبودن و یا اخلاقی نبودن آن دین نیست.در اینجا ذکر می کنم که شبیه
احکام فوق دربارۀ زنان و برده داری که در اسلام وجود دارد در ادیان دیگر هم یافت می شود.
پاسخ دیگر که مؤمن ؼیر روحانی ممکن است بدهد این است که بگوید: باید قبول کرد در زمانی که چنین
احکامی از طرؾ خدا آمده آنقدر اوضاع اخلاق جامعه خراب بوده است که این دستورات، نسبت به
رسوم و قوانین زمان خود، پیشرفت محسوب می شده است.چنین گزاره ای می تواند صحیح باشد اما باید
در نظر داشت که اخلاق، محصول نگاه برابر به افراد است و در واقع وقتی حاصل می شود که در
جهان بینی ما افرادِ متولد شده، حقوق یکسان داشته باشند.احکامِ اخلاقیِ دینی هم، این جهان بینی را در
خود دارند.مثلاً اینکه “هیچکس نمی تواند اموال شخص دیگری رابه زور از او بگیرد.”در این حکم همه
از نظر حق مالکیت یکسان شمرده شده اند. اما در احکامِ ؼیر اخلاقی، عملاً افراد، به واسطۀ عقیده،جنس
و یا برده بودن یا نبودن دارای حقی متفاوت با دیگران هستند و از آنجاییکه این احکام، از سوی آورندۀ
دین،کامل و جاودانی معرفی می شونداین تبعیض ؼیر اخلاقی در دین نهادینه می گردد ولو اینکه قوانین
این دین پیشرفته تر از قوانین زمانهای قبلیش باشد.
احکامی که به این شکل در خود، گروهی را ذاتا دارا یا فاقد حق نشان می دهند،فارغ از زمان بوده و با
گذشت زمان تؽییر نمی کنند.ضمن اینکه پیشرفته بودن یا کمی اخلاقی تر بودن یک قانون نسبت به قوانین
گذشته،دلیل بر آسمانی بودن آن قانون نیست.چراکه در اینصورت باید منشور حقوق بشر سازمان ملل را
وحی الهی به حساب آورد.
اثر ویژۀ دین بر روی بعضی از مومنین برای کنار گذاشتن معیار اخلاق
Page 38 of 130
پیشتر در این مقوله گفتم که مؤمنینِ به یک دین به دلایل متعددی که حسِ تعصب را در آنها ایجاد می
کنند و قبلاً آنها را بر شمردم، خود، این ملاکِ اخلاق را زمانی که در بحث به ضررشان باشد، کنار می
گذارند و اجازۀ نقد اعتقاداتشان را با ملاکِ اخلاق یا حتی ملاکهای دیگر نمی دهند. اما در مورد ملاک
اخلاق یک اثر روانی دیگر هم روی مؤمنین برای کنار گذاشتن آن تأثیر می گذارد و آن اینکه:
بیشتر ادیان برای اعمال خوب و بد، پاداش و جزا در نظر می گیرند.هر چه دینی بر این پاداشها و
عذابها بیشتر تأکید کند، ذهن پیروانش را بیشتر از اخلاق دور می کند. در تعریؾ اخلاق، این وجدان
آدمهاست که ملاک است یعنی شخص خود را به جای دیگری می گذارد تا بفهمد اگر خودش جای آن
دیگری بود از فلان رفتاری که با او می شد خوشش می آمد یا نه.اگر خوشش می آمد آن عمل را خوب و
اگر نه، آنرا بد به حساب می آورد.در جاییکه حساب و کتاب آخرت مبنا قرار گیرد شخص، خوبی و بدی
یک عمل را بر این اساس که آیا پاداش یا تنبیهی در پی اش دارد یا خیر تشخیص می دهد .هر چه جنبۀ
حساب و کتاب اخروی برای من پررنگ تر شود، وجدان من بعنوان معیار تشخیص، ضعیؾ تر می
گردد.تا آنجا که ممکن است به راحتی عملی را که ؼیر اخلاقی است تنها برای ثوابش انجام دهم.
این نوع سنجش برای خوب و بد، مورد استفادۀ بعضی از رهبران مذهبی و دینی قرار گرفته و آنها را
قادر می سازد که بعضی مؤمنین را به کارهایی که خودشان صلاح می دانند ترؼیب کنند.برخی مؤمنین
که خالصانه می خواهند در پیشگاه خدایشان بندۀ خوبی باشند تا از نعماتش بهره برند و وجدانشان قدرت
چندانی در برابر وعدۀ بهشت که از سوی رهبران دینی به آنها داده می شود ندارد ، ممکن است به انجام
اعمالی مانند ضرب و شتمِ افراد،شرکت در یک جنگ دینی ویاآزار و توهین به مخالفان دینی یا سیاسی
دست بزنند.
Page 39 of 130
ما ممکن است مؤمنی باشیم که در ابتدا از” ؼیبت” که می دانستیم بر اساس وجدان، بد است دوری می
کردیم و در کنارش پاداش بهشتی را هم در نظر داشتیم. ولی ای بسا کم کم اخلاق در ما از یک عمل
وجدانی به یک عمل کاسب کارانه تنزل یابد و بگوییم فقط آن چیزی خوبست که خدا برایش ما را به
بهشت برد.
ممکن است اگر عملی به لحاظ وجدانی و اخلاقی کاملاً ناشایست باشد،صرفا از این جهت که حجت
شرعی برای انجام ندادنش نداریم مرتکبش شویم.در اینجاست که اگر دستورات خدا را در گفتار شخص
خاصی چه روحانی و چه پیامبر دینمان ببینیم،خود را چنان در اختیار او قرار می دهیم که می تواند ما
را متقاعد به انجام عملیات انتحاری برای کشتن زنان،مردان و کودکان دریک بیمارستان،مدرسه،بازار یا
در یک مراسم مذهبی یا تجمع سیاسی نماید.وقتی ما از نظر قدرتِ تشخیصِ اخلاق به چنین مرحله ای
برسیم دیگر لزومی ندارد تعصب و نگهبان ذهنی ما وارد عمل شوند تا برای حفظ اعتقادمان به دین،
ملاکِ اخلاق را کنار بگذاریم چرا که اصلاً نمی توانیم ؼیر اخلاقی بودنِ هیچ دستور دینی ای را
تشخیص دهیم .
معجزات
ادیانی که خود را از جانب خدا یا خدایانی با قدرتِ فوق طبیعی می دانند مهمترین دلیل راستین بودنِ خود
را معجزۀ پیامبر و گاه کراماتی می دانند که از سوی اولیاء و مقربین آن آیین رخ داده است .مؤمنین و
روحانیونِ این ادیان، اجابت دعاها به درگاه خدایشان و یا برآورده شدن حاجتی که از اولیاءِ آن دین
،خواسته شده است را به این مجموعه، اضافه می کنند و آنها را دلیل الهی بودن باورشان به شمار می
آورند.
Page 40 of 130
از آنجاییکه همۀ اینها، امور مافوقِ قوانین طبیعت محسوب می گردند و خواستگاه وقوعشان بطور
مستقیم یا ؼیر مستقیم خدای آن دین به حساب می آید همگی را در این بخش مورد بررسی قرار می دهیم.
معجزات پیامبران
یک انسان در طول دوران حیاتش پی می برد که در پیِ علتهای مشابه ،معلولهای مشابه رخ می
دهد.هرگاه کبریتی را روشن می کند آتش گرمی افروخته می شود.هر گاه دستش را روی آن آتش بگیرد
دستش خواهد سوخت.با دقت بیشتر توسط افراد باهوشترِ نوع بشر که آنان را دانشمندان علوم طبیعی می
نامیم این شکل از پیوستگی بین علت و معلولها در قالب” قوانین علمی” تدوین شده است.
اگر هزاران بار عناصر اکسیژن و هیدروژن را در شرایط مشخص و ثابت ترکیب کنیم، آب بدست می
آید.چند بار در طول زندگیمان پدیده های طبیعی را تجربه کرده ایم؟جواب هزاران بار یا میلیونها بار
است.تنها در یک فرایند روشن کردن موتورِ یک اتوموبیل، اگر فقط تا سطح اتمی پیش رویم در هر بازۀ
زمانیِ کوتاه، یعنی مثلاً در هر یک ثانیه میلیاردها پدیده طبق قوانینِ ثابتِ فیزیک رخ می دهند.هر
الکترون باید طبق قانون مشخصی در اطراؾ هسته قرار گیرد تا مجموعۀ اتمهای هر بخش از موتورِ
ماشین و سیالات جاری در آن ،خصوصیات مشخصی را به خود بگیرند و از مجموع تعداد بیشماری
پدیدۀ قانونمند،عملکردِ صحیحِ موتور اتوموبیل بدست آید.اگر قرار باشد خارج از این قوانین، پدیده ای
رخ دهد ما برای یک ثانیه هم جرأت نمی کنیم یک اتوموبیل را با سرعت 120 کیلومتر در ساعت
برانیم.
پس می توانیم با خیال راحت بگوییم در طول عمرمان میلیاردها میلیارد پدیدۀ طبیعی را مستقیم یا ؼیر
مستقیم تجربه کرده ایم که همگی طبق قوانین طبیعت بوده اند. اگر از ما بپرسند که آیا خلاؾِ این قوانین
را دیده ای می توانیم بگوییم که ندیده ایم و اگر بگویند که آیا ممکن است خلاؾ این قوانین اتفاقی بیافتد
Page 41 of 130
مثلاً این بار کبریتی را که همان خصوصیات کبریت دیروزی را دارد، دقیقا در همان شرایط دیروزی
روشن کنی و آتش انگشتت را که همان مشخصاتِ انگشت دیروزی را دارد نسوزاند؟
فلسفی ترین پاسخ اینست که آری ممکن است. زیرا من و یا دانشمندان علوم طبیعی چون تا کنون خلاؾ
این پدیده ها را ندیده ایم قوانین علمی را قانون می نامیم. اما این بدان معنی نیست که بعد از این هم هرگز
پدیده ای خلاؾ این قوانین نبینیم. اگر روی یک مجموعۀ قانونِ فیزیک حساب می کنیم و بر اساسشان
یک اتوموبیل، طراحی می کنیم و پشت آن می نشینیم بخاطر اینست که فکر می کنیم احتمال اینکه خلاؾ
قوانین قبلی اتفاق جدیدی بیافتد کمتر از یک بر روی میلیاردها میلیارد است چون میلیاردها میلیارد
بار،مستقیم یا ؼیر مستقیم، تجربه کرده ایم که اتفاقی جز در چارچوب این قواعد، روی نداده و اگر
ناگهان چیزی خلاؾ قوانین فیزیک ببینیم نتیجه خواهیم گرفت که احتمال وقوع بی قانونی معادل عدد یک
بر روی آن عدد خیلی بزرگ یعنی میلیاردها میلیارد است و اگر بی قانونی انجام نشود و همچنان شمارۀ
پدیده هایی که مشاهده می کنیم و طبق قوانین طبیعی روی می دهند افزایش یابد پس احتمال وقوع بی
قانونی، پس از این،از این عدد هم کمتر است یعنی کمتر از یک بر روی میلیاردها میلیاردِ فرض شده.
در اینجا مثالی را برای درک روش بدست آوردن احتمال وقوع مطرح می کنم. اگر شما طی آزمایشی
یک سکه را صد بار بیاندازید و 53 بار خط بیاید می گویید که احتمال وقوع خط آمدن سکه بر اساس این
تجربۀ خاص 53 % است و هر چه دفعات پرتاب سکه را افزایش دهید عدد دقیق تری از احتمالِ خط
آمدن، بدست می آورید.حال فرض کنید کل پدیده هایی که من در طول عمرم دیده ام یا بطور مستقیم و یا
ؼیر مستقیم با آنها برخورد داشته ام و طبق قوانین طبیعی روی داده اند فقط یک میلیارد بوده باشند.البته
در توضیحِ گفته شده فهمیدید که تعداد،خیلی بیشتر از این است اما گفتم یک میلیارد چون هم عدد بزرگی
است و هم بزرگی آن برای ما تا حدودی قابل درک است.حال یک روز صبح ،ماشینِ من روشن نمی
Page 42 of 130
شود.کسی که تعمیرکار اتوموبیل است نزد من می آید و من به او می گویم که تخطی از قوانین طبیعی و
فیزیک باعث روشن نشدن ماشین من است. اگر این تعمیرکار فیلسوؾ مشرب هم باشد خواهد گفت که او
نمی گوید که امکان ندارد امری خلاؾ قوانین طبیعی صورت گرفته باشد ولی طبق مشاهدات گذشته ،
احتمال روشن نشدن اتوموبیل به دلیل اشکال در سیستم سوخت رسانی که البته این اشکال در چارچوب
قوانین فیزیک ایجاد می شود نه خارج از آن مثلاً یک به ده است یعنی :
110 یا به عبارت دیگر 10 درصد اتوموبیلها به دلیل اشکال در سوخت رسانی روشن نمی شوند و احتمال
روشن نشدن اتوموبیل به دلیل یک پدیدۀ خارج از قوانین طبیعت کمتر از یک بر روی یک میلیارد است.
ما از تقسیم
11,000,000,000 بر
110 نتیجه می گیریم بزرگی احتمال اشکال در سیستم سوخت رسانی نسبت به بزرگیِ احتمالِ وقوع یک
اتفاقِ فوقِ قوانین فیزیک، یکصد میلیون برابر است. اگر احتمال وقوع امری صد میلیون برابر دیگری
باشد عاقلانه است که اول روی آن حساب کنیم. پس باید ابتدا سیستم سوخت رسانی را چک کنیم و بعد هم
به ترتیب، هر علت دیگری که احتمال وقوعش بیشتر است مثل اشکال در سیستم برق و ؼیره را بررسی
نماییم.
اگر به یک کارآگاه فیلسوؾ بگویید که قتل یک نفر توسط عوامل فوق طبیعی اتفاق افتاده او با توجه به
نسبتِ قتلهای اتفاق افتاده توسط عوامل طبیعی که مشاهده کرده یعنی 100 % به نسبت اتفاقات ؼیر طبیعی
و خارج از قوانین علمی که مشاهده کرده یا انتظار دارد که روزی مشاهده کند یعنی کمتر از
Page 43 of 130
وتقسیم عدد اول بر عدد دوم یعنی تقسیم
11,000,000,000
100100 بر
11,000,000,000 که می شود یک میلیارد برابر به نفع عوامل طبیعی، ابتدا به سراغ عوامل طبیعی مثلِ وجود یک قاتل
و از این قبیل موارد می رود و کسی هم نمی گوید او ؼیر منطقی ویا ؼیر عقلانی عمل کرده است.تجربه
هم نشان داده که زودتر به نتیجه می رسد.
اکنون اگر کسی عملی عجیب را جلوی من انجام دهد مثلاً فلز گداخته ای را در دست خود نگهدارد و به
من بگوید که این عمل را توسط نقض قوانین طبیعی انجام می دهد من چه عکس العملی باید نشان دهم؟
من بسیاردیده ام که کسانی با تردستی، ذهنِ مرا از حقیقتِ آنچه در مقابل من می گذرد منحرؾ کرده اند.
در واقع بارها عملیاتی شبیه به نقض قوانین طبیعی دیده ام، اما آنچه دیده ام در واقع خطا در حواس من
بوده .چند بار تا کنون دچار خطا در حواس شده ام و یا چند در صد آدمها توانایی انجام تردستی
دارند؟شاید حدود 1% افراد توانایی انجام حداقل یک تردستی را داشته باشند. پس احتمال اینکه آن عمل
نوعی تردستی باشد یا خطای حواس من، به اینکه واقعا یک عمل فوق طبیعی باشد، با همان فرضیات و
عملیات ریاضی که گفته شد بیش از ده میلیون برابر بیشتر است.
Page 44 of 130
چرا ما گاهی چیزی با احتمال وقوعِ تا این حد بیشتر را کنار می گذاریم و آنچه احتمال وقوعش بسیار
بسیار کمتر است را باور می کنیم؟
چرا من به عنوان یک روحانی یا یک مؤمن، به فرزند خود می گویم که نقل شده است شخصی در زمان
گذشته، فلان عمل ؼیرطبیعی را تحت عنوان معجزه انجام داده و تو باید این را باور کنی در حالیکه می
دانم که نسبت افرادی که می توانند مرتکب دروغ شوند کم نیست و اگر در خوش بینانه ترین حالت ده
درصد در نظر بگیریم طبق آن حساب و فرض قبلی، احتمال کذب بودن این ادعای معجزه به راست
بودنش یعنی” واقعا فوق طبیعی بودنش” بیش از یکصد میلیون برابر است. چرا به فرزندم می گویم که
اگر این ادعا را باور نکنی به جهنمی سوزان خواهی رفت. چرا به او می گویم که خدایی که آن پیامبر
را فرستاده و به او این معجزه را داده با اینکه می داند تو خود، این معجزه را حتی ندیده ای و نیز می
داند حتی اگر هم می دیدی منطقا نباید آنرا بلافاصله به عنوان امری ؼیر طبیعی می پذیرفتی از تو
انتظار دارد وقوع آنرا باور کنی؟ چرا به فرزندم می گویم آن خدایی که از تو می خواهد آنرا باور کنی و
تمام این حسابهای منطق و احتمالات را خودش آفریده و اصلاً جهان را بر این نظام خلق کرده،باز هم از
تو انتظار دارد که بین دو چیز، آنچه را که به حساب منطق،احتمالِ وقوعش بسیار بسیار کمتر است را
باور کنی و اگرباور نکنی تو را به دوزخ خواهد برد و تا ابد عذاب خواهد داد؟
فرزند من در سنین خردسالی و پیش از آنکه با منطق و حساب آشنا شود تنها به دلیل اعتماد به من و
دیگر بزرگترهایش وجودِ چنین معجزه ای را باور می کند. او فهمیده است که در جامعه، عده ای هستند
که قابل اعتمادند و خیر و صلاحش را می خواهند و آنجا که پای مصلحتش پیش بیاید به او دروغ نمی
گویند.اشخاصی چون پدر و مادر،پدربزرگ و مادربزرگ،معلم،روحانی و رسانه های گروهی چون
تلویزیون.فرزند من دیده است اینها در نصایح و توصیه هایشان قصد هدایت دارند و مثلاً اگرمی گویند
Page 45 of 130
که دست کثیفت را به چشمت نزن چون بیمار می شوی ممکن است خودش هم این را تجربه کند و دقیقا با
بیماری مواجه شود.و با تجربیاتی از این دست مصلحت اندیشی و راستگویی آنان برایش محرَزمی شود.
حال همه این افراد و منابع به او می گویند که باید به پیامبر دینشان ایمان آورد چون فلان معجزه را دارد
و همۀ اینها می گویند که افراد عاقل و پاک دل با دیدن معجزه، بلافاصله ایمان آورده اند و هیچ سؤال
دیگری نکرده اند اما افراد بی عقل و نادان یا لجباز، در معجزه، شک کرده اند و نخواسته اند ایمان
بیاورند.فرزند من می آموزد که منطق، همین است و روزی که فرزند من نشان می دهد او هم چون
همان افرادِ عاقل ایمان دارد و همان منطق را پذیرفته، روزی که در پاسخِ یکی از بزرگترهای دلسوز و
عاقلش که از او می پرسد چرا ایمان داری می گوید چون شنیده است که چنین معجزه ای وجود داشته
پس او هم ایمان آورده است و این دین را دینِ حق می داند، در آن روز آن شخصِ بزرگتر و همۀ آن
افراد و مراجع دلسوزِ یاد شده، او را تشویق و تمجید می کنند و او دیگر تا آخر عمر این ایمان را از
دست نخواهد داد.
در سالهای بعد اگر یک تعمیرکار شود مانند تعمیرکاری که در مثال، ذکرش رفت و یا کارآگاه شود مانند
کارآگاهی که در مثال، از آن یاد کردم و به همان شکل که گفتم بفهمد که منطق صحیح در باور کردن، یا
باور نکردنِ یک امر چیست و آن منطق را بکار برد و حتی اگر یک پزشک،مهندس و یا فیزیکدان شود
و با قوانین طبیعت، کاملاً آشنا گردد، حتی اگر یک فیلسوؾ شود و در مسائل اندیشه کند و بتواند با
منطقی منطبق با ساز و کارِ جهان به هر مسئله ای بپردازد، باز بعید است که به امرِ نقدِ دینِ خود و اینکه
آیا پذیرشِ وجودِ آن معجزه، عاقلانه بوده یا نه بپردازد.اگر من، مؤمن باشم به راحتی هر معجزه ای را
که در دینِ من و توسط پیامبر من و پیامبران مورد تأییِد دین من ادعا شده باشد می پذیرم اما معجزات و
کرامات ادیان دیگر،آن ادیانی که از نظر آیینِ من ساختگی هستند را چیزی جز دروغ و ادعای کاذب و
Page 46 of 130
تردستی نمی دانم.آیا معجزات آنها و معجزات و کراماتِ مشاهده شده در دین من )اگر فرض را بر این
بگذاریم که واقعا مشاهده شده اند( به لحاظ ارزش باورپذیری متفاوتند؟ آیا نمی توانستند تر دستی باشند؟
اگر من، روحانی باشم با قضیۀ معجزه چگونه برخورد می کنم؟
همانطور که اشاره شد ابتدا باور نکردنِ آنرا احمقانه و حاکی از بیماری دل و نشانۀ شقی یا بدبخت بودن
جلوه می دهم.به دیگر معنی کاری با اذهان دیگران می کنم که در کودکی با ذهن من شده است یعنی عدم
باورِ فوری آنرا نشانۀ خواری شخصِ منکر و یا شخص مردد به شمار می آورم.این خواری را با
عباراتی که یاد شد یعنی شقی،بدبخت،بیماردل،احمق، لجباز و امثال اینها القاء می کنم.ممکن است این
کار را از روی سیاست انجام ندهم بلکه اینها عقیدۀ واقعیِ خود من دربارۀ فردِ منکر باشد چنانکه به خودِ
من اینطور القاء شده بوده است.
روحانیون، معجزه را ملاکِ محکمی در تشخیص راستین بودن دینشان می دانند. حال اگر کسی آن
خواری برایش مهم نباشد و به خود جرأت دهد که به منِ روحانی بگوید من آن معجزات را ندیده ام ولی
اگر خودم می دیدم ، باور می کردم.منِ روحانی خواهم گفت بسیاری انسانها شهادت داده اند که آنها را
دیده اند و آنها هم تا نمی دیدند باور نمی کردند. بلکه به محض شنیدنِ ادعای یک مدعی پیامبری ،از او
می پرسیدند که معجزه ات چیست؟ و او هم آن را نشان می داده و مردمِ پاک دل قبول می کردند.پس
دیگر دلیلی برای رد معجزه وجود ندارد.این پاسخ دو مسئله را پیش می آورد:
1 در اینجا منِ روحانی مبنا را بر قبول یک امر ؼیر طبیعی بر اساس گفتۀ عده ای که در گذشته می
زیسته اند قرار داده ام که خودِ این مبنا دو مشکل برای من روحانی ایجاد می کند.یکی اینکه سؤال کننده
به راحتی ادعا می کند که او و من نمی توانیم ثابت کنیم که آنها راست گفته اند و یا خود، تحت تأثیر
تردستی قرار نگرفته اند و دوم اینکه با این شرطی که من روحانی برای باور معجزه گذاشتم،معجزات
Page 47 of 130
ادیانی هم که من آنها را قبول ندارم باور کردنی است و سؤال کننده، این را اثبات حقانیت آن ادیان هم
خواهد دانست.مثلاً من، یک روحانی مسلمانم و با این استدلالی که کردم باید قبول کنم که معجزات دین
ژاپنی شینتو هم قابل قبول و باور است. پس آن دین هم با آن همه خدایان متنوعی که دارد حق است.
2 _دومین مسئله ای که گفتۀمن روحانی پیش می آورد اینست که: من تأیید کرده ام که اگر مردم از
شخصی معجزه ای بخواهند و او به انتخاب خودش کاری که به چشم آنها خارق العاده و فوق طبیعی می
نماید نشان دهد، منطقی است که به او ایمان آورند. پس سؤال کننده خواهد پرسید: اگر قرار بر این باشد
که مدعی پیامبری خودش معجزه اش را انتخاب کند، هر کسی که فنی در شعبده بازی اختراع کند می
تواند ادعای پیامبری نماید . اگر منِ روحانی پاسخ دهم که خیر، مردم، کاملاً با دقت به آن معجزه چشم
دوخته اند و امکان هیچ تردستی نبوده و آنها که نادان نبوده اند،و یا بگویم اینچنین که داستانِ معجزه به ما
رسیده اصلاً جای هیچ تقلبی نبوده است، باز با دو جواب روبرو خواهم شد:
یکی اینکه پس معجزات همان ادیانِ دیگر را هم باید باور داشت. چون شاهدان آنها هم نادان نبوده اند و
قصه های آنها هم دربارۀ معجزاتشان چنان است که نمی توان آنها را به تردستی نسبت داد
دوم اینکه در مورد داستانی که در آن، امورِ فوق طبیعی چنان است که نمی توان به آن نسبت شعبده و
تردستی داد می توان فرض کرد که بخشی یا همۀ آن، ساختۀ ذهن بشر باشد. یعنی ممکن است اصل یا
بخشی از داستان حاصل خیال پردازی گویندگان باشد.علاوه بر این همچنان این ایراد که این،مدعی
پیامبری بوده که معجزه اش را انتخاب می کرده نه مردم، بی پاسخ می ماند. وحتی این فرضیه را هم
پیش می آورد که شاید به همین دلیل بوده که بسیاری حتی بعد از دیدنِ معجزه، ایمان نمی آوردند و نسبت
جادوگر را به آن پیامبر می دادند.می دانیم که اگر فردی همین امروز هم کاری خارق العاده انجام دهد و
از ما بخواهد که به او به عنوان پیامبرِ الهی ایمان آوریم بسیاری از ما او را شعبده باز و دروؼگو
Page 48 of 130
خواهیم پنداشت و اینکه شاهدان نتوانند توضیح دهند که او چگونه آن کار را کرد را دلیلی بر این نمی
دانیم که باور کنیم واقعا عملی خلاؾ قوانین طبیعی انجام داده باشد.
حال من بعنوان روحانی می گویم که مواردی بوده که معجزاتی از پیامبرِ من خواسته شده و او همان را
انجام داده است.اگر من روحانی چنین پاسخی دهم یک حقیقت که از ابتدا هم در بحث معجزه اصل بود
اینک بیش از پیش آشکار شده و من، خود را کاملاً به آن معترؾ نشان داده ام. اینک من به یک معیار
مهم دربارۀ کشؾ واقعی بودنِ یک معجزه شهادت آشکارتری داده ام.ناگفته پیداست که اساسا معجزه
برای اینست که شاهدینِ آن، به خدایی بودنِ یک مدعی پیامبری ایمان بیاورند و باز ناگفته پیداست که این
حق را همان خدا به مردم می دهد. چون باور بر اینست که معجزه خرق عادت و پدیده ای بر خلاؾِ
قوانین شناخته شده ای است که خداوند آنها را وضع کرده است و فقط خودش می تواند پدیده ای بر
خلاؾ آن قوانین خلق کند.پس عامل اصلی، خداست و منظور،ایمان آوردن بندگان است.
اگر منِ روحانی یا مؤمن،معتقد باشم که این امکان دارد که مردم از پیامبری معجزۀ مورد نظر خود را
درخواست کنند، مثلاً بگویند فلان کوه را برای ما بشکاؾ و دوباره به حال اول برگردان و او هم همین
کار را بکند، این بدان معنی است که قدرتِ پیامبر در اینجا دخالتی ندارد و قدرت، فقط از جانب خداست
که قدرتش در ایجاد معجزه بی حد است. همچنانکه درخواست مردم هم بی حد است و هرچیزی را ممکن
است به عنوان معجزه بخواهند و منظور خدا متقاعد شدنِ شخص، و نهایتا ایمان آوردن اوست که این
البته به صلاح خود بنده است و برای نجات و رستگاری اوست و گرنه خدا نیازی به ایمان آن بنده ندارد.
حال شخص مردد می تواند بگوید که او هم بندۀ خداست و آنچه دربارۀ این دینِ خاص و معجزات
پیامبرش شنیده است وی را به ایمان آوردن به آن متقاعد نکرده و فکر می کند که متقاعد نشدنش هم
کاملاً منطقی است و هیچ لجبازی در کار نیست و حتی اگر هم لجباز باشد به هرحال آن خدا می داند که
Page 49 of 130
او چگونه و با چه معجزاتی دست از لجبازی برخواهد داشت چون به هرحال اگر معجزۀ قانع کننده ای
ببیند،دشمن خودش که نیست تا با لجبازی خود را به دوزخ بسپارد و اگر خدا معجزۀ مورد درخواستِ
وی را همین الان انجام دهد و او ایمان نیاورَد، آنوقت خدا در بردن او به دوزخ موجه است.
شاید منِ روحانی پاسخ دهم که باید واسطه ای چون پیامبر وجود داشته باشد.در اینصورت بلافاصله
جواب این خواهد بود که منظورِ خدا،ایمان آوردن آن شخص است و اجابتِ نیاز آن شخص به رستگاری،
پس از باور کردن این دین است.چگونه است که خدای قدرتمند که هر کاری از او ساخته است نمی تواند
به این منظور خودش برسد و چون پیامبری در حال حاضر حضور ندارد، پس خدا در رسیدن به هدفش
درمانده شده است و نمی تواند این نیاز بندگانش را برآورده سازد.
آن شخص می خواهد دربارۀ صحت و سقم هر دینی از خدا معجزه بخواهد تا نهایتا به دین حق
برسد.چیزی را هم خواهد خواست که هیچ سوء استفاده ای در آن نباشد و یا نظام محیط را برهم
نزند.مثلاً نخواهد گفت که میزان زیادی به او پول داده شود یا محض خاطر او یک رودخانه را در آنِ
واحد خشک کند.مثلاً خواهد گفت که خدا، ظرؾِ مقابلِ وی را که اکنون خالی است فوراً از عدس پر کند
و پس از آنهم ظرؾ را خالی کند و همه چیز را به حالت اول برگرداند تا چیزی در دنیا بهم نریزد و با
این قبیل معجزات وی را به دین و مذهب حق راهنمایی کند.
ممکن است منِ روحانی به این ایده بخندم چون در آن نام عدس آمده.در واقع سؤال کننده هر چه بگوید
مورد تمسخر من قرار خواهد گرفت ولی آنچه در داستانهای منِ روحانی راجع به معجرات آمده چندان
با این ایده تفاوت ندارد و باید گفت یا هر دو جدی است یا هر دو خنده دار.خودِ من گفتم که خدا گاهی
معجزاتی را که مردم می خواستند انجام داده است.
Page 50 of 130
باز ممکن است بخندم و بگویم مگر مسخره بازی است که هر کسی معجزه ای خواست خدا انجام دهد.
این کار شایستۀ خدا نیست.
پاسخ منتقد به این گفته می تواند چنین باشد که چنین گفته ای وقتی مسخره است که خدا، چون یک شخصِ
انسانی و مثلاً چون یک پادشاه ،از جنسِ انسان باشد .یعنی پادشاهی که قدرت زیادی دارد ولی به هرحال
قدرتش محدود است.پادشاهی که ادعا می کند پادشاه همۀ انسانهاست و همۀ مردم را به یک اندازه دوست
دارد ولی در واقع او توان دسترسی به همه مردم را ندارد و به همه هم به یک اندازه نزدیک نیست تا به
یک اندازه توجه و عنایت نشان دهد بلکه باید سلسله مراتبی طی شود تا به او دسترسی پیدا شود و چیزی
از او طلب شود.آری در چنین حالتی درخواست معجزه از سوی همۀ مردم ،درخواستی مسخره است
چون هر کسی می داند که با امکانات و محدودیتهای سلسله مراتب بارگاهِ سلطنتی جور در نمی آید.
ولی اینجا صحبت از قدرت بی حدِ خداست و صحبت ازاینست که نزدیکی او به همۀ افراد به یک اندازه
است چرا که اگر خدا به یک فرد که به دیدن معجزه محتاج است نزدیکتر باشد و اینکار را برای او بکند
و موجب ایمان آوردن او بشود اما دیگری در زمان متفاوت و یا مکان متفاوت همان نیاز را داشته باشد
و او نتواند برآورده کند،دیگر خدا نیست. انتظار نمی رود یک پادشاه با خصوصیات انسانی به همه ،به
یک اندازه عنایت و توجه داشته باشد و انتظار نمی رود یک زن نسبت به همه حس مادری داشته باشد.
ولی انتظار می رود که خدا نسبت به همه به یک اندازه خدا باشد.این انتظار نه فقط به دلیل یک برداشت
احساسی از خداست بلکه منطقا لازمۀ واجب الوجود و علت العلل بودن است که در بحث فلسفۀ اثبات
وجود خدا در ادیان به آن اشارۀ گذرائی خواهیم کرد.
حال اگر منِ روحانی نخندم و بخواهم بطور جدی جواب بدهم ،خواهم گفت که خدا این را می دانسته و
هم اینک نیز معجزاتی نشان می دهد. و سپس یا به معجزاتی اشاره خواهم کرد که در زمان حاضر هم
Page 51 of 130
ادعا می شود وجود دارد مانند کرامات صالحین و قدیسین و دعاهایی که توسط مؤمنینِ دینِ من شده و
طبق ادعای آنها درخواستشان از خدا اجابت گردیده است را ذکر خواهم کرد و یا بر معجزاتی که گفته
می شود هنوز هم وجود دارد و در مورد دین اسلام، قرآن است دست می گذارم.
دربارۀ کرامات و دعاها باید گفت برای کسانی که خود،آنها را کاملاً از نزدیک ندیده اند همین منطق نقد
معجزات،جاری است و همان سؤالات دربارۀ آنها هم مطرح است.یعنی باور آنها منطقا کار ؼلطی است.
اینجا باید توجه داشته باشیم که باورِ معجزۀ دیده نشده و یا معجزۀ دیده شده بصورتی که آورندۀ معجزه
خود، معجزه اش را انتخاب کند و یا دیگرانی که نمی دانیم آیا با او همدست هستند یا نه معجزه را انتخاب
کنند از لحاظ منطقی کار ؼلطی است.اینطور نیست که کسی که باور نمی کند لجباز است یا دیر باور
است بلکه برعکس. آنکه باور می کند، زودباور است و عملی به دور از منطق انجام داده است که علتش
را هم قبلاً بررسی کردیم.در واقع اگر خالقی برای جهان در نظر بگیریم که قوانین منطق و احتمالات را
هم او وضع کرده باشد و هم او بخواهد کسی را که عملی ؼیرعاقلانه و به دور از منطق و قاعدۀ وضع
شده توسطِ آن خدا انجام داده مجازات کند، ظاهراً در اینجا آنکه باید مجازات شود کسی است که معجزه
را باور کرده نه کسی که آنرا باور نکرده. اما کسانی که خود می گویند از نزدیک این معجزات را دیده
اند و مثلاً دعایشان دربارۀ خودشان مستجاب شده است، این افراد لزوما روحانی نیستند اما از آنجاییکه
همۀ ما ممکن است با خودمان مؽلطه کنیم،مؽلطه هایی را که احتمال دارد در این گونه موارد وجود
داشته باشد را در پایان بحث معجزه بررسی خواهیم کرد.اما در اینجا دربارۀ معجزه بودن یا نبودن قرآن
سخن خواهیم گفت.
آیا قران معجزه است؟
Page 52 of 130
قرآن به دلایل ظاهری و باطنی معجزه شمرده شده و معجزه بودنِ آن هم به این معنی است که ایجاد چنین
چیزی از عهده انسان خارج است پس باید باور کرد که کارِ موجودی فوق بشر یعنی خدای خالق جهان
است.این کتاب از چه جهاتی نمی تواند ساختۀ انسان باشد؟
آیا سبک قرآن معجزه است؟
یکی از جهاتی که قرآن را بخاطر آن معجزه می دانند “سبک” است.منِ روحانی با لحنی حاکی از افتخار
می گویم که سبک کتاب آسمانی من از لحاظ ادبی و ساختار بی مانند است.
ممکن است کسی که عرب زبان نیست به من بگوید که من از زبان عربی سر در نمی آورم چرا باید
باور کنم که این سبک بی نظیر است.به هرحال اگر همۀ عرب زبانهای مسلمان هم به چنین چیزی
اعتراؾ کنند این نمی تواند دلیلی بر معجزه بودن قرآن برای من باشد چون ممکن است همۀ آنها از پی
تعصب ،چنین چیزی بگویند.چه رسد به حال که عرب زبانهایی هم در ممالک اسلامی زندگی می کنند که
مسلمان نیستند و اگرچه از طرق مختلؾ آیات قرآن به گوششان می رسد ولی ظاهراً آنرا معجزه نیافته اند
تا بلافاصله به اسلام بگروند.همچنین شخصِ مردد می گوید که او شنیده است که پیامبرِ اسلام حدود هفت
سال در مکه، آیات را برای مردم علنا می خوانده است ولی عدۀ کمی به اسلام گرویدند.او ممکن است
بگوید که نمی تواند قضاوت کند که آیا مردم عرب زبانِ ؼیرمسلمان از سر لجبازی ایمان نمی آورند یا
اینکه قرآن را معجزه نمی یابند و با این حساب اونمی تواند شهادتِ عده ای مسلمان عرب زبان را برای
معجزه بودن سبک قرآن بپذیرد.
اکنون منِ روحانی می توانم بگویم که تو اگر خودت به زبان عربی آشنا بودی می فهمیدی که سبک قرآن
از جهات معجزه آسای آن است.پاسخ شخص مردد می تواند از این قرار باشد:
Page 53 of 130
اولاً او پیش از اینکه زحمت سالها یادگیری عربی را به خود بدهد تا نهایتا تشخیص دهد سبک و اسلوب
قرآن بی همتاست فکر می کند خالق توانا و دانای جهان می داند که موکول کردنِ درکِ معجزه بودنِ یک
کتاب، به یک امر زمان بر و دشوار چون یادگیریِ زبانی دیگر،آنهم در حالیکه اینکار برای بسیاری
افراد، که هوش کم و یا مشؽلۀ زیاد دارند ؼیر ممکن است،نه عاقلانه است و نه عادلانه. چرا عده ای
عربی بدانند و سریعا متوجه شوند ولی آنکه عربی نمی داند و حق هم دارد که تا این زبان را یاد نگرفته
به معجزه بودن قرآن ایمان نیاورد باید سالها وقت صرؾ کند و این در صورتیست که با ادعای وجود
یک کتاب آسمانی دیگر یا گفتار معجزه آسای دیگر در جای دیگری از دنیا برخورد نکند. چه در
اینصورت باید زبان آنرا هم بیاموزد و اگر عمرش کفاؾ ندهد و پیش از تصمیم گیری بمیرد از دید همۀ
ادیانی که به آنها نگرویده من جمله اسلام ،کافر محسوب می شود. در حالیکه آن عرب زبان،مسلمان شده
و امید رستگاری دارد. چرا منتقد باید قبول کند آن خدا برای مردمِ همزمان با پیامبر معجزاتی را که آنها
درخواست می کرده اند فوراً فراهم می کرده ولی حال ،برای او و مردم این زمان کار را تا این حد
سخت کرده است.
ثانی ا:ًفراگیری عربی و نهایتا به این نتیجه رسیدن که سبک و اسلوب قرآن بی همتاست برای او دلیلی بر
معجزه بودن قرآن نخواهد بود چون او در زبان خودش با کتابهایی برخورد کرده که از لحاظ سبک،
منحصر به فرد بوده اند. منحصر به فرد بودن یک کتاب از لحاظ ادبی همیشه باعث شده که بگویند
خالقش یک نابؽه است نه اینکه بگویند خالقش خداست.چرا او باید اینبار چنین نتیجه گیری نامتعارفی
انجام دهد؟
منِ روحانی پاسخ می دهم که چون خیلی ها سعی کرده اند مانند آن بیاورند و نتوانسته اند و خود قرآن هم
در این زمینه به مبارزه طلبی پرداخته است پس قرآن معجزه حساب می شود.
Page 54 of 130
پاسخی که شخص مردد خواهد داد ممکن است این باشد که وقتی کسی سبکی را در ادبیات ابداع کند و با
مجموعه لؽاتی که معمولاً با آنها راحتتر منظورش را بیان می کند به شرح افکارش بپردازد،می تواند
چنین بگوید که هیچکس نمی تواند مانند او سخن بگوید چرا که اگر کسی بخواهد همان منظور را با همان
سبک و به کمک همان مجموعۀ کلمات بیان کند در صورتیکه جمله هایش دقیقا مثل جمله های ابداع
کنندۀ سبک شود متهم به کپی برداری می گردد و اگر دقیقا مثل آنها نشود و از کلمات خودش استفاده کند
متهم به شکست می شود.
از طرؾ دیگر شاید افرادی باشند که اگر بی تعصب قضاوت کنند و سبک شناس باشند بگویند که سبک
این دو گفتار به هم نزدیک است.اما مگر در جامعۀ اسلامی چقدر این شانس وجود دارد که کسی جرأت
پیدا کند که آشکارا بگوید من می خواهم چنین کاری کنم و شبیه قرآن سخن بگویم و اگر هم پیدا شود چند
نفر از روحانیون و مذهبی ها که مسلمانان قضاوتشان را قبول دارند و چشم به دهان آنها دوخته اند
حاضرند بدون تعصب قضاوت کنند و اگر هم کسی حاصل قضاوتش این باشد که تقلید کنندۀ سبک موفق
بوده و کارش نزدیک از آب در آمده ممکن است معاند و دشمن اسلام تلقی گردد که شاید همینطور هم
باشد.
اینجا مسئله این نیست که کدام داور واقعا راست می گوید. مسئله این است که شخص بی طرؾ، در
محیطی آکنده از داوریهای حاصل از تعصب،عناد و انصاؾ، سردرگم خواهد بود و نخواهد توانست
بفهمد بالاخره این سبک، قابل تقلید بوده یا نه.
البته مسئلۀ اصلی تردید کننده این خواهد بود که اینکه هیچکس نتواند علیرؼم تلاش فراوان کاملاً از
سبکی تقلید کند آنچنانکه بین گفتار دو شخص نتوان تمایز قائل شد چیز ؼریبی نیست.بسیاری سعی می
کنند که اشعاری چون حافظ و یا بزرگانی دیگر در ادبیات بگویند اما موفق نشده اند آنهم در حالیکه میل
Page 55 of 130
به این کار در خیلی ها بوده و هست و افراد، بدون ترس این کار را انجام داده اند و داوران هم چندان
تعصبی روی اینکه هیچکس نمی تواند کارِ آن بزرگانِ عرصۀ ادب را تقلید کند نداشته اند و قضاوت
نهایی هم هرگز این نبوده که پس گفتار آن ادیبان از جانب خداست.
بحث که به اینجا برسد ،منِ روحانی پاسخ می دهم که اما این اسلوبِ یگانه ،حاصلِ کارِ یک فرد بی سواد
است.کدامیک از آثار ادبی که تو ذکر کردی حاصل کار یک بی سواد است.
حال ممکن است شخصی که در مورد معجزه بودن قرآن تردید دارد و می خواهد تردیدش برطرؾ گردد
بگوید که آنچه در ایجاد یک اثر ادبی دخیل است، مجموعۀ لؽات موجود در ذهن پدیدآورنده،روش چیدن
آنها و منظوری است که می خواهد برساند.یک شخص بی سواد می تواند مجموعۀ لؽات وسیعی داشته
باشد چون یادگیری از راه شنوایی هم ممکن است.روش چیدن لؽات به آنچه شخص از روشهای دیگران
در ذهن دارد و نیز ساختار مؽزی و قوت ابتکار خود او مربوط می شود که در اینجا هم، سواد یعنی
استفاده از خواندن با قوۀ بینایی اصل نیست،اما می تواند در افزایش تجربۀ ادبی،یاری دهنده باشد.به این
ترتیب که افرادی که مؽزی قدرتمندتر و نبوؼی بیشتر دارند اگر با کمک سواد و مطالعۀ بیشتر، تجربۀ
بیشتری در ادبیات اندوخته باشند ،احتمال اینکه اثر درخوری بوجود آورند بیشتر است. اما از آنجاییکه
نکتۀ کلیدی، نبوغ است ،برای یک نابؽۀ بدون سواد هم، شانس موفقیت ولو کمتر وجود دارد.در ضمن،
در طول تاریخ، آثار بزرگ و بی نظیرِ ادبی توسط بی سوادها هم رقم خورده.هومر، حماسه سرای
یونانی که آثارش یعنی ایلیاد و اودیسه از بزرگترین کارهای ادبی در سطح جهان شناخته می شوند نه تنها
بی سواد بوده بلکه کور هم بوده.
اگر من یک روحانی اهل بحث باشم خواهم گفت که همانطور که گفتی اثر ادبی از مجموعۀ لؽات
گوینده،روش چیدمان آنها و منظور گوینده شکل می گیرد.باید دید که آیا یک مرد بی سواد می تواند چنین
Page 56 of 130
مفاهیم بلندی را در کتابش بیاورد؟ آیا این هم سابقه داشته که یک اُمّی یا بی سواد کتابی را خلق کند که
در آن نه اشتباهی باشد و نه تناقضی و همۀ اجزاء آن مکمل یکدیگر بوده و در آن هیچ دروؼی یافت
نشود؟ کتابی که در طول 23 سال حاصل آمده باشد ولی آیات سالهای اول با آیات سالهای آخر همگی با
یک نظام و اسلوب بوده و یکدیگر را نقض ننمایند و بعد از 1400 سال هیچ خطایی در آن آیات یافت
نشود.
در صورتیکه منِ روحانی بحث را به اینجا برسانم و دیگر دلیلی برای معجزه بودن اسلوب قرآن نیاورم
تأیید کرده ام که سبک قرآن معجزه نیست .اما معمولاً تأیید کردنِ مستقیم اتفاقی نیست که برای منِ
روحانی یا هر شخص متعصب دیگری بیافتد. یعنی اینگونه عقب نشینی ها را از عقیدۀ پیشین نه به زبان
می آورم و نه حتی از دل می گذرانم و شما می دانید که چه عوامل روانی باعث این رفتار در من و شما
می شود. اما چون حسی به من می گوید اصرار بر موضعِ اولیه که در اینجا معجزه بودن سبک قرآن
بود ممکن است نهایتا منجر به اعتراؾ به اشتباه بودنِ این عقیده ام شود و این تبعاتی نامطلوب برایم دارد
لذا بحث را بدون اعتراؾ به شکست به سمت دیگر می رانم که در اینجا سَمت معجزۀ معنایی قرآن است.
اما پیش از آؼاز این بحث بد نیست به مطلبی اشاره کنم.
کامپیوتر وقرآن
امروزه بعضی ادعا کرده اند که با کمک کامپیوتر، چیزهای شگفت انگیزی در ظاهر قرآن دیده اند مثل
تکرار برابر بعضی کلمات مانند شب و روز یا زن ومرد و یا اینکه گفته شده بعضی کلمات، تعدادشان
مضربی از یک عدد خاص است.عده ای هم ادعا کرده اند که با استفاده از کامپیوتر فهمیده اند که این
ادعاها بسیار از واقعیت دور است.به هرحال منابع معتبر در این باره ،حاصل هیچ تحقیقی را منتشر
Page 57 of 130
نکرده اند. با توجه به اینکه سالیانی است که کامپیوتر این توانایی را برای چنین تحقیقی عرضه کرده و
این ادعاها هم حداقل تا جاییکه من میدانم از دهۀ 60 هجری شمسی بطور جسته و گریخته و بدون ذکر
منبع مطرح می شده و اینکه هنوز نتیجۀ هیچ تحقیقی در این باب از منابع حوزوی و دانشگاهی انتشار
نیافته نمی توان آنها را جدی به حساب آورد.
معجزات معنایی قرآن
قرآن را از چند جهت در معانی و مضامین آن معجزه می دانند. از نظر قدرت پیش بینی آینده،از این
نظر که از لحاظ علمی خطایی در گفته های آن نیست و نیز اینکه تناقضی در آن وجود ندارد .
اگر من بعنوان یک روحانی، موارد گفته شده را معیار معجزه بودن قرآن در نظر گیرم حالات زیر پیش
می آید:
1 -در مورد قدرت پیش بینی،اگر چنین چیزی در قرآن قابل اثبات نباشد، منِ روحانی می توانم به موارد
دیگر رو بیاورم
2 -ولی در مورد خطای علمی و تناقض در صورتیکه اشتباه کرده باشم یعنی یک سخن خلاؾ حقیقت
علمی و یا یک تناقض در بین آیات مشاهده شود، آن وقت دیگر رفتن به سراغ معیارهای دیگر برای
اثبات معجزه بودن قران و حتی اثبات حقانیت دین اسلام بی معنی است چراکه اصولاً ثابت می شود این
کتاب ،مخلوق انسان است و شخص مدعی پیامبری هم از جانب خدا رسالت نیافته است.
نبود پیش بینی معجزه آسا در قرآن
Page 58 of 130
از گذشتۀ دور، پیش بینی از سوی افراد مدعی، راین بوده و همواره کسانی که به این افراد اعتقاد داشته
اند پیش بینیهای آنها را باور می کرده اند و دیگران به راحتی از کنار این پیشگویی ها می گذشته اند.
ماهیت این پیش بینی ها موجب می شده که باورمندان به باور خود باقی بمانند و بی باوران هم اعتقادی
به اینکه امر فوق العاده ای انجام شده باشد پیدا نکنند. ماهیت پیش بینی ها همواره از این قرار بوده که
وقوع واقعه ای تا حدودی مبهم را در زمانی و مکانی کاملاً مبهم پیشگویی کرده اند به گونه ای که
باورمندان به پیشگویی ها هرگز نمی توانند بگویند دقیقا در چه زمانی و در چه مکانی چه اتفاقی خواهد
افتاد تا به این ترتیب وقوعِ آن اتفاق، شاهدی بر وجاهت باورشان به آن پیشگو باشد.البته آنها می توانند
بعد از وقوع یک اتفاق خاص ادعا کنند که پیشگو،همین اتفاق را پیشگویی کرده بود. و نیز می توانند
اسنادی بسازند که حاکی از دقت پیشگویی باشد ولی هیچگاه اسناد معتبری که مربوط بودنشان به زمانِ
پیش از وقوعِ حادثه محرز باشد چنین دقتی را در نزد پیشگوها نشان نداده اند.
همچنین در بیشتر مواقع، باورمندان بعد از وقوع بعضی وقایع، پیشگویی ها را به نوعی تفسیر می کنند
که با آن وقایع مطابقت یابد.اینها مربوط به پیشگویی های افراد معمولی از جنس انسان است.
اما وقتی صحبت از پیشگویی خدا به میان آید انتظار دیگری می رود.به واسطۀ اعتقاد به علم کامل خدا
به گذشته و آینده و قدرت مطلق خدا که در ما این توقع را ایجاد می کند هیچکس نتواند از ارادۀ او
بگریزد می توانیم این انتظار را داشته باشیم که:
اولاً اگر قرار است خدا پیشگویی نماید که حکم معجزه را داشته باشد، آنرا بصورت کاملاً دقیق انجام دهد
همانگونه که از شأن خدایی او انتظار می رود.
ثانی ا:ًآنچه گفته است به همان شکل و بی کمترین انحرافی به وقوع بپیوندد و برای تطبیق آن با واقعه نیاز
به هیچ گونه تفسیر و تأویلی نباشد.
Page 59 of 130
اگر در قرآن پیشگویی هایی به ترتیب مذکور می بود، می شد آنرا معجزه نامید یعنی کاری که از بشر
ساخته نیست. ولی پیشگویی به این شکل در قرآن نیست.
اگر منِ روحانی در پاسخ به آنچه گفته شد بگویم که ولی پیشگویی های دقیقی در جاهای دیگر توسط
پیامبر یا ائمه انجام شده است باید پاسخ آنچه در اولِ بحثِ معجزه گفته شد را بدهم.یعنی اینکه منطقی
نیست که شخص به دلایلی که قبلاً گفته شد ، این ادعا را باور کند و اینکه کسی که چنین چیزی را ندیده
حق دارد برای متقاعد شدنِ خودش، مستقلاً ،طلبِ معجزه از خدای آن دین یا از خالق هستی بنماید.
آیا در قرآن تناقض وجود ندارد؟
منظور از تناقضِ دو جملۀ خبری و یا دو جملۀ امری اینست که یکی، دیگری را نقض کند. دو جملۀ
نقیضِ یکدیگر هستند » جرم حجمی آهن بیشتر از آب است « و » جرم حجمی آب بیشتر از آهن است «
و هر دو جمله، خبری می باشند. اگر کسی مرتکب گفتن دو جملۀ خبری نقیض هم گردد از آنجا که
حداکثر، یکی از آن دو جمله می تواند صحیح باشد، می شود گوینده را متهم کرد که در هنگام گفتن جملۀ
نقیضِ آن جملۀ صحیح ،مرتکب اشتباه شده که البته از افراد بشر چنین چیزی سر می زند اما از جانب
خدای دانای کل ؼیرممکن است.
اما در مورد دو جملۀ امری یا دو دستورِ نقیض یکدیگر،مسئله قدری متفاوت است شخصِ گویندۀ دستور
اول اگر بعد از مدتی دستورش را نقض کند و خلاؾ آنرا بگوید می تواند چند ادعا در دفاع از خود
داشته باشد.
یکی اینکه ادعا کند شرایط تؽییر کرده است. در اینصورت آنچه از دستور دهنده می تواند سر زده باشد
یکی اینست که در زمان صدورِ دستور اول،آنرا با تبصره ای منوط به شرایط خاصی کرده باشد و
Page 60 of 130
زمانی که شرایط عوض شد این تبصره را به رخ دیگران بکشد و بگوید که من از همان اول می دانستم
که دستورِ اول، در آینده که شرایط تؽییر خواهد کرد توسط خودم نقض خواهد شد.این گونه نقض را، هم
می توان از یک انسان انتظار داشت و هم می توان از خدا انتظار داشت.
دوم اینست که شخص صادر کنندۀ دستورِ اول، تبصره ای نیاورد و وقتی هم که دستور را عوض کرد
بگوید به هرحال شرایط، عوض شده و من هم از اول نگفته بودم که آن دستورِ اول، ابدی است و هیچگاه
تؽییر نخواهد کرد.این نیز هم از انسان برمی آید هم از خدایی که دانای کامل است.
اما یک حالت وجود دارد که اگر دستورِ اول با دستورِ نقیضِ آن عوض شود این دو دستور فقط می تواند
کار انسان باشد و نه خدا.این حالت از این قرار است که شخصِ صادر کنندۀ دستورِ اول به نوعی آنرا
ابدی معرفی کند و خیال همه را راحت نماید که هرگز ضد آنرا نخواهد گفت و بعد از مدتی که البته
شرایط هم در آن مدت تؽییر کرده است ببیند که دستور اول کارآیی لازم را برایش ندارد و باید خلاؾ
آنرا حکم کند.در اینصورت می تواند دلایل زیادی به نفع این تؽییر بیاورد و کار خود را کاملاً حکیمانه و
موجه نشان دهد البته حکیمانه در اعلام دستور اول و حکیمانه در تؽییرِ آن به دستور دوم ولی نه حکیمانه
در اعلام دستور اول به عنوان یک دستور ابدی.
پس واضح است که این کار آخری، یعنی ابدی معرفی کردن دستورِ اول، از سر ناتوانی در پیش بینی
تؽییر شرایط است و این از خدا سر نمی زند.در مورد اخیر که قطعا تناقضی به حساب می آید که نمی
تواند کارِ خدا به عنوان دانا و توانای مطلق باشد مثالی را از قرآن آورده و بررسی می کنیم.
پیامبر اسلام در آیاتی که مربوط به زمان تبلیؽش در مکه و نیز سالهای اول مدینه است خود را به
اینگونه معرفی می کند که جز بشارت دهنده و یا ترساننده از دوزخ نیست. مانند آیات 48 انعام، 2
هود، 56 فرقان، 24 فاطر و 188 اعراؾ و یا در جاهایی می گوید که جز ابلاغ آنچه خدا فرستاده وظیفه
Page 61 of 130
ای ندارد و آنانکه پیروی نمی کنند حسابشان در آخرت با خداوند خواهد بود.این مفهوم در آیات 65
ص، 35 احقاؾ، 18 عنکبوت، 35 و 82 و 125 نحل، 106 انبیاء، 52 ابراهیم، 17 یس و 23 جن آمده
است.
علاوه براینها آیۀ 6 سورۀ شوری می گوید:”ای رسول، آنانکه ؼیر از خدا را به پرستش برگزینند
خداوند، خود نگهبانِ اعمال آنهاست و تو مسئول کردارشان نخواهی بود”.در آیۀ 48 سورۀ شوری گفته
می شود” اگر دعوت تو را نپذیرفتند به تو جز ابلاغ رسالتت وظیفه ای نیست،زیرا ما تو را به نگهبانی
آنان نفرستاده ایم” و در سورۀ کافرون نیز گفته شده که “من خدایان شما را عبادت نمی کنم و شما خدای
مرا عبادت نمی کنید،دین شما برای خودتان و دین من هم برای خودم”.در سورۀ نور آیۀ 54 آمده که “به
آنها بگو از خدا و رسول اطاعت کنید و اگر چنین نکردند بار تکلیؾ خودشان بر آنهاست و بار تکلیؾ تو
بر خودت و تو جز ابلاغ آشکارِ رسالتت وظیفه ای نداری” و نیز در آیۀ 108 سورۀ انعام گفته شده”به
آنانکه رو به خدایانی ؼیر از خدایان شما دارند دشنام مدهید زیرا که در اینصورت آنان نیز از روی
نادانی به خداوند دشنام خواهند داد.ما عمل هر قومی را در نظر خودشان زینت داده ایم،تا پس از
بازگشتشان بسوی خدا آنانرا به آنچه کرده اند آگاه سازیم” و در آیۀ 48 سورۀ احزاب نیز می گوید” از
کافران و منافقان پیروی نکن،ولی از ستمکاریشان نیز در گذر و کار خود را به خدایت واگذار کن که او
بر وکالت تو کافی است”.
شنوندۀ این آیات این گمان را خواهد داشت که دین اسلام دین آزادی بیان حتی برای کفار است و هرکسی
با هر عقیده ای که باشد می تواند همیشه با خیال راحت و در امانِ قوانین اسلامی زیست کند.مخصوصا این مفهوم در آیۀ 256 لا اِکراهَ فِی الدینِ قَد تَبَیَّنَ « سورۀ بقره جاودانی جلوه می کند آنجا که میگوید
یعنی” کارِ دین به اجبار نیست، راه هدایت و ضلالت بر همه کس روشن گردید”. » الرُّشدُ مِنَ الؽَی
Page 62 of 130
در این آیه بلافاصله بعد از گفتن” لا اکراه فی الدین” یعنی” اجباری در دین نیست” عبارت” قد تبین الرشد
من الؽی” آمده است که یعنی “همانا کمال از گمراهی متمایز شد” و یا” راه هدایت از ضلالت بر همه
روشن گردید”.جملۀ دوم، علت جملۀ اول است یا به قولِ علامه طباطبائی ،مفسر قرآن و نویسندۀ تفسیر
المیزان، جملۀ دوم آمده است تا جملۀ اول را تعلیل کند. یعنی علت آنرا بیان کند. به این صورت که
اجباری در دین نیست زیرا راه هدایت از ضلالت و گمراهی متباین و متمایز شده است.علامه طباطبائی
خدای تعالی دنبال جملۀ “لا اکراه فی الدین” جملۀ ” قد تبین الرشد من الؽی” را آورده تا « چنین می گوید
جملۀ اول را تعلیل کند و بفرماید که چرا در دین اکراه و اجبار نیست و حاصل تعلیل این است که اکراه و
اجبار که معمولاً از قوی نسبت به ضعیؾ سر می زند، وقتی مورد حاجت قرار می گیرد که قوی و
مافوق ) البته به شرط اینکه حکیم و عاقل باشد و بخواهد ضعیؾ را تربیت کند( مقصد مهمی در نظر
داشته باشد که نتواند فلسفۀ آنرا به زیردستِ خود بفهماند ناگزیر متوسل به اکراه و اجبار می شود و یا به
زیر دست دستور می دهد که کورکورانه از او تقلید کند. و اما امور مهمی که خوبی و بدی و خیر و شر
آنها واضح است و حتی آثار سوء و آثار خیری هم که به دنبال دارند،معلوم است،در چنین جایی نیازی به
اکراه نخواهد بود،بلکه خود انسان، یکی از دو طرؾِ خیر و شر را انتخاب کرده و عاقبتِ آنرا هم ) چه
خوب و چه بد( می پذیرد و دین از این قبیل امور است،چون حقایق آن روشن و راه آن با بیانات الهیه
روشن شده و » ؼی « و » رشد « ،واضح است و سنت نبویه هم آن بیانات را روشن تر کرده پس معنی
در ترکِ دین و روگردانی از آن است.بنابراین دیگر » ؼَی « در پیرویِ دین و » رشد « معلوم می گردد که
علت ندارد که کسی را بر دین، اکراه کنند و این آیۀ شریفه یکی از آیاتی است که دلالت می کند براینکه
». مبنا و اساس دین اسلام، شمشیر و خون نیست و اکراه و زور را تجویز نکرده
آنچه تا اینجا از تفسیر المیزان ترجمۀ سید محمد باقر موسوی همدانی دربارۀ آیۀ 256 سورۀ بقره گفته شد
به نظر کاملاً منطقی است و از این دو جملۀ پی در پی چیز دیگری هم نمی شود نتیجه گرفت بد نیست
Page 63 of 130
پیش از ادامۀ بحث آنچه دربارۀ شأن نزول این آیه گفته شده است را هم همین جا بیان کنیم که همگی نقل
از همان تفسیر المیزان است
یکی اینکه گفته شده که قبل از اسلام در بین اهل مدینه رسم چنین بود که اگر بچۀ زنی زنده نمی ماند،
نذر می کرد که هرگاه بچه ای برای او بماند او را یهودی می کند یعنی به دین یهود درمی آوَرَد،در نتیجه
بعد از اسلام و هنگامی که قبیلۀ بنی النضیر وادار شدند از مدینه کوچ کنند عده ای از این افرادِ یهودی
شده ،در بین آنها بودند و مردم مدینه گفتند ما نمی گذاریم فرزندانمان یهودی بمانند و با بنی النضیر کوچ
کنند،در اینجا بود که آیۀ “لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الؽی “نازل شد.یعنی خودشان آزادند تصمیم
بگیرند به دینشان بمانند یا مسلمان شوند.
قول دوم اینست که بعضی از زنانِ قبیلۀ یهودیِ بنی النضیر عده ای از مردانِ قبیلۀ” اوس” را دردوران
کودکی آن مردان، شیر داده بودند.بعد از آنکه پیامبر امر کرد که بنی النضیر از مدینه اخراج شوند این
فرزندان شیری” اوسی” گفتند ما هم با قبیلۀ بنی النضیر کوچ می کنیم و به دین ایشان درمی آییم.مردم
مدینه این عده را از این کار بازداشتند و آنان را به زور وادار به گفتنِ ” لااله الاالله” و پذیرفتن اسلام
نازل شد. » لا اکراه فی الدین « کردند و آیۀ
قول سوم نیز اینست که آیۀ” لا اکراه فی الدین” دربارۀ مردی از اهل مدینه نازل شد که دو فرزند مسیحی
داشت و خودش مسلمان شده بود .به پیامبر گفت آیا می توانم آن دو را مجبور به پذیرفتن اسلام کنم؟ چون
نازل شد.اینها » لا اکراه فی الدین « حاضر نیستند ؼیر از مسیحیت دینی دیگر را بپذیرند در پاسخ او آیۀ
شأن نزول یا علل نزول ذکر شده برای این آیه بود.
اما درسالهای بعد کم کم آیاتی که جنگ را روا می شمرد نازل شد .مثل آیۀ 190 سورۀ بقره که می گوید
در راه خدا آنانکه با شما از در پیکار درآیند شما نیز پیکار کنید،ولی در جنگ پیش قدم نشوید،زیرا که «
Page 64 of 130
در اینجا بد نیست یادآوری کنم که پیامبر پس از بیان آیات در ». خداوند متعدیان را دوست ندارد
موقعیتهای زمانی مختلؾ، خود می گفت که آن آیه را در کجای کدام سوره قرار دهند و خود سوره ها هم
در زمان عثمان خلیفۀ سوم مسلمین با ترتیب فعلی جمع آوری شدند. لذا آیات و سوره های قرآنِ فعلی با
ترتیب نزول آنها هم خوانی ندارد و پیدا کردن ترتیبِ زمانی و شأن نزول آیات، یکی از رشته های علوم
قرآنی است.
با گذشت زمان لحن بازهم تندتر شد بطوریکه در آیۀ 191 سورۀ بقره گفته می شود “آنها را در هرجا که
بیابید بکشید،از خانه هایشان بیرون برانید همچنانکه آنان شما را از خانه هایتان بیرون می رانند” و یا آیۀ
193 بقره که می گوید:”با آنها جنگ کنید تا فتنه از میان برخیزد و دین خدا پای برجا شود.”آیات 216
بقره، 74 و 75 نساء، 89 نساءو 91 نساء هم به همین مضمون می پردازند و در آیۀ 33 مائده گفته می شود
“کیفر محاربان با خدا و رسول این است که آنها را بکشید یا به دار آویزید یا دستها و پاهایشان را در
جهت خلاؾ یکدیگر قطع کنید…و اینهمه فقط عذاب دنیوی آنهاست زیرا عذابی بزرگتر در آخرت در
انتظارشان است.”در آیۀ 12 انفال گفته می شود که “گردنهایشان را قطع کنید و انگشتانشان را ببرید”.آیات
39 انفال، 69 انفال و 27 احزاب نیز از همین رویه سخن می گویند تا آنجا که در سورۀ نهم قرآن یعنی
سورۀ توبه که از نظر زمان نزول یک سوره مانده به آخرین سورۀ قرآن است در آیۀ 2 و 3 می
پس به شما مشرکان تا چهار ماه مهلت داده می شود که در زمین گردش و آسایش کنید و بدانید که «: گوید
شما بر قدرت خدا ؼالب نخواهید شد و همانا خدا کافران را خوار و ذلیل خواهد کرد و در بزرگترین
روز حن )یعنی روز عرفه یا قربان( خدا و رسولش به مردم اعلام می دارند که بعد از این خدا و رسول
در آیۀ » از مشرکین بیزارند پس هرگاه شما مشرکان توبه کنید در دنیا و عُقبی بسی بهتر خواهد بود 4 و
5 همان سوره می گوید:”آن گروه از مشرکان که با آنها عهد بسته اید و هیچ عهد شما را نشکستند و
Page 65 of 130
هیچیک از دشمنان شما را یاری نکردند پس با آنها عهد را تا مدتی که مقرر داشته اید نگاهدارید که خدا
پرهیزگاران را دوست دارد پس از آنکه ماههای حرام )ذی القعده،ذی الحجه،رجب و محرم( گذشت آنگاه
مشرکان را هر جا بیابید به قتل برسانید و آنها را دستگیر و محاصره کنید و از هر سو در کمین آنها
باشید.چنانکه از شرک توبه کرده نماز بپا داشتند و زکات دادند پس ،از آنها دست بردارید که خدا آمرزندۀ
مهربان است.”
در این آیات می بینید که شکستن عهد از سوی پیامبر با کسانی که در معاهدۀ صلح با ایشان مدت ذکر
نشده جایز شمرده شده است و فقط باید چهار ماه به آنها مهلت داده شود و بهرحال پس از این چهار ماه
آنکه عهد را می شکند پیامبر است و پس از آن یا پس از مدت ذکر شده در معاهدۀ صلح،دیگر آزادی
عقیده وجود نداشته و باید با اکراه و اجبار به دین اسلام بگروند.
شاید بگویید مگر می شود روحانیون چنین تناقض آشکاری را نبینند.باید بگویم که آنها به چند شکل با این
تناقض برخورد کرده اند.
یکی اینکه عده ای گفته اند که احکامِ دوم، احکامِ اول را نسخ کرده اند.در توضیح باید بگویم که نسخ
،همان نقض است اما چون معمولاً در جایی به کار می رود که با تؽییر شرایط می توان حکم اول را
نقض کرد و این کاری حکیمانه و صحیح است لذا تناقض به معنی عمل ؼیرعالمانه حساب نمی شود.
مخالؾِ این نظر خواهد گفت که اگر حکمِ اجباری نبودن دین، با دلایلی که ذکر آنها رفت در قرآن
جاودانی نمی شد شاید این حرؾ درست بود و حکم اجباری شدن دینِ اسلام، نسخِ حکمِ اجباری نبودنِ
دین حساب می شد .ولی آنچه در مورد این نوع نقض پیش آمده حاکی از اینست که این کار نمی توانسته
کار خدای عالِم و قادر باشد و از نوع کارهایی است که بشر انجام می دهد آنهم به علت علم محدودِ بشر
و بی خبری اش از آنچه در آینده پیش می آید.
Page 66 of 130
برخورد دیگر روحانیون اینست که روحانی اصلاً به اینکه این تناقض ،نشان دهندۀ بَشری بودن کلام
قرآن است نظری نمی کند و لحظه ای از ایمانش به خدایی بودن قرآن دست برنمی دارد و تعصب و
نگهبانِ ذهنی اش اجازه نمی دهد که به نقد آنچه در قرآن می بیند بپردازد و لذا با آگاهی از این تؽییرِ
حکم، تنها نتیجه می گیرد که این یک سنتِ تأیید شده توسط خداست که هرگاه قدرت نداشتی دَم از آزادی
بیان و مسامحه با مخالفین بزن و چون قدرت یافتی به اجبارِ دیگران جهت تؽییر عقیده بپرداز.در این نوع
برخورد، روحانی این شیوه را خُدعه و نیرنگِ آموزش داده شده از سوی خدا به پیامبرش می داند و خود
نیز همین راه را پی می گیرد.
مخالؾ این نظریه می تواند بگوید که چنین اعمالی یعنی خدعه و دروغ از افراد بشر که ضعیفند انتظار
می رود نه از خدای توانا و قهار که بر همه چیز قادر و چیره است.آن خدایی که به اراده ای میلیاردها
کهکشان و هر کدام را با میلیونها ستاره و سیاره خلق می کند چه نیازی به خدعه و دروغ دارد؟در ضمن
اگر قرار باشد خدا در کتابش دروغ بگوید در اینصورت باید پرسید که آیا حرفهای دروغِ دیگری هم در
این کتاب هست؟آیا ممکن است بهشت و جهنم هم از همین دروغ ها باشد و آیا دیگر این کتاب که نمی
دانیم کجایش حقیقت و کجایش کذب است،کتاب هدایت است؟
سومین برخوردی که از سوی روحانیون با این احکام متناقض صورت گرفته قدری هوشمندانه تر است
و آن اینست که گفته اند خدا خواسته است با جهاد، ابتدا توحید را رواج دهد و حق را زنده کند و سپس
هر کس حق دارد هر دین توحیدی که خواست آزادانه انتخاب کند.
و جهت » لا اکراه فی الدین « این بیانی است که علامه طباطبایی هم در تفسیر المیزان در ذیلِ تفسیر آیۀ
توضیح ضدیت آن با آیاتِ قتال یا جنگ که ذکرشان رفت، آورده است.
Page 67 of 130
آن قتال و جهادی که اسلام،مسلمانان را به سوی آن خوانده،قتال و جهاد به « علامه طباطبایی می گوید
ملاکِ زورمداری نیست.نخواسته است با زور و اکراه، دین را گسترش داده و آن را در قلب تعداد
بیشتری از مردم رسوخ دهد.بلکه به ملاک حق مداری است و اسلام به این جهت جهاد را رُکن شمرده تا
حق را زنده کرده و از نفیس ترین سرمایه های فطرت یعنی توحید دفاع کند. و اما بعد از آنکه توحید
دربین مردم گسترش یافت و همه به آن گردن نهادند،هرچند آن دین،دین اسلام نباشدبلکه دین یهود یا
». نصارا باشد،دیگر اسلام اجازه نمی دهد مسلمانی با یک مُوَحدِ دیگر نزاع و جدل کند
دو پاسخ به چنین طرز تلقی وجود دارد .
یکی اینکه قائلین به این سخن همانطور که در گفتار علامه هم دیدیم عقیده دارند علت اجباری نبودن دین
اینست که راه هدایت از گمراهی، آشکار و متمایز است. از این می شود نتیجه گرفت هرچه تمایز و
اختلاؾ دو راه بیشتر باشد تمیز و تشخیص اینکه کدام درست است راحت تر می گردد و لذا دستور
اجباری نبودن، برای دینی که اختلافش با اسلام بیشتر است جایزتر است تا دینی که اختلاؾ کمتری با
اسلام دارد.
آشکار است که تفاوت بت پرستی از هرجهت ،چه نوع و تعداد خدایان و چه احکامِ آن، با اسلام بیشتر
است از تفاوتِ مسیحیت یا یهودیت با اسلام .آن دو دین هر دو، توحیدی هستند و احکام مشترکشان با
اسلام هم بیشتر است.پس طبق آیۀ” لا اکراه فی الدین “این بت پرستان و مشرکین هستند که بیشتر شامل
این آیه می شوند و نباید برعلیه شان زوری استفاده کرد.کفار، راحت تر از یهودیان و مسیحیان متوجه
تفاوت دینشان با دین اسلام می شوند چون تفاوتِ بیشتری وجود دارد پس راحت تر متوجه ؼَی و گمراهی
در راه خود و رُشد و هدایت در راه اسلام می گردند.
Page 68 of 130
پاسخ دوم اینست که به فرض، آنچه علامه می گوید صحیح باشد و آیۀ” لا اکراه فی الدین” فقط شامل
یهود و نصارا یا همان مسیحیان شود. در این صورت انتظار می رود که دیگرهیچ اجبار و اکراهی جهتِ
تؽییر دین به آنها روا داشته نشود.در حالیکه در آیۀ 29 با کسانی که از اهل کتابند « سورۀ توبه می گوید
و به خدا و روز جزا ایمان نمی آورند و آنچه خدا و رسولش حرام کرده حرام نمی دانند و به دین حق
.» نمی گروند کارزار کنید تا با دست خود و به ذلت جَزیه بپردازند
اهل کتاب که در قرآن و در آیاتی دیگر همان یهود و نصارا معرفی شده اند در آیات سالهای اول تبلیػ
پیامبر، “با ایمان” معرفی شده اند ولی در این آیه” بی ایمان” خوانده شده اند و علامه طباطبایی به این
جواب این اشکال این است که خدای تعالی در کلام مجیدش میان ایمان به « اشکال اشاره کرده و می گوید
او و ایمان به روز جزا هیچ فرقی نمی گذارد و کفر به یکی را کفر به هر دو می داند،و کسانی که میان
خدا و پیؽمبرانش تفاوت قائل شده اند و به خودِ خدا و بعضی از پیؽمبران ایمان آورده و به بعضی دیگر
اینکه آیا این قبیل ». ایمان نیاورده اند کفار حقیقی هستند ولو اینکه اعتقاد به خدا و روز جزا داشته باشند
توضیحات رفع اشکال می کند یا نه موضوع این بحث نیست.موضوع این است که درحالیکه پیش از این
قرار بود لااقل اهل کتاب یا همان یهودیان و مسیحیان زیر اجبار و زور قرار نگیرند حالا باید با آنها هم
جنگید تا قبول کنند که جزیه پرداخت نمایند. جزیه وجهی است که حاکم مسلمین از اهل کتاب می گیرد و
اندازۀ آن بسته به میل حاکم گذاشته شده است و هیچ حدی برایش تعیین نشده و لازم است همانطور که در
آیۀ مذکور آمده است در حالی ستانده شود که اهل کتاب احساس خواری و ذلت نمایند و نمی توان آنرا با
احترام از ایشان گرفت.پرواضح است که این مبلػ، ؼیر از مالیات است .مالیات ، حساب و کتابِ
مشخص داشته و از همۀ شهروندان براساسِ مثلاً درآمدشان و نه براساس اعتقادشان و نه برپایۀ دلخواهِ
حاکم گرفته می شود.
Page 69 of 130
اگر اهل کتاب این مبلػ را نپردازند مجبور به ترک شهر و خانۀ خود می شوند و اگر نروند کشته خواهند
شد.آشکار است که این افراد فقط در صورتی می توانند در شهر و خانۀ خود بمانند و حقوقی چون
دیگران داشته باشند که اعتقادشان را عوض کرده و به اسلام بگروند .
احکامِ ذکر شده گرچه به شدتِ آنچه برای کفار آمده نیست اما به هرحال اکراه و اجباری با درجۀ پایینتر
برای تؽییر دین محسوب می شود. آنکس هیچ اجباری را برای تؽییر عقیده بر خود حس نمی کند که از
همان حقوقی برخوردار باشد که دیگران برخوردارند.گرفتن هر حق شهروندی از یک شهروند و ندادن
آن مگر زمانی که او عقیده اش را عوض کرده باشد، مصداق اکراه و اجبار است.
اینها را علامه طباطبایی که فردی دانشمند و باهوش است و همۀ روحانیون می دانند. اما این خصوصیت
ما انسانهاست که نمی توانیم از هوش و دانش خود آنجا که پای نقدِ عقاید دینی مان به میان می آید استفاده
کنیم .این ناتوانی لزوما دلیلی بر شرارت ما نیست بلکه خصلتی است حاصل ویژگیهای روانشناسی
ما.شاید توجه به این امر، این فکر را در بعضی بوجود آورد که آیا نباید به امر تعلیم و تربیت کودکان از
این جهت هم توجه نمود؟یعنی در نظر داشت که آنچه در رابطه با دین به کودکان می گوییم می تواند آنها
را هم پس از مدتی متعصب نماید .البته من شخصا معتقد نیستم که نباید کودکان را با دین آشنا کنیم آنهم
از ترس اینکه مانند بسیاری از ما دچار چنین مشکلی در نقد و تحلیل امور دینی شوند و احتمالاً بازیچۀ
افراد تندرویِ دینی گردند.بلکه فکر می کنم بهتر است که این آشنایی به شکلی باشد که در آنها تعصب
ایجاد نکند و نیز به گونه ای باشد که ترس از خدا و ترس از عاقبت به خیر نشدن چون نگهبانی در ذهن
آنها ننشیند آنچنانکه هرگز نتوانند امور اعتقادیشان را تحلیل کنند.بهتر است به نحوی آنها را با دینِ خود
و ادیان مختلؾ دیگر آشنا کرد که به دنبال وعده های بهشتِ بعضی از افراد ظاهرالصلاح، مرتکب
اعمالی که طی آنها به خود و دیگران صدمه می زنند نگردند و خلاصه لازم است دانشِ دین را به گونه
ای به آنها آموخت که به دین و آیین خانواده و جامعۀ خود نیز مانند هر چیز دیگر، با منطق و عقل سالم
Page 70 of 130
نگاه کنند و با خود مؽلطه نکنند.در نهایت در این زمینه باید دانشمندان مربوطه مانند متخصصین علوم
تربیتی و روانشناسی نظر بدهند.آنهم بدون دخالت دادن تعصب خود نسبت به دینشان.
در رابطه با بحث تناقض در احکامِ یاد شده، این احتمال می رود که کسانی که روحانی نیستند و این
مطالب را می خوانند و از قلب رئوفی نیز برخوردارند بیاندیشند که شاید این آیات، تفسیرِ دیگری دارند و
دینِ اسلام هرگز در رابطه با دیگر ادیان، زور و اجباری بکار نمی برد.باید بگویم که در فقهِ شیعه که
برگرفته از مجموعِ قرآن و سنت پیامبر و روایات ائمه است، آنچه گفته شد در احکام فقهای شیعۀ دوازده
امامی نیز تکرار شده است و این احکام، همگی تأییدی بر اجباریست که از سوی اسلام بر قائلین دیگر
ادیان وارد می شود واین اجبار، فقط با تسلیم شدنِ آنها به اسلام و گرویدنشان به این دین برداشته می
شود.
مثلاً دیۀ مردِ مسلمان بسیار بیشتر از دیۀ یک مرد اهل کتاب است آنهم در صورتیکه او اهل ذِمه باشد
یعنی جزیه پرداخت کند و اگر اهل ذمه نباشد و یا کافر باشد دیه ندارد و قاتل، قصاص نمی شود.مسلمان
می تواند نسبت به اهل ذمه ؼیبت کند،دشنام دهد،تهمت بزند و سخن چینی کند و در صورت انجام چنین
کارهایی گناهی مرتکب نشده است. مسلمان اگر به مسلمان، نسبت زناکاری بدهد و نتواند ثابت کند بر او
حدی به نام قَذؾ جاری می شود یعنی شلاق می خورد اما اگر این نسبت را به اهل ذمه بدهد ونتواند
ثابت کند حد قذؾ به او تعلق نمی گیرد.اهل ذمه نمی توانند ساختمانی بلندتر از ساختمان مسلمانان
بسازند.نبش قبر مسلمان حرام است ولی می توان قبر ؼیر مسلمان را نبش کرد.اهل ذمه نمی توانند در
دادگاه علیه مسلمان شهادت دهند و در امور مسلمانان قضاوت هم نمی توانند بکنند.
کسانی که مایل به تحقیق باشند می توانند این احکام را در کتب فقهی شیعه چون عُروَة الوُثقی و
جواهرالکلام بیابند.از این نظر فقه اهل سنت با شیعه تفاوت چندانی ندارد و تقریبا در هر دینی شبیه این
Page 71 of 130
احکام نسبت به پیروان ادیان دیگر وجود دارد.آنطور که از شواهد برمی آید دین زرتشت هم علاوه بر
اتکاء بر تبلیػ از قدرت شمشیر نیز در جهت همگانی شدن در ایران استفاده کرده است.
علاوه بر تناقض گفته شده ،طبق آنچه در آیات سورۀ توبه دیدیم به پیامبر امر شده که پیمان خود را با
مشرکینی که در پیمانِ صلحشان با پیامبر، مدتی ذکر نشده، بشکند که این خود، آؼاز به پیمان شکنی، از
سوی خدا و پیامبر محسوب می شود در حالیکه در سورۀ اسراء آیۀ 34 ،آل عمران آیات 76 و 77 ،بقره
آیۀ 177 ،انعام آیۀ 153 ،مؤمنون آیۀ 8 ،معارج آیۀ 32 ،مائده آیات 1 و 13 و سورۀ انفال آیۀ 56 به شکلهای
مختلؾ پیمان شکنی و نقض عهد ومیثاق نهی شده و گناه به شمار آمده است و این نیز نمونۀ دیگری از
تناقض در قرآن به شمار می رود.
معجزۀ قرآن از نظر علمی
روحانیون و متدینین از دو جهت قرآن را در زمینۀ علوم تجربی معجزه دانسته اند.
یکی آنکه آیاتی در قرآن هست که به حقایق علمی اشاره دارد و این حقایق در زمان نزول آیه، دانسته
نبوده اند و اکنون کشؾ شده اند.در این مورد سؤال کننده می تواند بگوید در مورد چنین آیاتی دو فرضیه
می شود مطرح کرد.یکی همان که این روحانیون ادعا می کنند یعنی اینکه اینها گفته های خداست و
دیگری اینکه این آیات در همان زمان هم مفهومی را در خود داشته اند که مردم آن را می فهمیدند و این
مفهوم، ارتباطی به حقیقت علمی پیشرفته ای نداشته و فقط به طور تصادفی است که می شود امروزه
مفهومی علمی را هم به آن مجموعۀ کلمات نسبت داد.
با توجه به اینکه این قبیل آیات در توضیح و تفسیرهایی که در طول 1400 سال گذشته بر قرآن نوشته
شده است همواره مفهومی قابلِ درک برای مردم و مفسرین داشته اند این نظریۀ دوم قابل رد نمی باشد و
Page 72 of 130
لزومی ندارد بگوییم که فقط فرضیۀ اول مورد قبول است و این آیات فقط می توانسته اند به حقیقتی علمی
اشاره داشته باشند.
مثال:یکی از آیاتی که گفته می شود به طور معجزه وار به حقیقت کروی بودن زمین اشاره دارد آیۀ 40
بعضی گفته اند که چون از کلمات » قسم به پروردگارِ مشرقها و مؽربها « سورۀ معارج است که می گوید
مشرقها و مؽربها استفاده شده است این یعنی زمین کروی است و کروی بودن زمین در سالهای بعد
معلوم شد.منتقد می تواند بگوید که برای زمینِ مسطح هم می شود مشرقها و مؽربهای متعدد فرض کرد.
مثلاً اگر ما به سمت شمال حرکت کنیم می توانیم سرزمین سمت راست خود را به بخشهایی تقسیم کرده و
آنها را بطور کلی مشرقها و سرزمینهای مقابل را مؽربها بنامیم.همانطور که در آیۀ 137 سورۀ اعراؾ
و ما قومی را که خوار داشته می شدند )منظور قوم بنی اسرائیل در زمان فرعون است( « می گوید
گفته شده که آن سرزمین، نواحی بیت المقدس بوده وکسی آنرا ». وارث مشرقها و مؽربهای زمین کردیم
تمامی کرۀ زمین معنی نکرده است و بدون فرض کروی بودن زمین هم این عبارت مشارق و مؽارب
برای مردم معنی داشته است.
جهت دومی که قرآن را در زمینۀ علوم تجربی معجزه دانسته اند اینست که هیچ آیه ای در قران نیامده
است که خلاؾ علوم تجربی باشد.در اینجا باید گفت نبودِ هیچ جملۀ خلاؾ علم، معجزه نیست چراکه
معجزه آن است که برای بشر ؼیرممکن باشد و نگفتنِ جملات مؽایر با دانش امروز آنهم در کتابی که
بیشتر آن احکام و دستورات اخلاق و داستانِ اقوام گذشته و وصؾِ بهشت و جهنم است امری ممکن
است.
اما آنچه اینجا قابل گفتن است اینست که اگر مفهومی در این کتاب گفته شود که مؽایر با علوم تجربی
باشد نشانۀ این است که این کتاب و یا حداقل آن جمله، از جانب خدا نیست و اگر بپذیریم این کتاب
Page 73 of 130
تحریؾ نشده و همۀ آیات آن توسط پیامبر گفته شده، ناچار باید قبول کرد که این کتاب ساختۀ خود پیامبر
بوده و از جانب خدایی که خودش طبیعت و قوانین طبیعی را آفریده و از حقایق اطلاع داشته نمی باشد.
در قرآن مطالبی ذکر شده که با علوم روز همخوان نیست،بلکه مؽایر است مانند آنچه در مورد هفت
آسمان و یا خلقت شش روزۀ جهان و یا خلقت آدم و حوا گفته شده.این معنی وقتی بر فردِ محقق
آشکارترمی شود که او با فرضیه های آفرینش، که در قرون قدیم بین مردم مطرح بوده آشنا باشد.یعنی
در صورت آشنایی محقق با فرضیه ها و عقایدی که مردمِ آن زمان در مورد نحوۀ خلقت جهان داشتند و
البته ساخته و پرداختۀ خودشان هم بوده ،وی خواهد دید که در ادیانِ کهنِ مختلؾ و با ریشه های مختلؾ،
داستانهای خلقتِ جهان، بسیار شبیهِ هم و بسیار متفاوت از نتاین علمیِ امروز تشریح شده اند و آنچه در
قرآن آمده یکی از همین داستانهای شبیهِ هم است و از دید بسیاری محققان بیش از آنکه این داستان به
نظر، یک پرده برداری از رازهای عالم خلقت توسطِ کلام خدا باشد، یک کپی برداری از یکی از این
داستانهاست.
اما به هرحال مؽایرت این داستانهای خلقت که در قران آمده با علم روز تا حدی توسط روحانیون قابل
رفع و رجوع است چرا که نهایتا گفته می شود که نظریۀ فعلیِ خلقت هم فقط یک نظریه است و اثبات
نشده ویا اینکه منظور از شش روز، شش مرحله بوده واز این قبیل جوابها.
اما مواردی در قرآن هست که آشکارا با فرضیاتی که در آن زمان دربارۀ طبیعت ،دربین مردم وجود
داشته هماهنگ بوده و آشکارا با آنچه امروز بعنوان علم،مسلم گشته است مؽایرت دارد.نمونۀ آن آیۀ
86 سورۀ کهؾ است. این آیه بخشی از داستان ذوالقرنین است،کسی که از دید قرآن، شخصی واقعی است
و اتفاقاتی هم که برایش افتاده واقعی بوده و اصولاً به گفتۀ خودِ قرآن در این کتاب هرچه گفته می شود
حقیقت است و افسانه ای در کار نیست.
Page 74 of 130
ذوالقرنین در مسیر حرکتش به سمت ؼرب نهایتا به محل ؼروب خورشید می رسد.آیۀ 86 سورۀ کهؾ
تا هنگامی که به محل « یعنی ». حَتّی اِذا بَلَػَ مَؽرِبَ الشَمسِ وَجَدَها تَؽرُبُ فی عَی نٍ ن حَمِئَ نٍ «: چنین میگوید
». ؼروب خورشید رسید و چنین یافت آنرا که در چشمۀ گل آلود یا تیره ای ؼروب می کند
یک شخصِ آگاه از عقاید مردمِ قدیم به خوبی می داند که آن زمان که زمین را مسطح فرض می کردند
این خیال که خورشید در مؽرب در چاه یا چشمه ای فرو می رود و از سمت دیگر درمی آید کاملاً راین
بود و این آیه تصادفا تأیید همین عقیده است.
اما من اگر روحانی باشم و اکنون بدانم که خورشید دورِ زمین نمی چرخد و حدود 150 میلیون کیلومتر
با زمین فاصله دارد و شب و روز از گردش زمین به دور خودش شکل می گیرد و آنچه در این آیه گفته
شده کاملاً با این حقیقت در تضاد است چگونه از حقیقت داشتنِ همۀ آیات قرآن و مطابق علم بودن آنها
دفاع خواهم کرد؟
» وَجَدَها تَؽرُبُ « من ابتدا خواهم گفت که این ذوالقرنین بوده که چنین خیال کرده.در آیه هم گفته شده که
و این می تواند اشتباهِ ذوالقرنین در دریافت حقیقت باشد. »… او چنین دریافت کرد که « یعنی
منتقد خواهد گفت که آیا شخص می تواند که چنین اشتباهی کند؟کافیست کسی در هنگام ؼروب به افق به
محل ؼروب خورشید نگاه کند .او محل ؼروب خورشید را کیلومترها دورتر از خود تصور خواهد کرد.
آنقدر دور که اگر چشمه ای هم در آن افقِ دوردست قرار داشته باشد آنطور که از اندازۀ یک چشمه
انتظار داریم،آن چشمه حداکثر به اندازۀ یک نقطه به چشم خواهد آمد و شاید هم اصلاً دیده نشود.در
حالیکه اندازۀ خورشیددر افق، بسیار بزرگتر از یک نقطه دیده می شود و یک انسان با هیچ نوع خطای
دیدی، تصور نخواهد کرد که یک جسم به بزرگیِ خورشیدی که در افق ؼروب می کند به داخل یک
نقطه که به زحمت دیده می شود فرو برود.تشخیص آب گل آلود و یا تیرۀ چشمه هم از آن فاصله ،خود
Page 75 of 130
مسئله ای است. و اگر بگوییم که ذوالقرنین نزدیک رفته و آب چشمه را گل آلود دیده که در اینصورت
منتقد می تواند بگوید که دیگر از نزدیک ،چنین خطایی پیش نمی آید.
چشمه نیست بلکه دریاست.منتقد خواهد گفت که حدود » عین « حال منِ روحانی خواهم گفت که منظور از
1400 به معنیِ چشمۀ گل آلود گرفته شده است و معنای “عَین” » عَی نٍ ن حَمِئَ نٍ « سال در تفاسیر و ترجمه ها
را چشمه دانسته اند. اگر معنای عین را دریا بدانیم که معنای دور از ذهنی برای عین است و در کمتر
لؽتنامۀ عربی این معنی برای” عَین “ذکر شده ،باید گفت که چرا خداوند که علم کامل دارد با وجودیکه
می دانسته میلیاردها مسلمان ،برای 1400 سال و تا زمانی که کاملاً بفهمند حقیقتِ علمی در این رابطه
چیست این کلمه را به معنای چشمه خواهند گرفت،از کلمه ای که از همان ابتدا معنای دریا از آن
برداشت شود استفاده نکرد؟همچنین منتقد خواهد گفت وقتی یک گوینده به شنونده جمله ای را می گوید در
واقع می خواهد مفهومی را با آن جمله به شنونده منتقل کند. گوینده همیشه سعی می کند متوجه باشد که
از جملۀ او معنای دیگری که خواستِ او نیست برداشت نشود.از خدا که دانای بی نقص است انتظار نمی
رود چیزی بگوید که مردم از آن به جای درک حقیقت یک امر اشتباه را برداشت کنند و فکر کنند
اجدادشان که می گفته اند خورشید در چشمه ای فرو می رود راست می گفته اند.آیا این با شاًن هدایتگر
بودنی که از قرآن انتظار می رود سازگار است؟ منتقد می تواند بگوید که بعد از صدها سال این مردم
بودند که به جای آنکه با این آیه هدایت شوند،ابتدا خود،حقیقت را کشؾ کردند و بعد معنی آیه را اصلاح
کرده و گویا خودشان قرآن را هدایت کردند.
در اینجا بسیاری از روحانیون و یا مؤمنین، به یک استدلال شایع و پرکاربرد روی می آورند و آن اینکه
خدا با توجه به سطح فهم و درک مردم صحبت کرده است.
Page 76 of 130
منتقد می تواند دربارۀ این جواب و آنهم در رابطۀ با این آیه بگوید آنچه که در آیه آمده است خلاؾِ
واقعیت است و اگر هم خدا نمی خواسته بالاتر از سطح درک مردم صحبت کند می توانسته این قسمت از
داستان را نگوید تا چیزی خلاؾ واقع هم نگفته باشد.وقتی ما می خواهیم همین مطلب را به یک کودک
بگوییم که سطح درکش بسیار پایین تر از آن مردم است هیچگاه دلیلی نمی بینیم که به او بگوییم خورشید
در هنگام ؼروب در چشمه فرو می رود.اصولاً کیفیت طلوع و ؼروب خورشید مطلب پیچیده ای نیست
که حتی یک بچه درک نکند چه رسد به بزرگسالان.
در اینجا لازم است این را ذکر کنم که بسیار اتفاق می افتد که روحانیون وقتی با یک سؤال دربارۀ یک
مفهومِ اشتباه در متون دینی برخورد می کنند، می گویند که باید دید مخاطب که بوده و در چه سطحی
بوده.
منتقدِ این جواب خواهد گفت مگر همین امروز، سطح فهمِ همۀ مردم ،یکی است.ما هم با انسانهای زیادی
با سطح فهمِ متفاوت برخورد می کنیم و هیچگاه حس نکرده ایم که باید به ایشان دروغ بگوییم تا در سطح
ایشان سخن گفته باشیم .بلکه یا مطلب را با مثالهای ساده تر و تشبیه های قابل فهم تر بیان می کنیم و یا
اینکه می گوییم که این مطلب پیچیده است و باید ابتدا با فلان علمِ پایه آشنا شوی تا بتوانم برایت بگویم.
از این گذشته وقتی که ما یک کتاب علمی می نویسیم که قرار است اثری ماندگار از ما باشد ،آنچه را که
فکر می کنیم حقیقت است در آن می نویسیم و از همان ابتدا هم می دانیم که قرار نیست همۀ مردم همۀ
آنرا درک کنند. مهم اینست که وقتی سطحِ درکِ یک نفر به فهمِ مطالب کتاب رسید در آن خطایی نیابد و
آن کتاب، نردبان ترقی او شود نه اینکه آن شخص ابتدا چیزهایی را از آن کتاب بطور ؼلط بیاموزد بعد
وقتی با کتب دیگر،درستِ آنها را آموخت کتاب ما را هم تصحیح نماید.در اینصورت ما برای آن کسی که
جهت آموختن،کتاب ما را خوانده چه کاری انجام داده ایم و چه خدمتی به او کرده ایم؟آیا می توانیم به او
Page 77 of 130
بگوییم که من می خواستم اگر آن کسی که کمترین سطحِ فهم را در جامعه دارد کتاب مرا خواند آنرا
بفهمد و با دانشش منطبق باشد که مبادا از آن خوشش نیاید.آیا اگر کتب
پزشکی،مهندسی،فلسفه،اخلاق،منطق،روانشناسی و اقتصاد اینگونه نوشته شوند، می شود نامشان را کتاب
آموزنده و هدایتگر گذاشت؟اگر کتابی که ادعا می کند برای تمام قرون و همۀ افراد، هدایتگر است
اینگونه نوشته شود چه؟
معجزه در اجابت دعا
شاید نتوان دینی یافت که روحانیونِ آن، اجابت دعای یک دیندار را یک معجزه ننامند و آنرا دلیلی بر
حقانیت دینشان نخوانند.اما اجابت دعا در چه صورتی منطقا حکم معجزه را می یابد؟
باید گفت آن اجابتی را می شود بی شک و شبهه معجزه نامید که خلاؾ قوانین طبیعت رخ داده باشد و در
ضمن، ما خود مشاهده کرده باشیم.یعنی فقط خبر آنرا نشنیده باشیم زیرا اگر فقط خبر آنرا شنیده باشیم
داستانِ اجابت و معجزه می تواند کذب و یا اؼراق شده باشد.البته بعضی فلاسفه مانند” دیوید هیوم “حتی
مشاهدۀ یک امر خلاؾ قوانین طبیعی را به دلایلی معجزه نمی دانند اما به این مبحث وارد نمی شویم و
فرض را بر معجزه بودن امرِ فوق طبیعیِ مشاهده شده می گذاریم.با این فرض چه وقت می توان اجابت
یک دعا را یک امر خلاؾِ قوانین طبیعی و یک معجزه دانست؟
برای این منظور باید ابتدا روشن شود که آیا آنچه اتفاق افتاده، واقعا نمی توانسته در چارچوب قوانین
طبیعی پیش آید؟ما در موارد بسیار زیادی به چیزهایی هم که طبق قوانین انجام می شوند اما فقط احتمال
وقوعشان کم است ،عنوان معجزه می دهیم.
Page 78 of 130
مثلاً اینکه یک شخصِ مصدوم که پزشکان او را قطعِ نخاع شده تشخیص داده باشند را به عنوان کسی که
هرگز امکان حرکت نخواهد یافت در نظر می گیریم و اگر روزی اعصاب نخاع او ترمیم شود و حرکت
کند این را معجزه می دانیم.در حالیکه مشاهدات در سراسر جهان حتی شامل افرادی که اعتقادی به دعا
نداشته اند نشان می دهد که به ندرت، افرادی با ترمیمِ اعصاب نخاع،خود به خود بهبود یافته اند.در واقع
چنین اتفاقی در چارچوب قوانین طبیعی ؼیر ممکن نبوده و اگر هم فقط یک مورد در تمام جهان و آنهم
بعد از دعا شفا یافته باشد بازهم ما نمی توانیم در چنین موردی بگوییم که قطعا عملی خلاؾ قوانین
طبیعی انجام شده .چون از آنچه در نخاع او گذشته و از خصوصیاتِ ژنتیکی و قابلیتهای خاص آن فرد
که واقعا در بعضی موارد می تواند منحصر به فرد باشد خبر نداریم.
مثالِ معجزه در اجابت دعا آنطور که کاملاً بتوان آنرا خلاؾ قوانین طبیعی دانست اینست که فرضا شخصی که پایش قطع شده است بلافاصله بعد از دعا دارای یک پای جدید شود.البته ما انسانها معمولاً
چنین چیزهایی را از خدای خود انتظار نداریم.اگرچه ما عقیده داریم که او می تواند هر کاری انجام دهد
اما ؼالبا خودمان هم آموخته ایم از خدا انتظار معجزه ای به این آشکاری نداشته باشیم و اگر مثلاً پایمان
بطورِکامل قطع شده باشد، دیگر خودمان هم برای یک پای جدیدِ واقعی و سالم دعا نمی کنیم .بلکه در
اینجا ،هم خودمان و هم روحانی دینمان می گوییم که باید به قضای الهی راضی بود.گویا خود می دانیم
که فقط باید برای چیزهایی دعا کنیم که در تهِ دل، آگاهیم آن چیزها ؼیرممکن نیستند بلکه فقط احتمال
وقوعشان کم است.
حال اگر چیزی که احتمال وقوعش کم است و ما به وقوعش نیاز داریم و برایش دعا می کنیم اتفاق بیافتد
عکس العمل ما چه خواهد بود؟
Page 79 of 130
بعضی بیماریها مثلاً بیماریهای” خودایمنی” یعنی بیماریهایی که در آنها سیستم ایمنی بدن بر علیه خودِ
بدن فعال می شود دوره های طولانی دارند و گاه هرگز خوب نمی شوند.گاهی هم بعد از چند سال ناگهان
خوب می شوند” پسوریازیس” که یک بیماری پوستی می باشد از این دسته است.
می توان به این بیماریها عنوان” ایمان زا” داد چراکه اگر خوب شوند ایمانی قوی در شخص مبتلا ایجاد
می کنند. اگر من به یکی از این بیماریها مبتلا باشم در تمام طول بیماری از آن رنن می برم و بسیار به
درگاه خدا یا خدایانم دعا می کنم.گاه از خدایم شفا می خواهم گاه از یک متوفی مثلاً یک امام یا امام زاده
و گاه از یک فرد زنده و مدعی مستجاب الدعوه بودن.من هرگاه به نزد پزشکی می روم، ابتدا آن پزشک
سعی در بهبود علایم بیماری می کند و بعد از ناموفق بودن می گوید که برای شفا نیاز به یک معجزه
دارم.ذهن من به شدت درگیر بیماریم است لذا گاهی هم خواب می بینم که شفا یافته ام و فلان خدا یا فلان
دعاگومرا شفا داده است.حال اگر دورۀ بیماری من تمام شود و به هر علتی شفا یابم، اول از همه این را
یک معجزه خواهم نامید و به آخرین شخص یا خدایی که به درگاهش دعا کرده ام یا او را در خواب دیده
ام اعتقادی شدید پیدا خواهم کرد.اگر کسی به من بگوید که یک امرِ ممکن اتفاق افتاده و دلیلی نیست که
آنرا معجزه بدانم مخالفت خواهم کرد. اگرچه من دلیلی قطعی و منطقی برای معجزه بودنِ شفایم ندارم
ولی به چند علت نمی خواهم حتی لحظه ای به معجزه نبودن آن فکر کنم.
اول اینکه من رنن زیادی از بیماریم برده ام و چنین فکر می کنم که اگر حتی به احتمال کم، شفا یافتنم
حاصل اجابت دعایم از سوی خدا یا آن شخص یا الهه باشد،انکار آن معجزه ممکن است او را خشمگین
سازد و او دوباره بیماریم را به من برگرداند و این ترس، چون نگهبانی که بارها دربارۀ آن صحبت
کردیم در ذهن من، مراقب خواهد بود که ایمانم را به آن قدرت ماورائی و به تبَع آن به دینم حفظ کنم.
Page 80 of 130
دوم اینکه اجابت دعا و وقوع یک معجزه برای شفای من، به من حس نظر کرده بودن و به نوعی مقام
داشتن در نزد قدرتهای ماورائی می دهد و نمی خواهم باور کنم که ممکن است این حس اشتباه باشد و
سرخوشی ناشی از آنرا از دست بدهم.
گاهی افرادِ بیمار به جهت استیصال و درماندگی، هر توصیه ای را برای شفا گرفتن اجرا می کنند از
جمله نذر کردن به درگاه خدایان یا بزرگان ادیان دیگر و اگر شفایشان بعد از آن نذر باشد، ممکن است
دینشان را هم جهت حفظ آن سلامتیِ بدست آمده عوض کنند .
اگر شخصی به قوانین طبیعت توجه نماید و بداند که آنها چگونه کشؾ شده اند و چگونه در سراسر جهان
بدون آنکه استثنائی مشاهده شود جاری هستند می تواند از این نظر منطق دیگری پیدا کند.مثلاً اگر
شخصی به این بیاندیشد که خدایی که به آن معتقد است تمام این قوانین را خودش گذاشته و به هر تعداد
هم که یک آزمایش در شرایط یکسان انجام شود طبق قوانینِ او، نتیجه اش یکی خواهد شد،در اینصورت
ممکن است دیدگاه او نسبت به قوانین طبیعی و اثرگذاری دعا بر آنها تؽییر کند.مثلاً به این فکر کند که
اگر به فرض، ده بار نیروی کششیِ وارد شده به فنرِ یک ترازو را با یک وزنه، که روی صفحۀ آن
ترازو می گذارد بیازماید و معدلِ اعداد به دست آمده را یادداشت نماید و سپس ده بار دیگر این آزمایش
را تکرار نماید درحالیکه هر بار ملتمسانه به درگاهِ خدا دعا می کند که اعداد بزرگتری روی ترازو
نشان داده شود تا اینگونه، خدا اثر دعا در قوانین طبیعت را به او بنماید ولی اعداد نشان داده شده، همان
باشد آن شخص به چه نتیجه ای خواهد رسید؟آیا به این نتیجه می رسد که اگر حاصل این دو آزمایش یکی
باشد به این علت است که خدا نمی خواهد بنده اش به قوانین او در رابطه با دعا پی ببرد؟لذا در اینجا به
دعاهای او بی توجه بوده است. و یا به این نتیجه می رسد که اگر حاصل دو آزمایش یکی باشد می تواند
بگوید خدا ترسی ندارد که اگر قانونی در رابطه با تأثیر دعا هست بندگانش هم از آن آگاه شوند همانطور
که ترسی ندارد که بندگانش به دیگر قوانین او پی ببرند.یعنی همانطور که هروقت مردم آزمایشی برای
Page 81 of 130
کشؾ قوانین او دربارۀ مثلاً جاذبه یا مؽناطیس انجام داده اند او سربه سرشان نگذاشته و اجازه داده قانون
را کشؾ کنند پس دلیلی هم ندارد که وقتی می خواهند برای آگاهی بیشترِ خود، تأثیر دعا را بیازمایند او
در آنجا هم اجازه دهد بطور عادی و طبق قوانینِ او همه چیز پیش رود و لذا اگر دعا تأثیری در نتیجۀ
آزمایش ندارد یعنی قانونی در این رابطه وجود ندارد.
البته اگر من یک روحانی باشم احتمال دارد که با این نوع تلقی و این گونه آزمایش کردنِ تأثیر دعا
برخورد سختی نمایم و آنرا توهین به خدا و خدایان و یا مقدسات تلقی کنم و چنین جلوه دهم که شخصِ
آزمایش کننده و جویای حقیقت قصد مسخره کردن دعا را دارد و بگویم دعا از کسی مستجاب می شود
که واقعا به آن اعتقاد داشته باشد.در اینصورت منتقد می تواند بگوید آنکه قصدِ تحقیق دربارۀ دعا دارد و
می خواهد آنرا بیازماید فرض را بر این گذاشته که خدای جهان از تردید او دربارۀ قانونها و سنتهایش
واهمه نداشته و حقیقت را به او نشان خواهد داد چراکه وقتی آن محقق دربارۀ دیگر قوانینِ خدا هم
آزمایش می کرده به آن قوانین اعتقاد قلبی نداشته، بلکه بعد از آزمایش اعتقاد پیدا کرده.درضمن اگر دعا
فقط از شخصِ معتقد پذیرفته باشد باید دید در این دنیا که همۀ افراد مختلؾ در ادیانِ مختلؾ، هرروز به
دعا برای بدست آوردنِ انواع و اقسام شکلهای خوشبختی اعم از ثروت و سلامت و ایمنی مشؽولند و همه
هم به تأثیر دعایشان معتقدند، کدام ملت به لحاظ آماری ثروت مندتر و یا سالم ترند؟
آیا منِ روحانی اگر ببینم یک ملتی که دعا نمی کنند و یا ملتی از دین دیگر که دعا می کنند از مردمِ من
خوشبخت ترند حاضرم اعتراؾ کنم که آنها اعتقادشان بر حق است؟
تا امروز برای افزایش ایمنی جاده ها از روشهای مختلفی استفاده شده است که آزموده شده اند و به تجربه
ثابت شده که مؤثر بوده اند. ولی دیده نشده که متخصصینِ امرِ ایمنی جاده ها حتی آنها که خود به دینشان
کاملاً ایمان دارند گفته باشند که تجربۀ سالیانِ متمادیِ کارشان نشان می دهد که با نصب تابلوی لطفأ دعا
Page 82 of 130
کنید می توان آمار تلفات جاده ای را کم کرد.منظورم اینست که گرچه اعتقاد به دعا و وجودِ معجزاتِ
حاصل از اجابت دعاها در بین مردمِ همۀ ادیان کاملاً شایع و همه گیر است، اما تأثیر دعا با معیارهای
ادیان ادعا شده است » همۀ « دقیقِ تجربی، قابل اثبات نبوده است و از طرفی چون وقوع اجابت دعا بین
،اگر هم آنها را باور کنیم در نهایت نمی توانیم از آنها نتیجه بگیریم که پس دینِ خاصی برحق است. بلکه
تنها نتیجۀ این باور این است که اجابت دعا امری است بین خالق هستی از یک طرؾ و شخصِ نیازمند
از طرؾ دیگر و نباید به نوع دین، ارتباطی داشته باشد.
آیا نبوغ،معجزه است؟
قسم دیگری از معجزات هم هستند و آن تواناییهای افراد نابؽه است. در همۀ ملیتها و همۀ ادیان و نیز بین
افراد بی دین گاه کسانی با قابلیتهای خارق العاده مشاهده می شوند. مثلأ کسانی که با یک نگاه به یک
منظره می توانند آنرا با همۀ جزئیات نقاشی کنند و یا کسانی که با یک بار گوش کردن به یک موسیقی
قادرند آنرا بنوازند و یا افرادی که ضرب و تقسیمهای حیرت انگیز را به سرعت انجام می دهند و یا با
شنیدن یک تاریخ از سالهای قبل یا بعد می گویند آن تاریخ مطابق چه روزی از هفته است و نیز کسانی
که با یکبار شنیدن یا خواندن یک متن آنرا حفظ می کنند.
گاهی یکی از این افراد در یک خانوادۀ مذهبی رشد یافته و از استعدادش مثلأ برای حفظ کردن متون
مذهبی استفاده می کند.اینجاست که متدینین و روحانیون می توانند ادعا کنند که استعداد او حاصل توجه
ارواح،خدایان و یا اولیاء آن دین است و توانایی او یک معجزه است.اینجا هم باز خودِ آن شخص از “
نظر کرده بودن” لذت می برد و این تلقین را باور می کند و خودش هم آنرا به شکلی تأیید می نماید.
همانطور که در انواع معجزات دیدید نوع مؽلطۀ بکار رفته در آنها ؼالبأ مشابه است و آن اینکه اگر
چیز عجیبی دیدیم تنها معنی اش این است که دخالتِ مستقیم خدا در کار است و نشانۀ حقانیت دین است
Page 83 of 130
روحانیون و متعصبین چنان روی این مورد آخر یعنی اینکه .» هیچ نتیجۀ دیگری هم نمی توان گرفت « و
نتیجه گیری دیگری ممکن نیست اصرار می کنند و آنرا واضح می شمارند که شنونده گمان می برد واقعا از نظر منطقی نتیجه گیری دیگری امکان ندارد. درحالیکه همانطور که دیدیم توضیحات دیگری هم جز
معجزه بودنِ موارد مذکور می تواند وجود داشته باشد و حتی اگر در موردی نتوانیم توضیحی برای یک
آنهم معجزه ای در » معجزه بودن « امر عجیب بیابیم بازهم نمی شود گفت که توضیحی وجود ندارد و
تأیید فلان دینِ خاص تنها نتیجۀ ممکن است.
فلسفه
من، روحانی هر دینی که باشم اگر نتوانم با معیارِ اخلاق،عقل سلیم یا معجزات، حقانیت دین خود را ثابت
کنم ادعا خواهم کرد که فلسفه ای دقیق و عمیق و براهین عقلیِ ؼیرقابل انکار،از حقانیتِ اعتقادات من
دفاع می کند. مزیت چنین ادعایی برای من اینست که افرادِ عادی تمایلی به مفاهیم پیچیدۀ فلسفی ندارند و
همان بزرگیِ نام فلسفه و تکرار چنین ادعایی در بین عالمان دینشان کافیست تا فکر کنند که لابد حقیقت
هم همینست و همانطور که علمای دینشان می گویند چنین فلسفۀ دقیقی وجود دارد و مخالفان، همواره در
مباحثات فلسفی با علمای دینِ آنها در برابر این برهان های منطقی، شکست را پذیرفته اند و دست از پا
درازتر از مجلس بحث خارج شده اند.
ممکن است منتقد چنین ادعایی بگوید که این ادعا را خیلی از ادیان و مذاهب دارند.من چگونه باید باور
کنم که شما راست می گویید؟ضمن اینکه فلاسفۀ زیادی هستند که اصولاً ایمان دینی ندارند.
در اینجا منِ روحانی کاملاً دست بالا را می گیرم و خواهم گفت که آنها این فلسفه را درست مطالعه
نکرده اند و تو خودت بیا و کتب فلسفیِ دین مرا که کتبی قطورو با انشائی ثقیل ومشکل هستند مطالعه
Page 84 of 130
کن. اینجاست که مؤمنی که این را بشنود ایمانش محکمتر می شود و منتقد هم اگر حوصلۀ مطالعۀ آن
آثار را نداشته باشد،ایمان نمی آورد ولی ممکن است از آن پس در تردید و دودلی بسر برد که شاید هم
منِ روحانی به او راست گفته باشم.
اگر منتقد حوصله کند و مطالعه نماید چه؟ او در فلسفۀ دقیقِ مورد ادعای من چه خواهد دید؟ این چه
فلسفه ای است که من و دیگر روحانیونِ دین من و روحانیونِ بقیۀ ادیانی که مدعی داشتن فلسفه هستند،
همه فکر می کنیم که بی نقص است و دقیقا نشان دهندۀ اینست که دینمان درست و پیامبرمان به راستی
مبعوث خداست.ظاهراً ما روحانی ها باید چیزی دقیق و بی خطا در آن دیده باشیم.
وقتی صحبت از فلسفۀ مؤیدِ دین می شود منظور تفکر و اندیشه ای است که برای پاسخ به این سؤال به
حرکت در می آید:هستی چیست و از کجا آمده است؟یعنی فلسفۀ هستی شناسی.البته فلسفۀ اخلاق، تاریخ
،هنروحکومت هم وجود دارد ولی اینها در اثباتِ دین بکار نرفته اند و راستش را بخواهید فلسفۀ هستی
شناسی نیز در اثباتِ دین بکار نرفته است. بلکه در واقع برای اثباتِ وجودِ یک خالق برای هستی،یک
مبدأ و یک واجب الوجود بکار رفته است.
این فلسفه، کار خود را با تعریؾ “هستی” یا” وجود” آؼاز می کند وبا عقلِ محض که قوای سنجش گر
بشر است و سعی می شود احساس در آن نقشی نداشته باشد پیش می رود و بعد در عمده ترین
برهانهایش به این می پردازد که چرا هر پدیده ای برای بوجود آمدن نیاز به علت دارد و برهان علیت،
اساس همۀ برهانهای دیگر فلسفی نیز می شود.یعنی برهان نظم که می گوید نظمِ موجود در جهان به یک
ناظم ،محتاج است و برهان لطؾ که می گوید الطاؾِ ارائه شده به انسان نیاز به یک منبع لطؾ دارد نیز
در واقع ابتدا نظم و لطؾ را پدیده به حساب آورده و برایش علت ایجاد کننده ای را لازم دانسته اند و
سپس آن علت را به عنوان خدای دین معرفی کرده اند.
Page 85 of 130
نکتۀ بسیار مهم در این برهان علیت این است که فلاسفه، پس از بحثهای گوناگون و از راههای متعدد به
این نتیجه می رسند که هرگز و هرگز امکان ندارد چیزی که ازلی نیست یعنی از ازل وجود نداشته است
بلکه حادث است یعنی از نیستی به هستی آمده، بدون وجودِ یک علت بوجود آید و خودِ آن علت هم شامل
همین قانون است یعنی اگر خودش هم ازلی نیست پس حتم اً” پدیده” یا “معلول” است وبرای بوجود آمدن،
به علتی دیگر نیاز داشته است .سپس با انواع برهانها ثابت می شود که این سلسله یا زنجیره یا رشتۀ
علت و معلولها باید در جایی به یک ابتدا برسد که آن” علت العلل” است که باید همیشه بوده باشد یعنی
“واجب الوجود” است و خلاصه آن ،مبدأِ آفرینش و هستی است.
اینکه آیا این فلسفه قابل خدشه هست یا نه موضوع بحث نیست.این بحث که ظاهرأ از لحاظ تاریخی توسطِ
ارسطو و نوع دیگری از آن توسط افلاطون که هردو به معنیِ امروزی بت پرست و کافر به ادیان
توحیدی بوده اند، ابداع شده ، توسط ادیان و مذاهب متعدد استفاده شده و تکامل نیز یافته است و همۀ آنها
گفته اند که این واجب الوجود یا مبدأ هستی همان خداست و منظورشان هم از خدا،خدای دین خودشان
بوده است.اما هرگز با براهین هستی شناسی نگفته اند که چرا باید فکر کرد که این مبدأ هستی ،همان
خدای معرفی شده در دین آنهاست.
همۀ علمای ادیان تا حدودی عنایت داشته اند که مبدأ هستی که وجودش را در این برهانها ثابت می کنند
لزوما باید خصوصیات و ویژگیهای خاصی داشته باشد تا خودش مانند پدیده هایی نباشد که نیاز به علت
دارند. مثلاً یک پدیده دارای خصوصیاتی چون حدود زمانی،مکانی،جرمی و از این قبیل است و نیز
چون تؽییر وتؽَیُر در آن راه دارد لزوما به یک علت بوجودآورنده نیاز دارد.از مطرح کردن چرایی آن
در این مجال اجتناب می کنم و فقط می گویم که علمای دینی که با فلسفه آشنا هستند قبول دارند که مبدأ
هستی باید ویژگیهایش، ؼیر از ویژگیهای یاد شده باشد تا خود ،نیاز به علت نداشته باشد و به این ترتیب
به این نتیجه رسیده اند که اگر آن علت العلل، علم دارد علمش حدودی ندارد و قدرتش هم به همین
Page 86 of 130
صورت و چون تؽییر در او راه ندارد نیازی هم به چیزی ندارد زیرا نیاز وقتی وجود دارد که بخواهیم
از شرایط فعلی به شرایط جدیدی برسیم و از این قبیل.
وقتی علمای ادیان با این نتاینِ فلسفی، خدای خود را توصیؾ می کنند ،مشکلی وجود ندارد چون مبنا را
فلسفه خودشان قرار داده اند و معیار و ملاک شناخت برایشان همان چیزی است که حاصل این فلسفه
است.چه این فلسفه بی عیب باشد وچه عیب و نقصی در آن وجود داشته باشد. مشکل از اینجا آؼاز می
شود که متونِ دینیِ هر دینی خدای آن دین را به صفاتی موصوؾ کرده که گاهی در تضاد کامل با خدای
فلسفۀ ایشان است.مثلاً او را حکومت کننده در عرش که لازمۀ مکان داشتن است و یا مهربان یا انتقام
گیرنده و ؼضب کننده ای که می شود با توبه ؼضبش را فرو نشاند توصیؾ می کنند. البته علمای ادیان
سعی کرده اند این اشکالها را با دلایلی پاسخ دهند. مثلاً گفته اند که اینها برای نزدیک شدن مفهوم، به
ذهن افراد عادی است و یا اینکه اینها تمثیلی از واقعیتِ فرا ذهنی خداست و از این دست پاسخها که باید
گفت بحث کردن در این زمینه بعضی ها را متقاعد می کند و بعضی ها را نه.اما مشکلِ جدیِ این فلسفه
چیز دیگری است.
در همۀ ادیان آنچه مردم انجام می دهند آنها را مستوجب پاداش یا عقوبتی در زندگی بعدی می نماید.یعنی
خدای دین می تواند افراد را به دلیل آنچه کرده اند و طبق قانونی که خود برای برخورد با اعمالِ افراد
وضع کرده زیر سؤال ببرد، پاداش داده یا مجازات کند.آشکار است که چنین مسؤلیتی در برابر مبدأ
هستی وقتی معنی دارد که شخص، اعمالش طبق اراده ای انجام شود که آن خدا در بوجود آمدن آن اراده
هیچ نقشی نداشته باشد. ولی طبق قانون علیت، ارادۀ افراد که مُسلَم است ازلی نبوده و پدیده ای است که
از نیستی به هستی آمده باید علتی داشته باشد و آن علت هم علتی دیگر که نهایتا به مبدأ هستی منتهی می
شود.یعنی آن مبدأ هستی، تنها کسی است که نمی تواند از بشر دربارۀ اینکه چرا کاری را کرده یا نکرده
سؤال کند و یا او را مجازات نماید.در قانون علیت این قابل قبول است که بشری از عملِ به اصطلاح
Page 87 of 130
مجرمانۀ بشر دیگری ناخشنود گردد و حاصل یا معلولِ این ناخشنودی، انتقام یکی از دیگری شود و یا
حاصل این ناخشنودی و میلِ به عدم تکرار آن عمل منجر به این شود یا علتِ این گردد که جامعه ای
قوانینی تنظیم کند که با مجازات یک مجرم، جلوی ارتکاب جرم را در زمانهای بعدی بگیرد. همۀ اینها
طبق قانونِ علیت بلامانع و شدنی است.
اما این کاری نیست که از جانب خدا موجه باشد چون با قانون علیت او خود، چنان طراحی و خلق کرده
در مسیری قرار گیرد که ظاهراً با میل باطنی، فلان کارهای خوب را انجام دهد در » الؾ « که شخص
» ب« حالیکه همۀ مسیر زندگیِ او من جمله آن میل باطنی، به ارادۀ آن مبدأ هستی ایجاد شده اما شخص
در مسیری در زندگی قرار گیرد که با میل باطنی، فلان کارهای بد را انجام دهد.درحالیکه همۀ مسیر
زندگی او از جمله آن میل باطنی ،به ارادۀ آن خالق هستی ایجاد شده. یعنی خدا نه فقط می دانسته که هر
بنده ای که خلق کرده مرتکب چه اعمالی می شود بلکه خودش همۀ امیال و اعمال و سرشت و ظاهر و
باطن او و همۀ محیط زندگی او و خلاصه هر پدیده ای را طراحی و خلق کرده است و دیگر جهنم و
بهشت آنطور که ما مردم آنرا قبول داریم یعنی راهی برای اجرای عدالتِ خدا،عینِ بی عدالتی خواهد
بود.مخصوصا که در بعضی ادیان ،عده ای قرار است تا ابد در جهنم بمانند.
در واقع این همان بحث جبر و اختیار است که با برهان علیت پس از اثبات وجود خدا، جبری بودن
اعمال و امیال انسان هم خود بخود ثابت می شود.
برخورد علمای ادیان و مؤمنینی که با فلسفه آشنا شده اند متفاوت بوده است.
اولین و شایعترین تلقی با نتیجۀ جبری بودنِ امیال انسانها این بوده که بسیاری از علما و مؤمنین گفته اند
که به هرحال اختیاری بودنِ اعمال خود را حس کرده اند و آشکار است که کاری را از روی جبر انجام
Page 88 of 130
نمی دهند، پس مختارند و بنابراین باید روزی در پیشگاه خداوندشان پاسخگو باشند.این گروه از علما
اگرچه با فلسفه آشنا شده اند ولی در این مورد گویا بطور دقیق متوجه معنای علیت نشده اند.
در جبرِ حاصل از قانون علیت، صحبت از این نیست که این جبر احساس می شود.معنی جبر از طرؾ
خدا این نیست که شخص، موردی را از بین چند انتخابی که دارد برمی گزیند و میل می کند که انجام
دهد،ولی در اثر جبر و فشار خارجی، کار دیگری را انجام می دهد. بلکه معنی آن این است که میل و
انتخابِ شخص هم خود، یک پدیده است که پدیده های قبل از آن، علت بوجود آمدن آن میل شده است و
آنها نیز معلول علتهای قبل از خود بوده اند و به این ترتیب علت العللِ عالم هستی، طراح و اراده کنندۀ
همۀ این پدیده ها از جمله آن میل بوده است پس شخص هیچ احساس جبر و زور و فشار برای انجام دادن
یا ندادن و انتخاب کردن و یا نکردن ندارد.
گروه دیگری از علما و مؤمنین، قانون علیت را عمیق تر درک کرده اند و حتی در مواردی خودِ متون
مذهبی هم کمکشان کرده تا آنرا بهتر بفهمند.در قرآن گرچه در بسیاری آیات بر اختیار افراد و مسؤلیتشان
در قبال انتخابشان تأکید شده است مخصوصا در آیات سوره های مکی، ولی در جاهای زیادی هم صحبت
از جبری بودن انتخابها شده است و این در سوره های مدنی بیشتر دیده می شود.مثل آیۀ 272 سورۀ بقره
و یا آیۀ » خدا هرکه را خواهد هدایت می کند « که می گوید 22 هر رنن و « سورۀ حدید که می گوید
مصیبتی که در زمین و یا از نفوس خویش به شما رسد همه در کتاب )لوح محفوظ( پیش از آنکه آنرا در
در آیۀ .» دنیا ایجاد کنیم ثبت است 143 هرکه خدا او را گمراه کند پس هرگز او « سورۀ نساء هم می گوید
این آیات در کنار برهان علیت، آنها را بیشتر ملزم کرده که راه دیگری » را به راه هدایت نخواهی یافت
برای باقی ماندنِ بهشت و جهنم در دستگاهِ خدا پیدا کنند.این علما خود دو دسته شده اند:
یک دستۀ آنها گفته اند اعمال و امیال ما نه جبر است و نه اختیار بلکه چیزی بینابین است.
Page 89 of 130
اگر من،عالم دینی و یا مؤمنی باشم و این جواب به ذهنم برسد و یا آنرا از یک بزرگِ دینی بشنوم، به
احتمال زیاد دلم آرام خواهد یافت و همینکه می بینم جوابی وجود دارد آرام گرفته ودیگر به دنبال ادامۀ
بحث نخواهم رفت.در واقع این روشِ ؼالب ما افراد بشر است که وقتی به عقیده ای علاقه داریم و می
خواهیم آنرا حفظ کنیم، در درجۀ اول چندان سؤال و تردیدی در آن ایجاد نمی کنیم و اگر سؤالی از جانب
منتقدی دربارۀ آن عقیده بشنویم اولین جواب را که به ذهنمان یا به گوشمان برسد به عنوان جواب نهایی
آن سؤال می پذیریم و همانطور که از ابتدا تردید را در عقیده مان شروع نکرده بودیم تردید را ادامه هم
نخواهیم داد و آن جوابی را که شنیده ایم مورد تحلیل و بررسی قرار نمی دهیم.
ای بسا بعد از مدتی هم این پاسخ را فراموش کنیم و اگر دوباره همان سؤال در حضورمان تکرار شود
بگوییم که فعلاً جوابش را نمی دانیم و فقط به یاد داریم که زمانی جوابی مُتقن و محکم دربارۀ این سؤال
شنیده ایم و سپس دیگر به آن فکر نخواهیم کرد.
چنین می نماید که همه چیز حل شده و به این ترتیب ما،هم » امری بینابین « در اینجا استفاده از عبارت
فلسفی اندیشیده ایم و توسط برهان علیت، وجود خدا را ثابت کرده ایم و هم دینی اندیشیده ایم و نیاز به
آخرت را نفی نکرده ایم.اما ما در اینجا مفهوم هستی و وجود را که در ابتدای بحث هستی شناسیِ فلسفی
و در ابتدای برهان علیت مطرح می شود فراموش کرده ایم و توجه نکرده ایم بعضی چیزها بینابین
ندارند مثل” وجود”. یک چیز یا هست یا نیست اگر نیست و باید بوجود بیاید پس نیاز به علت دارد و اگر
هست،یا واجب الوجود و ازلی است یا ازلی نبوده و بوسیلۀ یک علت بوجود آمده.ارادۀ بشر هم از این
قاعده مستثناء نیست و ارادۀ بشر در عالم، یک هستیِ استثنائی به حساب نمی آید که در قانون علیت
نگنجد.چون در ؼیر اینصورت ممکن است خیلی چیزهای دیگر هم بتوانند کمی تا قسمتی
خودشان،خودشان را خلق کنند و این قانونِ علیت و عقل سنجشگر را که آن را نتیجه گرفته، بی اعتبار
کرده و خودِ وجود خدا را هم کاملاً زیر سؤال می برد چون دیگر می توان گفت که عالم هستی هم ممکن
Page 90 of 130
است در یک لحظه خودش خودش را بوجود آورده باشد.یعنی هم پدیده باشد و هم نیازی به علت نداشته
باشد و همۀ علومی را هم که براساس قانون علیت به جستجوی علت هر پدیده ای می پردازند بی ارزش
می سازد.از جملۀ این علوم یکی هم علم روانشناسی است که به بررسی عللِ امیال و اراده های افراد
بشر می پردازد و سعی می کند با شناخت هرچه بیشتر این علل، رفتار انسانها را پیش بینی کند.
دستۀ دیگری از علمای دین به آنچه گفته شدعنایت و توجه داشتند و نپذیرفتند که چیزی بینابین جبر و
اختیار وجود داشته باشد بلکه به این نتیجه رسیدند که عقلاً همان جبر درست است. اما آنها می خواستند
هم خدا را حفظ کنند هم دین و آخرت را در اعتقاداتشان نگه دارند. لذا گفتند که نباید از خدا انتظار عدالت
داشت. او صاحب همه چیز است و هرکه را که بخواهد مورد لطؾ قرار داده و هدایت می کند و هرکه
را هم که نخواهد گمراه کرده و به دوزخ می برد. آنها گفتند عقل ما حق ندارد برای خدا وظیفه تعیین کند
چراکه او هر کاری کند همان خوب است اگرچه خلاؾِ عقل و عدل باشد.مذهب اسلامی “اَشعری “تا
حدی نمونه ای از همین طرز فکر است.اشاعره فاعلِ همۀ افعال بندگان را از خیر و شر،صواب و
ناصواب،خدا می دانند و انسان را در انجام افعال خود بی اراده می شمارند .یعنی کفر و ایمان از سوی
خداست،خود مردم دخالت ندارند و این کار را دلیل ظالم بودن خدا نمی شمارند.البته اشاعره نهایتا خود،
با دلایل فلسفی، فلسفه را مذموم شمردند)مذاهب اهل سنت…دکتر یوسفی فضایی ص 245 .)
این طرز فکر، خدا را دارای شخصیتی نشان می دهد که گویا خودش هم ناچار است عده ای را به جهنم
برد و عده ای را به بهشت بدون اینکه هیچ دلیلی داشته باشد چون هر دلیلی از خودِ او نشأت می گیرد.
در این طرز فکر، کلِ نگرش ادیان به خدایشان که موجودی حکیم و دلسوز به حال بنده ،معرفی
شده،باطل می شود و نفسِ وجود دین هم که قرار بود برای هدایت باشد و خدا از سر مهربانی برای
بندگانش فرستاده بود بی فایده می شود.چون از قبل معلوم است که چه کسی هدایت شده است و چه کسی
Page 91 of 130
هدایت نشده است.شاید در این طرز فکرِ آخری خدا و بهشت و جهنم حفظ شود اما بسیاری از گفته های
متون دینی در معرفی خدا و حکمتِ دین و احکام ،یکسره باطل می شود و این افراد باید به دنبال دینی که
چیزهای دیگری گفته باشد بگردند تا با فلسفۀ ایشان جور باشد یا حتی بهتر است دیگر دنبال دینی
نگردند.چون اصولاً با قبول مشخص بودن سرنوشت فرد در آخرت، آنهم از ازل،آن فرد ،پیش از انجام
یک عملِ دینی باید بگوید:” آیا مشخص است که جایگاه من در آخرت کجا خواهد بود؟” که جوابش به
خودش این است که:” بله مشخص است. “و سپس باید بگوید که” آیا اگر این عمل را انجام دهم یا ندهم
جایگاهم تؽییر خواهد کرد؟” که جوابش به خودش نمی تواند چیزی جز” نه” باشد.اگر بگوید” آری”
جوابِ اول نقض شده است.
دسته ای دیگر از علما سعی کرده اند بعد از مطالعۀ فلسفه به جبر و اختیار کمتر فکر کنند و اعتقادشان
به آخرت را حفظ کنند. اما خدایی که درپیِ برهان علیت به ایشان معرفی می شود نظرشان را جلب می
کند و او را متفاوت با خدای معرفی شده با دینشان می بینند.البته این باعث کنار گذاشته شدنِ دین از سوی
آنها نمی شود وآنها فقط می گویند “اینها که در دین برای معرفی خدا آمده تمثیلهایی برای درک بشر
است.” اما شناختِ جدیدشان از خدا مانع از آن می شود که بسیاری از احکام را کار خدا بدانند.ایشان به
تدرین فتواهایی برای خود و مردم صادر می کنند که بعضی از اعمالی را که تا دیروز حرام بوده حلال
می کنند و بعضی حلالها را حرام می کنند و خلاصه، علاوه بر متون دینی و یا حتی کتاب
مقدسشان،جهان بینی جدیدی را هم که به دست آورده اند را در صدور فتوا دخالت می دهند.آنها گاه
گفتارهای کتاب مقدسشان را کاملاً متفاوت با معنی ظاهری آن تفسیر می کنند.
گروه دیگری از علمای دین و مؤمنین هم پس از آشنایی با فلسفه نهایتا به این نتیجه می رسند که مبدأ
هستی، وجود دارد اما امکان ندارد دینی فرستاده باشد چون هر دینی، راه و روشی را معرفی کرده که
انسان، مختار است آنرا پی بگیرد یا نگیرد و نهایتا هم برای پیروان، پاداش و برای دیگران، عذاب در
Page 92 of 130
نظر گرفته است که این با علیت و جبر در تضاد کامل است.این افراد به خداباورانِ بُرون دین تبدیل می
شوند.یعنی مبدأ هستی را باور دارند ولی باور نمی کنند آن مبدأ، دینی را فرستاده باشد.به این ترتیب
فلسفه که قرار بود افتخارِ ادیان و راه اثبات حقانیت آنها باشد در مواردی بسته به توان نفوذِ ذهن کاربرِ
آن،خود به بزرگترین دشمن دین تبدیل می شود.فرق فلسفه با بقیۀ معیارهای اثبات دین که تا کنون گفتیم
نیز در همین است. یعنی آن معیارهای دیگر هیچ کدام به قطعیتِ فلسفه، اصلِ وجودِ دین را نفی نمی
کنند.
دو گروهِ اخیر یعنی یکی مؤمنین و علمایی که بواسطۀ فلسفۀ علیت و شناخت جدیدشان از خدا،تؽییراتی
در احکام دین بوجود می آورند و آنرا نسبت به اصلش دگرگون می کنند و دیگری آنها که با فلسفه،”خدا
باور برون دین” می شوند باعث گشته اند که بسیاری از روحانیونِ ادیان مختلؾ ،اساسا مخالؾ فلسفه
باشند و در طول تاریخ هم شمار زیادی از فلاسفۀ دینی که حتی تؽییر چندانی هم در دین نداده اند مورد
ؼضب دیگر روحانیون قرار گرفته و در موارد زیادی تکفیر شده اند.ابوعلی سینا و ملاصدرای شیرازی
نیز از همین افراِد مورد ؼضب بوده اند.فلسفه در دنیای اسلام از قرن دوم تا قرن چهارم رونق داشت اما
همزمان ،مخالفتها با آن نیز روز به روز زیادتر شد تا آنجا که پس از کتاب” تَهافَ الفلاسفۀ” امام محمد
ؼزالی در قرن پنجم تا حد زیادی رونقش را از دست داد و به امری مذموم در نزد بسیاری از علمای
اسلامی بدل شد.
اصولاً فلسفه تا آنجایی در حوزه ها و مدارس دینی مورد قبول است که پردازندگانِ به آن،از آن به نتاین
ؼیر دینی نرسند و بهانۀ بعضی از علمایی هم که از فلسفه دوری می کنند اینست که می گویندهرکسی
نمی تواند به آن بپردازد زیرا بعضی ها ایمانشان ضعیؾ است و کسی باید به دنبال فلسفه برود که ایمانش
قوی باشد.بعد از مباحث مطرح شده شاید بتوان نتیجه گرفت که منظور از ایمان قوی، تعصب زیاد و
آزاداندیشیِ کم و منظور از ایمان ضعیؾ، درجۀ کمتر از تعصب و درجۀ بیشتر از آزاداندیشی است.در
Page 93 of 130
فلسفه، از آزاداندیشی بعنوان شرطِ رسیدن به حقیقت یاد شده است.آزاداندیشی یعنی اینکه شخص تا حد
ممکن از قبل به نتیجه ای خاص وابسته نباشد و نخواهد فقط با دلایل فلسفی به آن نتیجۀ خاص برسد و
اینطور نباشد که اگر دلایل و براهین،او را به آن نتیجه نرساند ، آن دلایل را رها سازد و دیگر پی گیر
استدلالهایش نشود.شخصی که از اول دنبال نتیجۀ خاصی باشد، بجای استدلال و اندیشۀ فلسفی به فلسفه
بافی روی می آورَد. فلسفه بافی یعنی آوردن استدلالهایی پرتناقض و مؽلطه، جهت رسیدن به نتیجۀ
دلخواه.البته آزاداندیش، کسی نیست که به هیچ وجه از ابتدا به نتیجه ای خاص دل بسته نباشد بلکه کسی
است که ترس از رسیدن به نتیجه ای ؼیر از آنچه او دوست دارد، مانع استدلالهای منطقی و اصولی در
او نگردد و نهایتا نتیجۀ استدلالهای اصولیش را هرچند در ابتدا به کامش تلخ باشد بپذیرد.
دراینجا بد نیست اشاره کنم که بعضی از علمای دینی که رخت فلسفه برتن کرده اند پس از فلسفۀ هستی
شناسیِ یاد شده و اثبات وجود خدا سعی کرده اند که با ادامۀ استدلالها،حقانیت دین خود را ثابت کنند اما
از اینجای کار به بعد آن اصولِ شناختِ نسبتا محکم و همه فهمی که در فلسفۀ هستی شناسی بکار برده
بودند و به قانون علیت منتهی شده بود را رها کرده و به اصولی برای شناخت متوسل شده اند که از نظر
فلسفی و معرفت شناسی اعتبار نداشته و جز خود آنها و هم دینانشان کسی به آن اصول، اعتقاد نداشته
اند.
بد نیست بگویم که معرفت شناسی علمی است که در آن ارزش روشهای شناخت برای کسب اطمینان در
مورد باورهایمان بررسی می شود.مثلاً آیا باید روش شناخت ما حس باشد یا گفته های دیگران و یا
وحی؟و چقدر می شود روی شناختی که با هر یک از این روشها حاصل می گردد حساب کرد؟اجازه
بدهید مثالهایی بزنم:
Page 94 of 130
در فلسفه ای که منتهی به اثبات قانون علیت می شود، فیلسوفانِ سختگیر مبنای شناخت خود را اعترافشان
به وجودِ هستیِ خود قرار می دهند.آنها در ابتدا به کیفیت آنچه به حس می آید کاری ندارند چون ممکن
است حسشان به آنها دروغ گفته باشد.به عنوان مثال فیلسوؾِ سختگیر به خود می گوید آیا جهان اطراؾ
من وجود دارد؟بعد با خود می اندیشد که اگر بگوید آری ممکن است این حاصل خطای ذهن او باشد
وجوابِ “آری” اشتباه باشد. پس می گوید شاید هم آنچه در اطراؾ خود می بیند رؤیا باشد. سپس نتیجه می
گیرد پس حداقل رؤیایی وجود دارد و اگر بگوییم آن رؤیا هم باید در ذهن شکل بگیرد، پس حداقل، ذهنِ
فیلسوؾ باید به شکلی وجود داشته باشد و از آنجا به بعد نتاین فلسفی اش را بر مبنای بودن خودش که
دیگر شَکی در آن نمی تواند داشته باشد بنا می کند.شاید بگویید که حاصل اینهمه سختگیری در باور
وجود و هستی چیست؟ من که می دانم درختی که می بینم وجود دارد.در جواب باید بگویم که در فلسفۀ
هستی شناسی، فیلسوؾ سعی می کند به اطمینان برسد و آن عقل سلیمِ پراشتباه را که ذکرش رفت پایۀ
شناخت و معرفت شناسی اش قرار ندهد.فلاسفۀ دینی هم در اثبات علیت، همین گونه عمل کرده و با
سختگیری زیاد نهایتا علیت و وجود علت العلل را برای خود ثابت می کنند.حاصل دیگر این سختگیری
اینست که ادلۀ پایه ایِ بکار رفته در آن می تواند مورد قبول فلاسفه و انسانهای زیادی در دنیا قرار
گیرد. یعنی این ادله را ،هم ارسطو می فهمیده و هم فلاسفۀ اسلامی،مسیحی،یهودی وادیان دیگر با آن
مشکلی نداشته و معمولاً خدشه ای به آن وارد نمی دانسته اند و ایراد چندانی به آن نمی گرفته اند.
اما بعضی فلاسفۀ ادیان ناگهان از اینجای کار به بعد و به منظور اثبات دینشان پا را از این مسیر بیرون
گذاشته و در مرحلۀ بعدی با تکیه بر شناختِ حاصل از عقل سلیم خودشان و هم کیشانشان به ادامۀ بحث
پرداخته اند و مثلاً گفته اند که ما انسانها به کسی که راه و روش زندگی را به ما بیاموزد نیاز داریم و آن
خدا که همیشه به ما لطؾ داشته،این نیاز ما را از نظر دور نداشته پس حتما دینی برای ما فرستاده
است.در این مرحله معلوم است که آنکه صحبت از لطؾ می کند، نظریۀ پیدایش را آنگونه که در دینش
Page 95 of 130
آمده از پیش قبول کرده است.یعنی فرض را بر این گذاشته که مثلاً آفرینشِ جهان در شش روز صورت
گرفته و انسان هم در یک مرحله و یکجا مثلاً از گِل و مستقیما توسط همان خدای ثابت شده در فلسفه
ساخته شده است. پس آن کسی که موقع ساختن انسان حتی نیاز او را به ابرو برای اذیت نشدنِ چشم او
در برابر نور در نظر داشته،لابد به نیاز او برای یک راهنما هم فکر کرده است.باورِ فیلسوؾِ دینی، به
این شکل از خلقت واین داستانِ آفرینش،اثبات شده نیست واین داستانی است که قدما گفته اند و یا در دینِ
خودِ شخص آمده.
مثلاً امروزه با هزاران شاهد از فسیلهای به جا مانده در سراسر دنیا،نتیجۀ دیگری گرفته می شود و
آن،داستانِ تکاملِ موجودات است که در آن هر موجودی که نتواند با تؽییر شرایطِ زندگی اش وفق یابد،
محکوم به نابودی است و فقط با جهشهای ژنتیکی و تؽییراتی که از این طریق به نسلهای بعدی اش منتقل
می کند ممکن است نسلهای جهش یافتۀ او بتوانند با شرایط جدید سازگار باشند آنهم فقط در صورتیکه این
جهش با آن تؽییرات محیطی سازگار باشد.وگرنه آن موجود نسلش منقرض خواهد شد.
می بینیم که در این فرضیه که نه براساسِ تخیلِ صِرؾ، بلکه براساس شواهد فراوان،ارائه شده و هرروز
هم گواه های بیشتری آنرا تقویت می کنند اثری از لطؾ نیست) حداقل به گونه ای که آن فیلسوؾ متدین
فرض می کرده است( وداشتنِ اَبرو یا هر خصوصیت دیگرِ انسانها هم حاصل همین مسیر تکامل و
حاصل قوانین فیزیکی جاری در جهان است و اگر هم کسی یا نسلی در شرایط سختی قرار می گرفته،
ممکن بوده به راحتی از بین برود چنانکه هنوز هم همینطور است و نمی توان روی” لطؾ “حساب کرد.
بعضی فلاسفۀ دینی بعد از فرضِ نیاز به دین و اینکه حتما آن واجب الوجود این نیاز را در نظر داشته،
گفته اند پس باید به دنبال یک دین بگردیم که از طرؾ او آمده باشد و آنگاه با شاهد گرفتنِ معجزاتِ
روایت شده در دینشان گفته اند که ناچار همان دینِ خودشان پاسخ مبدأ وجود به آن نیاز است.همانطور که
Page 96 of 130
می بینید چنین دلایلی دیگر حتی حاصلِ همان عقل سلیم هم نیستند و گرچه آن فیلسوؾ با تمام وجود این
روش از شناخت، یعنی باورِ معجزاتِ ندیده را پذیرفته است ولی نمی تواند آنرا به فیلسوؾِ یک دین دیگر
و یا یک فیلسوؾ یا فرد عادیِ بی دین بقبولاند و از آنهمه سختگیری اولیه در محکم کردن پایه های
شناختِ خود عدول کرده و حاصل این روش هم این می شود که در این فلسفه حقانیتِ آن دینی را ثابت
می کند که نه خدایش شبیه آن علت العللِ ثابت شده در ابتدای این فلسفه است و نه وجود بهشت و جهنمش
با نتاین علیت همخوان است.
این را هم همینجا اضافه می کنم که چنین تؽییری در روش فلسفی یعنی ابتدا سختگیری زیاد و نتاین
محکم، سپس استفاده از عقل سلیم یا پیش فرضهای ساده انگارانه و نتاین سست بنیان و حتی
متناقض،تنها، کار فلاسفۀ دینی نیست و فیلسوفهای زیادی از جمله خود افلاطون و ارسطو و حتی فلاسفۀ
معاصر مرتکب آن شده اند.آنها در ابتدا مخاطبان خود را شیفتۀ دقت و وسواس خود در رسیدن به حقیقت
کرده اند و در ادامه با سهل انگاری در انتخاب روش شناخت به نتاین عجیب و گاه به شدت اشتباهی
رسیده اند که موجب دردسر برای نوع بشر شده است. فلسفۀ مارکسیسم و اقتصاد کمونیستی یک نمونۀ
بارز امروزی آن است.
آنچه تا اینجا گفتم مؽلطه هایی بود که ما در قالب روحانی و یا متدین با خود و دیگران می کنیم تا ثابت
کنیم اعتقاد دینی مان حق است و دین و یا مذهبمان تنها دین و یا مذهب به حقِ باقیمانده در جهان امروز
است.اما مؽلطه ها و روشهای روان شناسانه هم وجود دارد که برای اثبات حقانیت دین نیست بلکه جهت
رهنمون کردن مردم مؤمن به درستی اعتقادشان و برای محکم شدن دل آنها به باورشان به دین و نیز به
خودِ روحانیت آن دین است.یعنی از سوی خود روحانیون هم استدلال قوی یا برهان حساب نمی شوند اما
چون می توانند مؽلطه آمیز باشند در اینجا آنها را ذکر می کنیم.
Page 97 of 130
روشهای محکم کردن ایمان مخاطب به باورهایش
تشویق کسانی که شک نمی کنند
معمولاً روحانیون، آنانرا که حرفهایشان را باور می کنند تحت عنوان با ایمان و پاک دل معرفی می کنند
و کسانی را که تردید می کنند به عنوان سست ایمان یا بد دل اعلام می کنند و به این ترتیب اعتماد به
نفس اشخاصی را که سؤالی در ذهن نسبت به دین ندارند و هرچه روحانیون بگویند را می پذیرند بالا می
برند و با این برخورد به کسانی که تردید دارند و ممکن است حرؾ آنها را نپذیرند پیشاپیش و در لفافه
هشدار می دهند.در حالیکه می دانیم راهِ کشؾ حقیقت از شک و سؤال می گذرد و در هر زمینه ای به
جز دین چنین افرادی که تردید دارند و سؤال می کنند مقبول ترند و انتظار می رود که به درجات بالاتر
علمی و مهارت شؽلی برسند.
البته اگر من یک روحانی باشم و چنین چیزی به من گفته شود انکار خواهم کرد و خواهم گفت که در
دینِ من سؤال بسیار محترم است و از این دست جوابها. اما به هرحال حاصل شیوۀ مذکور چیزی خلاؾ
این ادعا است و کلاً تمجید از ایمانِ محکم یعنی ستایشِ تردید نکردن و سؤال نکردن. در حالیکه به
عنوان مثال هرگز از یک دانشمند فیزیک که محکم روی فرضیه اش ایستاده و حاضر به شک دربارۀ آن
و آزمایش صحت و سقم آن نیست ستایش نمی شود.
وجودِ گروندگان به دینِ خود را نشانۀ درستی دینشان می دانند
روحانیون و مؤمنین وجود کسانی را که به دینشان می گروند،نشانۀ این می دانند که دینشان طبق فطرت
انسانی است و فقط کافیست کسی با آن آشنا شود و دیگران که به آن نمی گروند ،با آن آشنا نشده اند.در
Page 98 of 130
اینجا این نکته به ذهن می رسد که شناخت کسانی که تازه با یک دین آشنا شده اند از آن دین بیشتر است
یا شناخت آنها که سالها در آن دین بوده اند و سپس از آن بریده اند؟
دراینجا منِ روحانی حاضر نیستم به همان راحتی که گرویدن دیگران به دینم را نشانۀ صحت دینم می
دانستم،بریدنِ افراد از دینم را هم با همان معیار اول نشانۀ عکس آن بدانم پس این ملاک و معیار را برای
تصمیم گیری کنار گذاشته و مثلاً جواب می دهم که ایشان که از دین بریده اند از فطرتِ انسانی، منحرؾ
شده اند.سؤال خواهد شد که اولاً از کجا می توان فهمید که آنکه گرویده از فطرت انسانی منحرؾ نشده
باشد.ثانیا آیا آنکس که ایمان داشته،از دست رفتنِ فطرت انسانیش حاصل سالها ایمانش بوده است؟در این
صورت دین چه کارکردی برایش داشته و ثالثا اصولاً فطرتِ انسانی چیست؟
اگر فطرتِ انسانی، عقل محض است که عقل محض اصول منطق را در انتخاب بکار می برد و بشری
و ؼیربشریِ آن چندان معنی ندارد و اگر فطرت،احساسات بشر است این احساسات همیشه بشری است و
تا با عقل سنجیده نشود درستی و نادرستی جهت گیریشان معلوم نمی شود. این ادعا که فلانی فطرت
بشری اش ضایع شده معنی ندارد.بلکه فقط می توان با معیارهای دیگری ثابت کرد که فلان دین برحق
است یا خیر و این ادعاها ارزش منطقی ندارد.
اگر همۀ مردم دنیا هم به یک دین بگروند دلیل بر حقانیت آن دین نخواهد بود چنانکه هزاران سال همۀ
مردم دنیا فکر می کردند که خورشید دور زمین می گردد و یا قلب، مرکز احساسات است ولی در هردو
مورد و در خیلی چیزهای دیگر همه اشتباه می کردند و نه آن زمان که آنطور فکر می کردند برخلاؾِ
فطرت بشری عمل می کردند و نه بعد که فهمیدند اشتباه کرده بودند.
باورهای ما بر اساس شکل زندگی،آموخته ها و خصوصیات روانشناسانۀ ماست و تؽییرشان هم بر همین
اساس است و فطرت بشری و تؽییر آن به آن شکلی که روحانیون می گویند معنای مشخصی ندارد.ضمن
Page 99 of 130
اینکه اگر هم قرار باشد گرویدن و یا دل بریدن از یک دین را نشانۀ فطری بودن یا نبودن آن دین بدانیم
وقتی می توانیم در این زمینه راجع به یک دین نظر بدهیم که لااقل آمار درستی از این رخداد داشته
باشیم اما در مورد ادیانی که برای مرتدها یعنی آنها که از دین، خارج می شوند مجازات اعدام در نظر
می گیرند آمارِ درست،قابل دستیابی نیست و به این ترتیب کمتر دینی در دنیا می تواند به آمار گروندگان
خود ببالد.چون معلوم نیست اگر بریدن از آن ادیان آزاد بود آیا نسبتِ کسانی که از آن ادیان روی می
گرداندند بیشتر از گروندگان می شد یا خیر.
افتخار به همخوانیِ نتیجۀ یک تحقیق علمی با یک حکم دینی
من روحانی نتاین یک تحقیق علمی که مؤید یک حکم دینی باشد را با افتخار در سخنرانیها و کتابها
مطرح کرده و آنرا نشانۀ صحتِ دینم می شمارم.اما اگر عکس آن پیش آید چه؟آیا حاضرم همانطور که
همخوانی یک مسئلۀ علمی از علوم تجربی را با دینم نشانۀ درستی دینم گرفتم در صورتیکه ضدیتی بین
دینم و علم دیدم هم بگویم پس طبق همان ملاک باید در این دین شک کرد؟البته اگر چنین کنم فردِ منصفی
هستم.
انصاؾ یعنی اگر معیار و ملاکی را انتخاب کردم تا باوری را بسنجم به آن معیار و ملاک وفادار باشم
چه باور را تأیید کند و چه آنرا رد کند. ممکن است که آن ملاک به خطا انتخاب شده باشد و نتیجه گیری
من هم خطا باشد اما حداقل در تحقیقم منصؾ بوده ام واگر همان انصاؾ رادر محک زدنِ ارزشمندیِ
ملاک مورد نظر، اعمال کنم احتمال زیادی وجود دارد که در نهایت به حقیقت دست یابم یعنی پس از آن،
احتمالِ به خطا ماندنِ من بسیار کمتر از کسی است که برایش ملاک و معیار فقط وقتی مهم است که با
آن بتواند باور خود را ثابت کند و اگر مخالؾ باورش باشد بلافاصله آن معیار را کنار بگذارد. شانس
Page 100 of 130
رسیدن چنین شخصی به حقیقت در زمینۀ آن باورِ خاص، صفر است و بازهم می گویم که هیچکدام از ما
از چنین آفتی در امان نیستیم.
به هرحال منِ روحانی در صورت ضدیت علم تجربی با یک حکم دینی ام، یا توصیه خواهم کرد که باید
صبر کرد شاید تحقیقات بعدی به نفع حکم دینیِ من باشد یا خواهم گفت که ممکن است جنبه هایی از
سوی خدا در این حکم در نظر گرفته شده باشد که مهمتر از جنبه های علمی آن باشد و خدا خودش بهتر
می داند. یا ممکن است بگویم که احتمالاً این حکم از طرؾ خدا نیست و ریشه های فقهی سستی هم دارد
و می توان آنرا عوض کرد یا معلق کرد اما دلیل بر نا حق بودن اصلِ دین من نیست.
حالت اول و دوم یعنی اینکه در صورت نا همخوانی علم ودین بگویم یا باید صبر کرد تا تحقیقات علمی
بیشتری انجام شود و یا اینکه شاید جنبه های مهمتری از طرؾ خدا مدنظر بوده است به این معنی است
که اصولاً “همخوانی” یک امر علمی با احکام دینی نیز چیز ارزشمندی برای دین نیست. چون ممکن
است در تحقیقات بعدی این تأیید از سوی علم نسبت به حکم دینی تؽییر کند و یا ممکن است خدا در
صدور آن حکم اصلاً به جنبۀ علمی آن بها نداده باشد.
اما در حالت سوم یعنی موردی که واقعا به تجربه و دانش مشخص می شود که حکمی با مصالح شخص
یا جامعه در تضاد است و روحانیت، آن حکم را معلق می کند این سؤال از طرؾ متدینین،منطقی خواهد
بود که آیا می شود گفت این دین قبلاً تحریؾ شده است؟ و اگر اینطور است چند حکم دیگرِ تحریؾ شده
در آن هست که اکنون با خیال راحت آنرا اجرا می کنیم؟حکمهایی که در آینده و در نسلهای بعد کنار
گذاشته خواهند شد. و از آن مهمتر اگر این احکام برای این از سوی خدا آمده اند چون مردم به آنها نیاز
داشته اند، چرا در زمانی که آنها اشتباه بوده اند یا تحریؾ شده اند پیامی از جانب خدا برای کسانی که به
اشتباه به آنها عمل می کرده اند نیامده بود و اگر هم اکنون که احکام به نظر اشتباه آمده اند و مؤمنین
Page 101 of 130
دیگر مایل به عمل به آنها نیستند همۀ مؤمنین در اشتباهند چرا پیامی نمی آید تا این مؤمنین که هدفی جز
رستگاری و اطاعت از خدا ندارند تکلیفشان روشن شود و به آن هدایتی که منظور خدا بوده برسند؟
شاید منِ روحانی بتوانم در مواردی که حکمی از جانب خدا نیامده بگویم “خدا کار را به عقل بشر واگذار
کرده” ولی در زمینه ای که حکمی وجود دارد خدا در آن زمینه عقل بشر را کافی نمی دانسته و چیزی
را در آن حکم مدنظر داشته که به چشم بشر نمی آمده است تا با عقلِ خود آنرا تشخیص دهد.لذا به نظر
می آید در چنین مواردی باید مستقیما برای رفع بلاتکلیفی مؤمنین اقدام کند همانطور که ادعا می شود
یکبار اقدام کرده و پیامبرِ آن دین را فرستاده. البته شاید این یک دلیل قطعی برای رد یک دین نباشد اما
در کنارِ ادعاهای یک دین وفلسفه ای که روحانیون برای فرستاده شدن پیامبرشان ودینشان قائلند، پیش
آمدن چنین مواردی که در آن حکمی دینی پس از یک نتیجۀ علمی یا یک تحقیق جامعه شناسانه از جانبِ
خودِ روحانیت آن دین کنار گذاشته می شود و از جانب خدا هم نه پیش از آن و نه بعد از آن اقدامی
صورت نمی گیرد آن ادعاهای دین زیر سؤال می رود و جا دارد روحانیون و مؤمنین اگر تعصبی
نداشته باشند این را دلیل بر نیاز به بررسی بیشتر حقانیت دین خود بدانند.
روحانیون در کنار استدلالهای ذکر شده روشهای دیگری هم دارند که تمرکز آنها روی استدلال نیست
بلکه بیشتر روی تأثیر روانی بر شنونده است تا ایشان را باور کنند و بزرگ ببینند.روحانیون در این
روشها خود را عالم و مسلط به آنچه می گویند القاء می کنند. همچنین در این روشها سعی می کنند دین
را از دسترسِ شک و شبهه و سؤال خارج کنند.
این روشها به این قرارند:
روشهای روحانیون در بزرگ نشان دادن خود و دین خود
Page 102 of 130
متون وگفتارهای دینی اوج اندیشه اند
روحانیون سعی می کنند داستانها و دستورات و جمله های بزرگان دینشان را اوج اندیشه و حقیقتِ والا
نشان دهند. گویی که در جهان و در بین دستورات ادیان دیگر و یا در گفته های علما و حکیمان دیگرِ
دنیا هیچ چیز قابل توجهی نیست و یا اگر هم باشد بسیار اندک و سطحی است.به این ترتیب هم دینشان به
چشم مخاطب خیلی والا می آید و هم خودشان که دانای علوم این دین هستند.این روش برروی کسانی که
مطالعۀ کمتری روی فرهنگهای دیگر انجام داده اند مؤثرتر است و مسلما کودکان و نوجوانان از همین
دسته اند و این روش روی آنها اثر بیشتری دارد.
همراهی با منتقدین اجتماعی وسیاسی
روحانیون اگر خود در قدرت و ادارۀ جامعه دخالت نداشته باشند به خوبی با منتقدین همراه می شوند و
بسیاری چیزها را زیر سؤال می برند.البته این کاری است که خیلی ها انجام می دهند و مختص
روحانیون نیست. آنچه مختص ایشان است اینست که” ادعا می کنند که اگر امور طبق روشهای دین آنها
اداره می شد دیگر هیچ جای انتقادی باقی نمی ماند.” این عمل روحانیون می تواند موجب پیروی بسیاری
از منتقدین و طرفداران تؽییرات اجتماعی از آنان شود مخصوصا کسانی که تعصب دینی داشته و فقط از
شرایط موجود ناراضی اند ولی از علم ادارۀ جامعه هم اطلاع چندانی ندارند و همچنین از جزئیات
دستوراتِ حکومتیِ ادیان هم بی خبرند ولی به هرحال دینشان را از این نظر کامل می دانند.می توان
حدس زد این مؤمنین این تصور را چگونه بدست آورده اند.
خود را آشنا نشان دادن با علوم روز
Page 103 of 130
گاهی روحانیون بعد از آشنایی با یک مسئله در علوم تجربی یا علوم روز مثلاً در زمینۀ کامپیوتر، مثالی
را در آن زمینه مطرح می کنند و کمی هم شرح می دهند و اینگونه خود را آشنا با علوم روز معرفی می
کنند. سپس یک مسئلۀ دینی را با این مثال مقایسه کرده و نتیجه می گیرند که آن مسئلۀ دینی کاملاً صحیح
و قابل فهم و علمی است پس دینشان پر است از این امور صحیح .
تهمت زدن به منتقدان جهت نادان جلوه دادن ایشان
مثلا در بسیاری موارد سعی می کنند باور نکردنِ امور عجیب در دینشان را به علت باور نداشتن به
قدرت خدا جلوه دهند و می گویند که آنها که باور ندارند منجیِ معرفی شده در دین ما صدها سال عمر
کند به این خاطر است که باور ندارند خدا قدرتِ دادنِ چنین عمری به او را داشته باشد و مخاطبِ مؤمن
که اصولاً با باورِ قدرت خالق هستی مشکلی ندارد گمان می برد که آنها که شک می کنند در همین حد از
نادانی اند و به دلیل همین نادانی است که خیال می کنند خدایی که می تواند جهانی را خلق کند نمی تواند
عمری طولانی به کسی بدهد.در حالیکه اگر مؤمنین یعنی همان مخاطبان روحانیون در سؤالها و نقدهای
وارد شده به دینشان کاوش کنند بعید است به موردی برخورند که منتقدی گفته باشد “مگر می شود خدا
زورش به انجام فلان کار ادعا شده در این دین برسد؟”چراکه منتقدانِ یک دین از دو گروه خارج نیستند
یا آنها که اصولاً به وجود خدا یا خدایان آن دین اعتقاد ندارند و یا آنها که به وجود خالق یا خدای قادر
معتقدند اما آن دین را دین خدایی و راستین نمی دانند.در هیچکدام از این دو مورد، “میزانِ قدرت خدا”
مطرح نیست.
ابراز انزجار وتحقیر نسبت به دیدگاههای مخالفان
Page 104 of 130
اگر فرضیه ای را به دید خود زیبا بیابند که از منظورِ دینی آنها هم دفاع کند و کسی آن فرضیه را
نپذیرد،دیدگاهِ به گمان ایشان ؼیرزیبایی شناسانۀ او را با عنوان حماقت معرفی می کنند و بدین گونه با
تحقیرِ مخالؾ خود او را از چشم شنوندگان خود می اندازند و دیدگاه خود را رفیع و والا جلوه می دهند.
مثلاً ممکن است فرضیه ای بگوید که خدا از سرِ لطؾ، به هنگام خلقت انسان به او کبد داده تا از خونش
سم زدایی کند و این سخن با داستانی که آن روحانی، از خلقت خوانده مطابقت نماید او شاید آنرا زیبا
یافته و بپذیرد .حال اگر شخص دیگری در فرضیه ای دیگر بگوید که نه لطؾ خدا بلکه میلیونها سال
تکامل موجودات، آنهم در چارچوب قوانین فیزیک منجر به شکل گیری اندامها در موجودات ،مِن جمله
انسان شده است و این با داستان خلقتِ نقل شده در دین، همخوانی کامل نداشته باشد ممکن است این
فرضیه از طرؾ آن روحانی با برخوردی که ذکر شد مواجه شود. چنانکه سالها روحانیونِ همۀ ادیانِ
جهان با فرضیه های تکامل به همین ترتیب برخورد کردند و در دهه های اخیر هم هنوز حرفهایی
اینچنین جسته و گریخته از آنها شنیده می شود که می گوید قائلین به فرضیۀ تکامل چقدر نادان و کوته
فکرند و از این قبیل.
طرفداری از همۀ خوبیها
بطور کلی روحانیون همۀ ادیان، دین خود را طرفدار خوبیها و مخالؾ بدیها معرفی می کنند. ایشان می
گویند که طرفدارِ پیشرفتِ اخلاقی جامعه و ریشه کن شدن فساد در آن هستند و دین هم همین را می
خواهد.ایشان خود و دینشان را طرفدار زیباییها،حُسنِ خلق،مبارزه با ناهنجاریهای اجتماعی،رفاه مردم و
درستکاری و دوستی بین مردم و برابری بین همه در مقابل قانون و روابط دوستانه با همۀ دنیا و شادابی
و نشاط جوانان و خلاصه هرچه که به نظرِ مردم خوب است می دانند.
Page 105 of 130
هیچ دینی نیست که بگوید طرفدار پندار نیک،گفتار نیک و کردار نیک نیست. اما وقتی پای عمل برطبق
دین و اجرای قوانین دین پیش می آید دو مسئله جلوه گر می شود:
مسئلۀ اول اینکه مصداق عمل خوب،زیبایی،حسن خلق،ناهنجاری،رفاه،مردم دوستی،شادابی و نشاط و
روابط دوستانه از نظردینشان چیست؟ و مسئلۀ دوم اینکه در بین خوبیها،اولویت با کدام است؟
اجازه دهید توضیح دهم.هر دینی یک جهان بینی دارد.جهان بینی یعنی عقیدۀ شخص دربارۀ کل جهانِ
مشهود و جهانِ ؼیر مشهود و قوانین حاکم بر آنها.جهان مشهود یعنی همین دنیای مادی خودمان و جهان
ؼیر مشهود یعنی دنیاهای دیگر مثلاً جهان آخرت و عالم ماوراء و ملائکه و …
به عنوان مثال اگر شخص به این عقیده باور داشته باشد که امورات جهان همگی طبق ارادۀ خداست به
این معنی که خدا برای هرچیزی طبق حکمتی خاص تصمیمی خاص می گیرد مثلاً برای تولد فلان بچه
با در نظر داشتن علتی خاص تصمیم خاصی می گیرد و برای باران در فلان منطقه طبق حکمتی خاص
در آن زمان، تصمیمی ویژه می گیرد و برای رشد یک دانه،خود بسته به صلاحدیدش امر می کند که
رشد کند یا نکند. اگر این شخص عقیده داشته باشد که با دعا،نذر و قربانی و طبق رسومی ویژه در
مواردی می توان این تصمیمهای خدا را به نفع خود یا به ضرر کسی تؽییر داد و اینها را قوانینِ حاکم بر
جهان بداند ناچار طبق این عقیده ،روش خاص و مناسبِ رسیدن به منظور را پی می گیرد.
در نظر او این خواهد بود که کاری کند که بتواند نظر آن خدای شخصی را به خود جلب » خوب «
کند.منظورم از خدای شخصی خدایی است که از جهاتی شخصیتی مانند انسان دارد. خدائی که شبیه
انسان، راضی یا ناراضی می شود و مهربان و خشمگین می گردد.حال اگر در باور این شخص، قربانی
کردنِ فرزند و یا یک حیوان برای جلب نظر این خدای شخصی ،مؤثر و ثواب باشد او این عمل را به
عنوان” کردارِ نیک” انجام می دهد.اگر باور کند که مخالفین دینش باید کشته شوند تا خدایش راضی شود
Page 106 of 130
او این کار را خواهد کرد. حال اگر از این شخص پرسیده شود که آیا حفظ جان انسانها یا حیوانات، خوب
است؟ او ممکن است طبق باورهایش بگوید خوب است و اضافه کند که در دینش هم به پاسداری از
فرزندان و خانواده ، احترام به انسانهاومهربانی با حیوانات توصیه شده است.اما اگر بپرسید که چرا
فرزند خود را یا یک حیوان یا انسانی دیگر را جهت جلب نظر آن خدا قربانی می کنی و از حقِ حیات
محروم می گردانی خواهد گفت که طبق دستورِ آن خدا این کار بهتر است. در واقع بین این دو عملِ
خوب که ظاهراً یکی با دیگری در تضاد است اولویت با قربانی کردن و یا جهاد با کافران است و آن خدا
خودش به گونه ای روح آن قربانی شده را هم راضی می گرداند و از این قبیل پاسخها.
در اینجا همه چیز طبق این جهان بینی، درست است و امور به نیکی انجام می شود و اولویتها هم طبق
قوانینِ مورد باورِشخص، به درستی انتخاب شده اند.
حال مثال دیگری می آورم.کسی را در نظر بگیرید که در جهان بینی اش به این نتیجه رسیده است که
قوانینِ جاری در طبیعت در سراسر گیتی یکسان است و این قوانین هستند که تعیین می کنند در هر
زمان چه پدیده ای رخ دهد. این قوانین هر منشأیی که داشته باشند چه خدایی و چه ؼیر خدایی در مواردِ
خاص،بطور خاص و با صلاحدید کسی عمل نمی کنند بلکه اگر قرار است جایی باران بیاید براساس
قوانین حاکم بر آب و هوا که زیر مجموعۀ قوانین جهانشمولِ فیزیک هستند این اتفاق می افتد و اگر قرار
است دانه ای رشد کند نیز طبق همین قوانین، سلولهای آن تکثیر شده و رشد می یابد.این قوانین،
جهانشمول هستند یعنی در همۀ عالمِ مشهود یعنی عالم مادی و در شرایطِ یکسانِ مادی، نتاین یکسان می
دهند و هیچ دستی در جهان مشاهده نمی شود که در اجرای قوانین فیزیک دخالت کرده و گاهی کارکردِ
آنها را عوض کند و یا آنها را از کار بیاندازد.در نظر بگیرید این شخص اساس شناختش را بر تجربه بنا
کرده باشد و بگوید هرگز در تجربیاتش ندیده است که ؼیر از نیروها و عوامل مادی و فیزیکی چیزی
همچون دعا،نفرین،نذر و یا قربانی بر نتاین آزمایشهایش تأثیری گذاشته باشد و از همین جهت هم فقط به
Page 107 of 130
قوانین طبیعت دلبسته است و فرض کنید که این شخص همچون” جان لاک” فیلسوؾ تجربه گرای قرن
هفدهم به این نتیجه رسیده باشد که همانطور که قوانینِ خدا دربارۀ طبیعت مادی به یکسان برای همه
چیز،جاری هستند دربارۀ انسانها نیز باید همینطور باشد و لذا همۀ انسانها باید به محضِ تولد، از طرؾ
خدا دارای حقوق برابر باشند و این حقوق برابر عبارتند از حق حیات،حق مالکیت و حق ازادی عقیده.در
این جهان بینی حفظ جانِ فرزند خوب است و کشتن دیگران بخاطر عقیده شان عملی بد است.
حال ممکن است کسی با جهان بینی اول که یک نوع جهان بینی دینی بود به کسی با جهان بینی دوم که
جهان بینی تقریبا تجربی است بگوید که طرفدار همۀ خوبیهاست.در اینجا جا دارد صاحبِ جهان بینیِ دوم
بپرسد خوبیها در نظر تو چیست؟نفر اول احترام به افراد بشر و حفظ جان آنها را مثال خواهد آورد و
همچنین خواهد گفت که جلب رضای خدایش هم جزء خوبیهاست.برای فهمِ ” جلب رضای خدا” لازم است
که با دیدگاهها و دستورات دینی او، آنهم از طریقِ متون آن دین آشنا شد. چراکه این احتمال وجود دارد
که اگر فقط از خودِ آن شخص دربارۀ دستورات دینش سؤال شود او که از جهان بینی شخص مقابل خبر
دارد بنا به دستورِ دینش تقیه کرده یا دروغ بگوید یا خدعه کند و آن احکامی را که می داند مورد پسند
نخواهد بود پنهان سازد تا فقط شخصِ مقابل را به سوی دین خود جلب کند.
مثلاً ممکن است در دین او” برگشتن از دین” امر حرامی باشد و شخصی که به دین او گرویده باشد در
صورت منصرؾ شدن، مرتد اعلام شده و لایق مجازات مرگ گردد.در اینصورت ای بسا که او فقط به
دلیل جلب رأی و نظر دیگران این بخش را پنهان کند.اینگونه، نفر دوم ممکن است به دین نفر اول
بگرود و یا به نفر اول، قدرت ادارۀ جامعه را بدهد و پس از آن باشد که با حقیقتِ آن دین آشنا شود.البته
این در مورد همۀ جهان بینی ها صادق است و آن فرد دیندار هم باید از نفر دوم همه چیز را سؤال کند تا
بفهمد از جهان بینی تجربه گرا چه نوع اخلاق و قوانینِ اجتناب ناپذیری برمی خیزد.
Page 108 of 130
رجوع دادن به باطن احکام
گاهی روحانیون در مواردی که ظاهرِ حکم یا قولی در دینشان به دل مخاطب ننشیند و به نظر مشکل دار
بیاید تلاش می کنند که باطنی عمیق برای آن احکام و گفته ها القاء کنند و بگویند اینها ظاهر این احکام
است و آنها که به آنها عمل کنند به تدرین به مفاهیمی دست خواهند یافت که به چشم ظاهر بینِ دیگران
نمی آید.البته این ادعا می تواند درمورد هر دستورالعمل و گفته ای درست باشد ولی همچنین می تواند
ادعایی صرؾ باشد.باید درنظر داشت که خصوصیت چنین ادعایی اینست که ذهن مخاطب را از بررسی
راستی یا ناراستی دین با معیارهایی که آن مخاطب دارد منحرؾ می کند.یعنی هرکسی می تواند برای
راستی آزمایی یک دین معیارهایی داشته باشد مانند عقل،اخلاق،معجزه ای که خود مشاهده کند و از این
قبیل.اما چنین ادعایی از سوی روحانیِ یک دین، ذهن فرد مخاطب را از بررسی دین با این معیارها
منحرؾ کرده و او را درگیر این می کنند که حالا چگونه می توان فهمید که واقعا باطنی عمیق تر در این
احکام هست که فقط با عمل به آنها می توان به درستی آنها پی برد یا خیر.حتی گاه روحانیون موضعی
در این زمینه می گیرند که مخاطب گمان می برد که این اوست که اگر نمی خواهد این دین را بپذیرد باید
ثابت کند که چنین مفاهیمِ عمیقی وجود ندارند.مخاطب فراموش می کند که آنکه ادعایی دارد باید ادعایش
را ثابت کند نه طرؾ مقابل.
زیاد اتفاق می افتد که ما انسانها در برابر این گونه برخوردها از جانب روحانیون و متدینین به موضعِ
انفعالی دچار شده و فکر می کنیم که کاملاً منطقی است که چون هر ادعایی را که آنها می کنند نمی
توانیم رد کنیم پس باید به گفته شان ایمان آوریم و آنچنان این طرز فکر در ما ریشه می گیرد که فکر می
کنیم این منطق،منطقِ خدای جهان هم هست و او هم همینطور می اندیشد.یعنی اگر ما پیش از آنکه بتوانیم
آنهمه ادعا را بطور مستدَل و با شواهد کافی رد کنیم ، دست از ایمان به آن دین بشوییم از دیدِ خدا ،فردی
Page 109 of 130
لجوج و معاند با او هستیم و مستحق عذاب خواهیم شد.اینگونه فراموش می کنیم که دنیا پراست از این
ادعاها و بالاخره هر کودکی چون ما،همانطور که زمانی کودک بودیم در یک خانواده و جامعه که ادعای
راستین بودنِ دین و مذهبش را دارد به دنیا می آید و خدایی که به آن اعتقاد داریم لاجرم می داند که
دنیایی که خلق کرده پر از ادعاست.
اگر کسی اولین ادعایی را که شنید و اولین دینی را که در آن به دنیا آمد نپذیرفت و منتظر شد تا کسی
که مدعی است،ادعایش را بطور مستدل و محکم که هیچ خدشه ای در آن نباشد ثابت کند عملی منطقی تر
از دیدِ خدای جهان انجام داده تا آنکه اولین دینی که جلوی پایش قرار گرفت بپذیرد.ما فراموش می کنیم
که اگر به خدا معتقدیم معمولاً به خدایی دانا و حکیم معتقدیم و قلبا باور داریم که او کسی را که منطقی
تر و حکیمانه تر عمل می کند،عذاب نمی کند.فراموش کردنِ این مسئله یا به عبارتی به کلی فکر نکردن
به قضیه از این زاویه به واسطۀ همان منطقِ وارونه ای است که معمولاً روحانیون ادیان، از کودکی در
ذهن افراد القاء می کنند و گاه وظیفۀ خود را که اثبات حقانیت دین است کنار گذاشته و دیگران را
موظؾ به اثبات ناحق بودن همۀ ادعاهای روحانیت می کنند و در پی آن ادعاهایی می کنند که نه
خودشان می توانند ثابت کنند و نه گاه مخالؾ، می تواند رد کند.
رضایت از شکستهای علوم تجربی
در قرون اخیر که علوم تجربی در ذهن مردم جایگاهی پیدا کرده اند، روحانیون معمولاً در مواردی که
توضیحات علوم تجربی دربارۀ یک پدیده، کاملاً پذیرفته شده باشد می گویند که دین نیز با این مسئله
مشکلی ندارد و علوم طبیعی را می پذیرد اما اگر در جایی علومِ روز نتوانند مسئله ای را توضیح دهند و
یا فرضیه ای شکست بخورد معمولاً روحانیون با این خبر به گونه ای برخورد می کنند که گویی یک
پیروزی بدست آمده است. چراکه از دید آنها برای بشر مشخص می شود که علوم طبیعی در زمینه ای
Page 110 of 130
نفوذ نکرده است.اما چرا چنین است و روحانیونی که گاه اینگونه اخبار را فاتحانه اعلام می کنند چه
منظوری دارند؟
تا حدود قرن 16 میلادی از دید مردم، همه چیز در کل و جزء در دست خدا تصور می شد. به این معنی
که اعتقاد داشتند که خدا در هر اتفاقی مستقیما اعمال نظر و اعمال قدرت می کند. اگر فرزند کسی می
مُرد می گفتند که خدا این اتفاقِ خاص را اراده کرده وحتما منظوری داشته و سپس ممکن بود که
حدسهایی دربارۀ آن منظور بزنند.مثلاً امتحان آن مؤمن و یا تنبیه آن بی ایمان.به همین ترتیب اگر باران
می آمد آنها که به نفعشان بود خدا را در سمت خود می دیدند و آنها که به ضررشان بود آنرا عذاب یا
امتحان الهی می دانستند.درواقع از آنجاکه بیشتر امور، در دست خدا تصور می شد بیشتر امور، جزء
معنویات به حساب می آمد یعنی چیزهایی که با انجام عمل دینی،دعا،نذر،وقؾ،قربانی یا نفرین و گناه و
هرکاری که تصور می شد روی تصمیم نهایی خدا یا نیروهای ماورایی اثر دارد می شد آنها را تؽییر
داد.واضح است که روحانیون ادعا می کردند که فرمول رابطۀ این اعمال و آن امور را بهتر از همه می
دانند. پس دایرۀ معنویت بسیار گسترده بود و دایرۀ کاریِ روحانیون هم به همان اندازه گستردگی داشت.
پس از کشؾ حرکات اجرام سماوی و قوانین حاکم بر آنها و سپس کشؾ قوانین فیزیک و اثر آنها در
شکل گیری قوانین شیمی و سپس فیزیولوژی ،کم کم دایرۀ معنویات کوچکتر شد تا جایی که حتی جامعه
شناسی و اقتصاد و روان شناسی نیز به مجموعۀ علوم تجربی وارد شد و مثلاً تأثیر فلان عمل دینی بر
بارش باران و یا فلان عمل دینی برای افزایش” روزی” در بین کسانی که علوم طبیعی و علم هواشناسی
و علم اقتصاد را درک می کردند بی معنی شد.البته هنوز ؼالب مردم ،حتی آنها که تحصیلاتی در زمینۀ
علوم طبیعی دارند به این نتیجه نرسیده اند که: این دو دیدگاه در تضاد هستند و وقتی موضوعاتی مثل
“روزی” در حیطۀ علم اقتصاد درآید دیگر اعمالی چون دعا بر آن بی اثر است.
Page 111 of 130
عدم چنین نتیجه گیری به دو دلیل است: یکی همان مسائل روانشناسی بشر که در ابتدای این گفتار به آن
پرداختیم یعنی ناتوانی در نقد دین از هر نظر من جمله از نظر عدم تطابق آن با علم روز و دوم همین
برخوردی که روحانیون با شکستهای گاه و بیگاه بعضی فرضیه های علمی می کنند.یعنی این شکستها را
به گونه ای جلوه می دهند که گویی در آن زمینه ،علم هرگز نمی تواند به نتیجه ای برسد و بنابراین همۀ
پدیده های دنیا همیشه طبق قوانین علمی پیش نمی روند و هنوز هم جایی برای معنویات به آن معنی که
آنها درنظر دارند هست.
دلیل دیگری که روحانیون برای این نوع برخورد با شکستهای فرضیه های علمی یا ناتوانیهای علوم
طبیعی دارند اینست که بعضی از آنها با ماهیت دیدگاه تجربه گرا آشنا نیستند و آنرا مانند دینی می بینند
که در برابر دین آنها قد علم کرده و یا گاهی می خواهند که مردم از علوم طبیعی چنین برداشتی داشته
باشند.آنها این احساس را دارند که همانطور که یک خطا در دین می تواند به معنی ناراستی آن دین باشد
پس یک خطا در علوم تجربی به معنی ؼلط بودن تجربه گرایی و تمام نتاین آن خواهد بود.پس اینچنین
روحانی می خواهد که مردم متقاعد شوند که به همان دین خود رجوع کنند.یعنی اگر فلان فرضیۀ علمی
ؼلط است یا علم در توضیح فلان مسئله ناتوان است پس لابد هرچه دین من می گوید درست است .با
برداشتی که بسیاری از مردم مؤمن نسبت به جهان بینیِ حاصل از علوم تجربی دارند شاید بتوان گفت که
این نوع برخوردِ روحانیون چندان هم بی نتیجه نبوده است.
ولی باید دانست که علوم طبیعی براساس تجربه گرایی بدست آمده اند. یعنی اساس شناخت در علم طبیعی
تجربۀ انسانها و مشاهدات آنهاست و اگر فرضیه ای از سوی دانشمندان داده شود، از جمع بندی
تجربیات بدست آمده است و نامش هم فرضیه گذاشته شده چون احتمال خطا بودنش می رود و اگر روزی
خطایش با تجربۀ جدیدی آشکار شود باید اصلاح گردد.همۀ اینها یعنی در این روشِ شناخت، کسی روی
Page 112 of 130
فرضیه ای و یا نام دانشمندِ بزرگی،تعصب به خرج نمی دهد.لذا ساختار آن به گونه ای است که خود،به
دنبال اصلاح خطاهای خود و به دنبال روشی برای افزایش توانایی خود برای توضیح جهان است.
اگر دانشمندان،امروز نتوانند از شواهد موجود، به چگونگی پیدایش انسان پی ببرند نمی گویند پس علم
در این وادی شکست خورده و بهتر است همان داستانهای آفرینشی که در کتاب مقدسشان آمده را قبول
کنند،بلکه سعی می کنند با جمع کردن مدارک بیشتر فرضیه ای در این زمینه مطرح کنند و سپس بازهم
با جمع آوری مدارک جدید،آن فرضیه را بیازمایند و تکاملش بخشند.روزی فرمولها و قوانین حرکتِ
نیوتن همۀ انواعِ حرکت را توضیح می داد بنابراین از آن بهره می جستند و زمانی متوجه شدند در
سرعت های بالا و نزدیک به سرعت نور این قوانین کارآیی خود را از دست می دهند.مجدداً با تجربه
های جدیدی که در سرعت های بالا انجام دادند فرمول کامل تری بدست آوردند که می گفت باید ضریبی
را در فرمول قبلی می گنجاندند تا آن فرمول، مناسبِ سرعتهای بالا هم باشد.کسی هم این را توهین به نام
بزرگِ نیوتن ندانست و اینچنین، فرمولهای نسبیت خاص انیشتن متولد شد و هنوز هم این پویایی و
خوداصلاحیِ این نگرش ادامه دارد.
شکستهای تجربه گرایی پذیرفته است چون از اول هم ادعای کمالِ هر نتیجه ای را نداشت ولی شکستهای
دین اینطور نیست چون دین ادعا دارد که از جانب عالِمِ مطلق آمده و خللی در آن نیست.نتاین علمی قابل
تؽییر و اصلاحند و در حال تکاملند ولی احکام دینی به ندرت کنار گذاشته می شوند و فقط وقتی ندیده
گرفته می شوند که مشکلات فراوانی برای اشخاص و جامعه بوجود آورند و به وضوح با نتاین تجربه
گرایی در تضاد باشند به گونه ای که همه، این تضاد را حس کنند و فرهنگ عامه چنان تؽییر کند که
دیگر آن احکام را برنتابد.فرضیه ها و قوانین علمی را فقط با یک آزمایش که در گوشه ای از جهان
گزارش شود زیر سؤال می برند و با انجام آزمایشهای مکرر و بدون هیچ تعصبی آن فرضیه ها و
قوانین را تؽییر می دهند.اما احکام دینی باید صدمه های جدی و آشکاری وارد کنند تابا مبارزۀ فراوان
Page 113 of 130
کنار گذاشته شوند و حتی بعد از کنار گذاشتنشان بازهم متعصبین و علمای دینی ای پیدا می شوند که
خواستار احیای مجدد آن احکام می گردند.قانون برده داری به سختی از جهان مسیحی و اسلام کنار
گذاشته شد و آخرین کشوری که قانون برده داری را کنار گذاشت جمهوری اسلامی موریتانی در سال
2007 بود و هنوز هم روحانیونی در عربستان خواهان احیای دوبارۀ این سنت اسلامی در آن کشور
هستند.
روا ندانستن سؤال دربارۀ آنچه نمی فهمیم
در بعضی ادیان گاهی سؤال کردن از آنچه دربارۀ دین نمی فهمیم مذموم شمرده شده است .این به این
معنی نیست که افراد مؤمن سؤالهایشان را از روحانیون و بزرگان دین نپرسند بلکه منظور این است که
افرادی که موردی را در دین قبول ندارند سؤالشان را دربارۀ آن مورد نپرسند.
در اینجا ابتدا شخصی که با حکمی مشکل دارد به نفهمیدن حکمت آن حُکم متهم می شود نه اینکه آنرا
فهمیده و قبول ندارد.سپس به او گفته می شود که نباید از اسرار الهی سؤال کند.البته اگر روحانی جواب
شخص را بداند با افتخار آنرا خواهد گفت و نیز خواهد گفت که اگر بازهم سؤال دارد نزد علما
برود.روش فوق مربوط به بعضی زمانهاست که علما جواب و توجیه را نمی دانند و مشکل آنقدر جدی
است که حتی انتظار هم نمی رود هیچوقت توجیهی برای آن حکم بیابند.روحانیون اسلامی در این موارد
حتی مثال داستانِ موسی با خضر را هم که در قرآن آمده می آورند.در آن داستان، موسی با خضر
همسفر می شود ولی خضر با او شرط می کند که اگر موسی هر کار عجیبی از خضر دید، سؤال نکند
چراکه اگر سؤال کند این همسفری به پایان می رسد.سپس خضر به کارهای عجیبی چون کشتن یک
پسربچه دست می زند و نهایتا موسی طاقت نیاورده و علت را جویا می شود و خضر علتی برای
هرکارش می گوید من جمله اینکه آن پسربچه اگر زنده می ماند مرتکب اعمال ظالمانه می شد.
Page 114 of 130
در این داستان نمی توان در سؤال کردن موسی اشکالی پیدا کرد چراکه دربارۀ مواردی که در این
داستان اتفاق می افتد پاسخ به سؤالِ موسی نه منجر به بی ایمانیش می شد و نه شاید منجر به
مخالفتش،بلکه علم او را نسبت به موضوع افزایش می داد.درواقع داستان می خواهد بگوید که هرچیزی
که از جانب خدای این دین دیدید و سردر نیاوردید سؤال نکنید چراکه حتما مانند آن مواردِ داستان موسی
و خضر علتی داشته است.البته همانطور که دیدید شخص می تواند بگوید اصولاً سؤال کردن در همان
داستان هم به نظر بی اشکال می آمد و آن اسرارِ خضر هم اسرار نگفتنی نبود.
نشان دادن وسواس ودقت علمی ومنطقی در نقد عقاید دیگران
گاهی روحانیون صحبتهای روحانیونِ ادیان،مذاهب و گرایشهای دیگر را بیان کرده و با دقت و وسواسی
عالمانه از تمام زوایا اشتباهات آنها را استخراج کرده و بیان می کنند و بدین ترتیب هوش و علم و دقت
نظر خود را به مخاطبان نشان می دهند. گویی که به آنها القاء می کنند که خودشان توجه دارند به این
نوع اشتباهات دست نزنند و این چنین خطاهایی فقط کارِ روحانیونِ ادیان و مذاهب رقیب است و در واقع
قلبا هم همینطور فکر می کنند. درحالیکه خود نیز اشتباهاتی از همان جنس را تکرار می کنند.مثلاً
علمای اسلام و نیز علمای مذهب شیعه می گویند که بت پرستها می گفتند که بتها را به عنوان خدا نمی
پرستیدند بلکه آنها را به عنوان شفیع و واسطه ای قرار می دادند که بوسیلۀ ایشان به خدا تقرب جویند
ولی خدا اینکار را از ایشان نمی پسندید.چراکه خدا می گوید که به بندگان، بسیار نزدیک است و نیازی
به شفیع و واسطه نیست و شفاعت جز در آخرت آنهم به اجازۀ خدا امکان ندارد ولذا از هم اینک و در
این دنیا نمی توان شفیعی را که خدا اجازه ای برای شفاعت به او نداده انتخاب کرد. آنها آیاتی را هم از
قرآن نمونه می آورند مثل آیۀ 3 آگاه شوید که دینِ خالص برای خداست و اما « سورۀ زمَر که می گوید
آنانکه ؼیرخدا را به دوستی و پرستش برگرفتند گفتند ما آن بتان را نمی پرستیم مگر برای آنکه ما را به
Page 115 of 130
و سورۀ بقره آیۀ .». درگاه الله مقرب گردانند 255 کیست که بدون اجازۀ خدا شفیع « که می گوید
و باز سورۀ زمر آیۀ ». گناهکاران باشد 46 بگو شفاعتِ همۀ خلق با خداست که سلطان « که می گوید
.» مُلک زمین و آسمانهاست
اما در مذهب شیعه با مسامحۀ بسیار، زیارت قبور امامان و امام زاده ها و شفیع قرار دادن آنها بلامانع
انگاشته شده است. البته اینکه چه دلایلِ موجهی از سوی علمای شیعه در بلامانع دیدنِ این کار بوده است
نمی دانم چون تا آنجا که من مطالعه کرده ام دلیل موجهی ندیده ام .اما همینقدر می دانم که علمای مذهبِ
سنی حَنبلی و علمای وَهابی که زیر مجموعۀ مذهب حنبلی هستند این آیات بالا را در کنار احادیثی از
خدا « و یا این حدیث که » لعنت کند خدا کسانی را که قبرها را زیارت کنند «: پیامبر مانند این حدیث که
گذاشته و این » یهود و نصاری را بکشد که قبرهای پیامبران خود را زیارتگاه و پرستشگاه قرار داده اند
عمل شیعیان را حرام اعلام کردند و زیارت کنندگانِ قبور ائمه و پیامبر را درصورتیکه آنها را شفیع
گیرند تا به حاجتی برسند و یا ضریح آنها را ببوسند و یا لمس کنند کافر و مرتد شمردند.
شیعیان نیز از علمای اهل سنت اشکالات فراوان گرفته اند. علمای شیعه می گویند اگر اهل سنت به قرآن
و اهل بیت توسل جسته بودند و قرآن را با رأی اهل بیت تفسیر می کردند به تعدد مذاهب فقهی و کلامی
دچار نمی شدند.)اهل سنت به حداقل چهار مذهب فقهی حنفی،مالکی،شافعی و حنبلی و دو مذهب کلامی
معتزله و اشعری تقسیم شدند( و علمای اهل سنت در جواب می گویند که خودِ شیعه به مذاهب مختلفی
چون شیعۀ دوازده امامی،شیعۀ اسماعیلی و شیعۀ زیدی و گروههای دیگر شیعه تقسیم شدند.
دراینجا بد نیست اشاره کنم که همۀ شیعیانِ ذکر شده خود را پیرو امامانی از نسل فاطمه دختر پیامبر می
دانند.شیعیان زیدیه از زیدبن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب که فرزند امام چهارم شیعیانِ دوازده
امامی بود از این گروه جدا شدند و زید امام ایشان بود و ایشان اعتقاد دارند که امام، کسی است که از
Page 116 of 130
اولاد فاطمه باشد و با شمشیر قیام کرده باشد. آنها جایز می دانند که در یک عصر، چند امام امامت کنند.
آخرین امام زیدی که در یمن حکومت می کرد در سال 1341 هجری شمسی با کودتایی از رهبری
روحانی و سیاسی یمن برکنار شد و متواری گردید.)مذاهب اهل سنت و فرقۀ اسماعیلیه تألیؾ دکتر
یوسؾ فضایی( اما شیعیان اسماعیلیه بعد از امام جعفرصادق،اسماعیل پسر بزرگ او را امام می دانند.
چون اعتقاد دارند امام جعفرصادق پیش از مرگِ اسماعیل که درضمن حیات خود امام صادق اتفاق افتاد
او را امام بعدی معرفی کرده بود و لذا امامِ بعد از اسماعیل را هم محمد، پسر اسماعیل دانسته اند. این
فرقه قدرت زیادی یافت و چون امامانش فرزندان فاطمه بودند حکومتی به نام فاطمی را به مدت 270
سال در مصر برپا داشتند و حتی در دورۀ کوتاهی بؽداد مرکز حکومت عباسی را نیز به تصرؾ
درآوردند.امامت آنها هنوز ادامه دارد کریم آقاخان یکی از آخرین امامان این مذهب که بیش از بیست
میلیون پیرو دارد در سال 1337 هجری شمسی از ژنو سوئیس برای دیداری به ایران آمد و مبلػ دو
میلیون ریال به دانشگاه تهران اهدا کرد)مذاهب اهل سنت و فرقۀ اسماعیلیه دکتر یوسؾ فضایی(.
همانطور که می بینید روحانیونِ مذاهب و ادیان مختلؾ در حضور پیروان خود ادله ای را برای به خطا
بودن دیگر مذاهب و ادیان می آورند درحالیکه ممکن است دین و روش خودشان هم بتواند با ادله ای از
همان جنس متهم به خطا شود.اما اگر به آنان گفته شود که پس چرا خودتان مسئله ای مشابه در دینِ خود
دارید معمولاً در جواب می گویند که این فرق می کند و ما توضیح منطقی برای اینکه مسئلۀ ما مصداق
آنچنان اشتباهی نیست داریم و علمای ما قبلاً پاسخ اشکالات وارد شده را داده اند.
روشهای روانشناسانۀ پاسخگویی روحانیون
Page 117 of 130
در مواردی که روحانیون ادیان مختلؾ پاسخی در ذهن ندارند و می دانند که شخصِ سؤال کننده قانع نمی
شود به روشهایی متوسل می شوند که همۀ ما ممکن است در پایان مؽلطه هایمان به بعضی از آنها
متوسل شویم ولی در مورد روحانیون، بعضی از این روشها به دلیل ماهیتِ دین جنبۀ اختصاصی تری به
خود می گیرد.در این روشها معمولاً دیگر شخص سؤال کننده هدؾ نیست بلکه این شاهدان این بحث
هستند که هدؾ اصلی می باشند.روحانیون می خواهند مانع تزلزل ایمان آنها گردند و علاوه بر ایمان
مردم،آبرو و اعتبار شخص روحانی هم می تواند از مد نظرش دور نباشد. به چند روش معمول اشاره
می کنم:
یاری گرفتن از “ادعا” جهت پاسخ به اینکه چرا وعده های دینشان محقق نشده
است
روحانیون در پاسخ به سؤال دربارۀ ناموفق بودن دین در ساختن جامعه ای که وعده اش را می داده و
گاهی در پاسخ به چرایی بدتر شدن وضعیت جامعۀ دیندار نسبت به جامعه ای که دین در آن نقش کمتری
دارد جوابهای متعددی می دهند مثل اینکه آنها که جامعۀ بهتری دارند دین ما را مطالعه کرده اند و به آن
عمل کرده اند که وضعشان بهتر شده ولی ما خود به دینمان عمل نمی کنیم.یا می گویند چون ما به خوبی،
دینمان را پیاده نکرده ایم و اشکال از ماست وگرنه دینمان مشکلی ندارد و گاهی می گویند عده ای در
جامعۀ ما هستند که اگر آنها هم خوب عمل می کردند همه چیز درست می شد.یعنی در واقع چنین القاء
می کنند که وقتی جامعۀ ما درست خواهد شد که همه خوب شوند و عینا مو به مو دین را پیاده کنند
وگرنه اگر دین نصفه ونیمه اجرا شود اینطور نیست که جامعۀ دینی لااقل از جوامع بی دین، کمی بهتر
شود و فقط از حالت ایده آل پایینتر باشد بلکه اصلاً در چنین شرایطی جامعۀ دینی از جوامع بی دین هم
Page 118 of 130
بدتر می شود.گاه می گویند که دین ما درست است و جامعۀ ما هم درست خواهد شد اما این وقتی اتفاق
می افتد که منجی دینمان بیاید.
اکثر ادیان که در آؼازِ کار وعدۀ درست شدن همه چیز را می دادند در نهایت وقتی آنطور که می گفتند
نشد وعده دادند در همان دین و در آینده یک منجی خواهد آمد و یا همان پیامبر و یا یک معبود به
صورت منجی خواهد آمد و همه چیز را درست خواهد کرد به عنوان مثال:در دین بودائی گفته می شود
که دعاها را می شنود و اجابت می کند و مورد » میتریه « به نام » بودی سَتوه ها « یکی از خدایان یا
پرستش قرار می گیرد در آینده به عنوان بودای جدید ظهور خواهد کرد.)تاریخ جامع ادیان- جان
بایرناس- ترجمۀ اصؽر حکمت- صفحۀ 226 )
خدایِ محافظ کل و منشأ خیرات و مظهر مهر و محبت » ویشنو « در دین هندوان عقیده بر این است که
که یکی از سه خدای اصلی هندوهاست تاکنون نُه بار هبوط کرده یعنی به صورت موجودی مادی به
زمین آمده و ظهور دهمین او هنوز در پردۀ ؼیب ،مستور و موکول به آینده است.هندوها عقیده دارند
دربار دهم، ویشنو با شمشیری از شعلۀ آتش دردست و بر پشت اسبی سفید می آید تا حق را برقرار و
باطل را محو سازد و آنوقت مرحلۀ چهارم دور زمان است و از آن پس دنیا به آخر خواهد رسید.)تاریخ
جامع ادیان-جان بایرناس-ترجمۀ اصؽر حکمت- صفحۀ 283 .)
در دین زرتشت عقیده بر این است که زمان به دوره های متعدد سه هزار ساله تقسیم شده است و دورۀ
سه هزار سال آخر به سه دورۀ هزارساله بخش شده است و در پایان هزارسال اول “اوشتار” و در پایان
هزارسال دوم “اوشتارماه” ظهور کردند.آخرین آنها “سوشیانت”، در رأس هزارۀ سوم که آخرالزمان است
درمی رسد و روزگار با او پایان می پذیرد و این هرسه از نسل و نژاد زرتشتند زیرا که تخمه و بذر
خود او به اعجاز یزدانی در دریاچه ای در کشور ایران نهفته و ذخیره گشته است و در سرهر هزاره سه
Page 119 of 130
دوشیزۀ پاک گوهرِ عُلوی در آن دریاچه ؼوطه می زنند و آن تخمۀ الهی را به روی جهان می
آورند.)تاریخ جامع ادیان-صفحۀ 476 .)
در دین یهود از قول اَشعیاء ،پیامبر یهود گفته شده که شخصی مسیح نام بر زمین خواهد آمد و با تحمل
آلام و شداید، گناهان جهان را کفاره خواهد داد و او ناجی خلایق است)تاریخ جامع ادیان-صفحۀ 532 و
535 .)
عیسی هم که خود را مسیح موعودِ دین یهود می دانست با ادعای پیامبری خود به نوعی آؼاز ملکوت و
سلطنت الهی را اعلام کرد اما سپس به برگشتِ خود به جهان همراه با دیگر پیامبران چون
ابراهیم،اسحاق و یعقوب بشارت داد.)تاریخ جامع ادیان-صفحۀ 596 و 595 (حواریون معتقد بودند که
عیسی از مردگان برخاسته و بار دیگر سوار بر ابرها رجعت خواهد کرد.)تاریخ جامع ادیان- صفحۀ
610 .)
در دین اسلام، منجی از نسل پیامبر اسلام معرفی شده است و روایت مذاهب مختلؾ شیعه و مذاهب سنی
از این منجی تفاوتهای زیادی دارد.
تأثیر تمام آنچه گفته شد منحرؾ کردنِ ذهن مؤمنین از اینست که روحانیون جواب قابل قبولی برای رفع
تردیدها نداشته اند.در واقع سؤال از اینکه چرا وضع جامعۀ دیندار آنطور که وعده داده شده بود خوب
نیست و مثلاً عدالت و پاکی و راستگویی در آن جاری نیست و رزق و روزی مردم بعد از آنهمه دعا و
نذر و قربانی از روزیِ آنهایی که هیچکدام اینها را انجام نمی دهند بیشتر نیست سؤالی است ناشی از
تردیدهایی که در حقانیت آن دین ایجاد می شود و در مرحلۀ بعد، روحانی موظؾ به آوردن دلایلی محکم
برای اثبات راستی دین است.این گونه جوابها همانطور که قبلاً هم گفتم مجموعۀ ادعاهایی است که نه
درستی اش را روحانی می تواند ثابت کند و نه نادرستی اش را مخاطبان می توانند ثابت کنند و اینچنین
Page 120 of 130
روحانی، ذهن مؤمنینی که در جریان این گونه بحثها هستند را از اصل موضوع منحرؾ می کند و چنین
به آنها القاء می کند که چون منتقد نتوانسته این ادعاها را رد کند پس دینِ من حق است .درواقع روحانی
تمام اینها را که ادعا کرده اگر از خودش گفته، باید خودش هم ثابت کند و اگر از متون دینی گفته پس باید
درستیِ دین را با معیارهای مورد قبول ثابت کند.
کسی هم که می گوید چرا وضع جامعۀ مؤمن آنطور که وعده داده شده نیست منظورش اینست که گویا
آنکه ادعای پیامبری یا رابطه با ماوراءالطبیعه را داشته و گفته است که دستوراتی از خدا یا خدایان برای
خوشبختی مردم در این دنیا و آن دنیا آورده، راست نمی گفته و تو ای شخصِ روحانی لطفا با دلایلی
ثابت کن او واقعا مبعوث خدا بوده و راست می گفته نه اینکه ادعاهای جدیدی مطرح کن که آنها را هم
نمی شود ثابت کرد.
اما آنچه گفتیم ادعاهایی بود که روحانی مطرح می کند تا ذهن مخاطب را از این سؤال که” چرا جامعۀ
دینی آنطور که وعده داده موفق نیست “منحرؾ سازد.این ادعاها از همان اول هم مشخص است که قابل
اثبات یا رد نیستند.بعضی روحانیون وقتی اینچنین ذهن مخاطبان را درگیر اثبات یا رد این ادعاها می
بینند ادعایی بزرگتر را مطرح می کنند و آن اینکه اگر حکومت و قوانین آن کاملاً طبق دین من باشد و
چون منی بر آن نظارت و کنترل کامل داشته باشد آنوقت جامعۀ دینی ،همان خواهد شد که وعده داده
شده.
فرق این ادعا با ادعاهای قبلی اینست که این یکی قابل رد یا اثبات است و راستی آزمایی آنهم مشروط به
اینست که شرایط او محقق گردد و جامعه تمام و کمال دینی شود و در اختیار روحانیون قرار گیرد.
حال اگر مؤمنین و مردم بجای اینکه متوجه باشند ابتدا باید اصل حقانیت و الهی بودن دین اثبات شود بعد
چنین شرطِ خطرناکی جامۀ عمل بپوشد، به هوای رسیدن به جامعۀ آرمانی،حکومت را به دست
Page 121 of 130
روحانیون دهند پرواضح است که در صورت شکست خوردنِ این آزمون، پس گرفتن قدرت کار ساده ای
نخواهد بود.
البته شکست این آزمون در دید ما مردم ،اگر افراد متعصبی باشیم بازهم دین را زیر سؤال نمی برد و
بازهم روحانیونی خواهند بود که بگویند اینبار گروهی از روحانیون که قدرت را بدست گرفتند برداشت
و تفسیر خودشان را از دین اجرا کردند و برداشتهای دیگری نیز وجود دارد که آنها صحیح است و یا
اینکه باید صبر کرد تا منجی بیاید و از این قبیل سخنان جهت انحراؾ ذهن مخاطب از زیر سؤال بردن
خدایی بودن آن دین.
دراینجا لازم می بینم که به مسئلۀ برداشتهای مختلؾ از یک دین اشاره کنم.ادعای ذکر شده یعنی اینکه
برداشت گروه حاکم از دین ؼلط بوده و اگر برداشت دیگری حاکم می شد جامعه درست می شد توسط
بسیاری از منتقدین متدینِ یک حکومت دینی مطرح می شود.باید گفت که گرچه ممکن است افرادی با
اندیشه های فلسفی و یا عرفانی برداشتهای دیگری از خدای خود داشته باشند و در نتیجه بعضی از احکام
را هم به میل خود تؽییر دهند اما ایشان همواره در اقلیت هستند و ازطرفی برداشتهای خودِ آنها هم باهم
فرق می کند.در نهایت همواره اکثر مردم و روحانیون برداشتشان از دین حول محورِ متون دینی و
روشهای پیامبر آن دین است که آن روشها هم در متون کهن آن دین آمده وایشان نمی توانند انحراؾ
زیادی از این متون در احکام داشته باشند.اگرهم انحراؾ زیادی از متون یک دین و یا مذهب پیش آید
خودِ مردم متدین و اکثر روحانیت،ناراضی خواهند شد و ممکن است اصرار و فشارشان بر حکومت
دینی موجب رفع آن انحراؾ شود چراکه به هرحال تکیه گاه مردمی یک حکومت دینی همین افراد متدین
و روحانیت آن دین است و حکومت دینی نمی تواند خیلی از آنها فاصله بگیرد.
حواله کردن منتقد به پاسخی فرضی
Page 122 of 130
گاهی در زمانی که روحانیونِ ادیان، پاسخی در ذهنشان برای منتقد ندارند می گویند که پاسخی وجود
دارد و علمای والامرتبۀ دین پاسخ داده اند و بدین ترتیب،شخص منتقد را از سر باز کرده و مؤمنینِ شاهد
بحث را هم به وجود پاسخ دلگرم می کنند.اما در بعضی شرایط که روحانی به خوبی می داند که پاسخی
وجود ندارد و می داند که دیگران هم درجریان این امر هستند ممکن است بگوید که پاسخ به چنین
شبهاتی کار علمای دین است و مسلما پاسخی وجود دارد و تاکنون در این زمینه کار نشده است.درواقع
چنین القاء می کند که تاکنون این سؤالات مطرح نبوده و بزودی کار روی این سؤالات شروع می شود و
به نتیجۀ مطلوبِ مؤمنین می رسد و اگر کمی زودتر شروع شده بود تا هم اینک هم به نتیجه رسیده بود.
اینجا این سؤال پیش می آید که روحانی ای که این ادعا را می کند و می گوید حتما پاسخی وجود دارد که
در آینده بعد از بررسی علما ارائه خواهد شد.این را از کجا می داند یعنی چگونه پیش از بررسی اینقدر
مطمئن است؟
مقدس نشان دادن حیطۀ سؤال منتقدین
در موارد زیادی روحانیون، هرگونه شبهه ای را نسبت به مسائل دینی با توهین به مقدسات یکی می
کنند.این روش معمولاً وقتی بکار می رود که مؤمنینِ مخاطبِ آن روحانی درجریان بحثهای پیش آمده
نباشند که معمولاً هم ،چنین است.روحانی با این روش یعنی گفتن اینکه فلان شخص یا گروه به مقدسات
توهین کرده است مردم مؤمن را نسبت به آن شخص بیزار و دشمن ساخته و حکم حرام را به مطالعۀ
بحث انجام شده و یا رجوع به کتاب انتقادیِ نوشته شده الصاق کرده و گاه جان منتقد را تهدید می نمایند و
اینگونه، دیگر پرسشگران را نیز از گرد پرسشگری دور ساخته در دل ناباوران ترسی از مطرح شدن
ناباوریشان می افکنند.این روش از معمولترین روشهای اؼلبِ روحانیونِ بیشتر ادیان است مخصوصا وقتی آنها قدرت سیاسی هم داشته باشند.
Page 123 of 130
البته باید دانست که حتی اگر قدرت حکومتی هم نداشته باشند معمولاً به دلیل نفوذشان در قلوب مؤمنین و
نیز بودنِ قدرت فراوان مالی درنزد روحانیونِ طراز اول ادیان، اگرهم ایشان خلاؾ میل حکومت چنین
تندرویها و تهدیدهایی را نسبت به ناباوران بنمایند معمولاً از سوی حکومت با ایشان مماشات به عمل می
آید.دادگاههای تفتیش عقاید اروپا نمونه ای از چنین مَنشی در بین روحانیون مذهب کاتولیک در طی
قرنهای متمادی در سراسر اروپاست.
ادعای بازیچه بودن شخص منتقد
گاهی روحانیون با شنیدن سخن یا سؤالِ یک منتقد به جای پاسخ به او درهمان ابتدا به او می گویند که تو
تحت تأثیر فلان شخص این سؤال را مطرح می کنی و یا سخن تو تکرار حرؾ همان فرد معلوم الحال
است و به این وسیله سعی می کنند که سؤال کننده را تحقیر کنند.
منتقد می تواند پاسخ دهد که آشکار است که ما انسانها که هزاران نکته را آموخته ایم و نسبت به صدها
مسئله،صدها عقیده داریم آموخته ها و عقایدمان را درمواردی با تجربۀ مستقیم و در موارد بسیار بیشتری
از انسانهای دیگر می گیریم. حال، گرفتن عقیده از انسانهای دیگر به دو شیوه است:
یکی اینکه آن عقاید را صرفا به علت احترام و اعتباری که برای آن انسانها قائلیم قبول می کنیم اگرچه با
تجربیات مستقیم و شخصی خودمان در تضاد باشند.
دوم اینکه آنها را در کنار تجربیات و آموخته های ارزیابی شدۀ قبلی خودمان قرار می دهیم و آن عقاید
جدید را در انسجام و سامان با آن دانش قبلی می یابیم و حتی آن اظهارنظرهای دیگران را نظم دهنده به
تجربیات قبلی خود می بینیم. گویی خود، آنها را می دانستیم و فقط نمی دانستیم چگونه بیان کنیم.در این
Page 124 of 130
حالت آن عقیده،چه درست وچه نادرست ،دیگر عقیده و باور خود ما می شود و به خوبی می توانیم با
دلایل خودمان از آن دفاع نماییم.
همواره آن روحانی که از این شیوه برای تحقیر منتقدش استفاده می کند در زمانی که یک مؤمن، از تمام
گفته های صاحبِ یک نام بزرگ در دین ،پیروی می کند،حال چه صاحبِ نام، مقدس و معصوم باشد و
چه فقط یک فرد مقبول و معروؾ باشد همان روحانی،این مؤمن را تشویق و تمجید هم می کند.ضمن
اینکه خود آن روحانی هم در بیشتر افکار و اعمال، پیرو افراد معلوم الحال است و اصولاً خودِ ” معلوم
الحال “هم کلمه ایست که می تواند برای تحقیر یا تکریم بکار رود بدون اینکه منطقا چیز بد یا خوبی در
آن باشد و این فقط لحن بکاربرندۀ آن است که به آن جهت می دهد.
منحرؾ کردن ذهن سؤال کننده از نقطۀ ضعؾ دین به نقطۀ قوت آن
گاهی وقتی روحانیون پاسخی برای ایرادات وارد بر یک حکم دینی ندارند، سعی می کنند که ذهن
مخاطب را از اصل سؤال منحرؾ کرده و به نقاط قوت آن دین معطوؾ سازند.مثلاً آیۀ 34 سورۀ نساء
مردان را بر زنان تسلط و حقِ نگهبانی است به خاطر اینکه خدا بعضی را بر بعضی برتری «: می گوید
داده،و بواسطۀ اینکه مردان از مال خود به زنان نفقه می دهند. پس زنانِ شایسته و مطیع باید در ؼیبت
مردان حافظ حقوق شوهران باشند و آنچه را که خدا به حفظ آن امر فرموده نگهدارند و زنانی که از
مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنها را پند دهید و از خوابگاهشان دوری جویید و ایشان را
امروزه این آیه به مذاق خیلی از مردم ». بزنید چنانچه اطاعت کردند برای زدنشان بهانه جویی نکنید
خوش نمی آید چراکه ازنظر حقوق بشرِ مورد قبول بسیاری از مردم امروز، مردان برتری خدادادی و
ذاتی نسبت به زنان ندارند و ازطرؾ دیگر دراینجا گفته شده که اگر از مخالفت زنان خود بیمناکید نهایتا
Page 125 of 130
می توانید آنها را برای مطیع نمودن بزنید و در این جنگِ بین زن و شوهر، متهم زن است و شاکی مرد
است و قاضی هم مرد است و خودش تشخیص می دهد که چه زمانی وقتِ زدن رسیده است .
البته اینکه شدت کتک زدن چقدر می تواند باشد در این آیه نیامده و ممکن است در جاهایی دیگر
شرایطی برای آن گذاشته باشند. اما آن شرایط هرچقدرهم که ملایم باشد بازهم معترضین می توانند
بگویند که به هرحال خِفَت کتک خوردن، آنهم بعد از صدور حکم از جانب شوهر، متعلق به زن است و
گویا این حق اصولاً به زن داده نشده که اگر زمانی او نفقه و مخارج مرد را بدهد پس بتواند درصورت
صلاحدید، مرد را بزند و این برتریِ مرد به زن از فضل خدا نسبت به مرد شمرده شده است.
در قدیم، روحانیون این برتری را به عنوان یک حق ، کاملاً پذیرفته بودند و مردم هم مشکلی نداشتند اما
در این زمان که بعضی مردم از این مسئله ناخشنودند و آنرا خلاؾِ حقوق بشر و اخلاق می دانند بعضی
روحانیون هم،جهت جلب نظر مردم به ویژه زنان معترض،به حقوق زن در اسلام اشاره کرده اند و مثلاً
آنرا با حقوق زنانِ قبل از اسلام مقایسه کرده و گفته اند که پیش از آن دختران را زنده به گور می کردند
و این اسلام بوده که به زنان شخصیت و حق داده است و یا به روایات و احادیثی که در آنها ائمه و
پیامبر از زنان، تمجیدهایی به عمل آورده اند تأکید کرده اند و سعی کرده اند با محبوب نشان دادن زنان
در دید اولیاء و معافیت آنها از بعضی از احکام مثل جهاد نظر مثبت مخاطب را به این مضامین جلب
کنند و از سؤال اصلی منحرؾ گردانند.
البته بعضی از منتقدین قبول نکرده اند و گفته اند که اشکال هنوز پابرجاست و آن اینست که همچنان مرد
برتری ذاتی و نه برتری طبق شرایط خاص بر زن دارد و هنوز اوست که در جنگ زن و شوهر می
تواند حکم صادر کند و بعضا اجرا بکند ولی زن نمی تواند عکس آنرا انجام دهد.ؼیراخلاقی بودن این
حکم از دید معترضین در این است که اگر زنان بخواهند همۀ آن تعریفها و تمجیدهای یاد شده در احادیث
Page 126 of 130
و روایات و همۀ حقوق و شخصیتی که اسلام به زن داده است را به مردان بدهند و درعوض این برتری
ذاتی و این حقی که مردان در زندگی زناشویی دارند را از آنها بگیرند و همه چیز را فقط در همین یک
زمینه برعکس کنند بعید است مردان قبول کنند و از همین، نتیجه می گیرند که اخلاق براساس همان
معیار “آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند” در این حکم درنظر گرفته نشده است.
اخیراً تعدادی از علمای دینی که حس کرده اند این روش، پاسخی برای اصل سؤال نبوده و اذهان منتقد
که در طول » واضرِبوهُنَّ « را راضی نمی کند به تؽییر در ترجمۀ آیه روی آورده اند و گفته اند که کلمۀ
1400 سال گذشته به معنی ایشان را بزنید برداشت شده است معنی دیگری دارد و آن” نزد ایشان نروید”
است.البته این روش یعنی تؽییر دادن ترجمۀ یک جمله از یک معنی نزدیک به ذهن که همه در طول
سالیان متمادی آنرا برداشت کرده اند و حتی روایات و احادیث در رابطه با آن آیه هم همان معنی را تأیید
کرده اند به یک معنی دور از ذهن ،طریقه ایست که در سالهای اخیر متداول گشته و این در بین
روحانیونِ همۀ ادیان مرسوم شده است.اما باید در نظر داشت که در مورد یک متن دینی که ادعای
هدایت مردم را دارد این کار منطقی نیست.
در مورد این آیه این تؽییرِ معنی به این مفهوم است که خدای دانا از اول منظوری دیگر داشته. خدایی که
می خواسته بشر را به این هدایت کند که چه کاری را باید انجام دهد و چه کاری را نباید انجام دهد
متوجه نبوده است که جمله ای که گفته و کلمه ای که در آن بکار برده به معنی حق کتک زدن گرفته می
شود و در طول 14 قرن دستاویزی می شود برای مؤمنینی که قدری هم روحیۀ خشن دارند تا گاهی زنان
خود را هرچند با ضرباتی محدود و کنترل شده، به جهت تؽییر رفتار تنبیه نمایند و خداوند در تمام این
مدت و حتی زمانی هم که پیامبر در قید حیات بوده این آیه را تؽییر نداده و یا آیه ای در توضیح آن برای
Page 127 of 130
رفع سوءتفاهم 1400 ساله نفرستاده است و این در حالیست که روحانیون در جاهای دیگر می گویند که
خدا مخاطبینِ آیات خود را در نظر داشته و منطبق با فهم آنها صحبت کرده است.
در اینجا سؤالی پیش می آید و آن اینست که آیا روحانی یا متعصب دینی در حال دفاع از خدای خود
است؟ یعنی آیا او می خواهد با این پاسخها از حرمت خدایش دفاع کند مبادا که کسی بیاندیشد که خدا
موجودی نادان است که اینچنین اشتباهاتی از او سر می زند؟مسلما هرکس معتقد به وجود مبدأ و آفریننده
ای برای جهان باشد نمی تواند آنرا وجودی نادان تصور کند.درواقع عالم دینی یا متعصب مذهبی می
خواهد از آسمانی بودن و خدایی بودن آن دستورات و آیات دفاع کند تا بدینوسیله فکرِ اینکه آورندۀ دین،
فردی نبوده که از طرؾ خدا مبعوث شده باشد بلکه،صرفا یک مدعی پیامبری بوده به ذهن خودش و
دیگران راه نیابد.
اگر به احتمال اندک چنین فکری به ذهنِ مؤمن راه یابد ممکن است دینش را کنار بگذارد و سپس بدون
آن زندگی کند همانطور که میلیونها انسان بدون دین زندگی می کنند.البته او در ابتدا از اینکه مدتی از
عمرش را با باورهای دینی صرؾ کرده و ساعاتی از زندگی اش را به عمل به دستورات دینش پرداخته،
ناراحت خواهد بود.او همچنین در ابتدا از اینکه به آن عاقلی که فکر می کرده نبوده دلخور خواهد بود.
زیرا فکر می کند چیزهایی را باور کرده بوده که اکنون باورِ آنها را منطقی و عقلانی نمی یابد.اصولاً
یکی از دلایل تعصب و پافشاری بر دین هم همین است که شخص نمی خواهد قبول کند ممکن است
سالیانی را در اشتباه بوده باشد.اما پس از قبول این مطلب که دین داری اش امری خطا بوده ،حتی به
اینکه این توانایی را داشته که آنرا علیرؼم سختیهای روانیِ این کار و با کمک فکر و اندیشه اش نقد
بنماید و تصمیم نهایی را در موردش بگیرد افتخار خواهد کرد.بعید است که شما کسی را ببینید که این
کار را کرده باشد و سرافکنده یا پشیمان باشد.
Page 128 of 130
اما در مورد یک روحانی چه؟یک روحانی اگر فکر خدایی نبودن پیامبر و دینش به ذهنش خطور کند به
این معنی است که ممکن است مجبور شود علاوه بر گذشتن از عقیده اش ، از احترامش نزد دینداران هم
محروم گردد.او سالها روحانیت را بعنوان شؽلش یا یکی از مشاؼلش انتخاب کرده.پس، ازعایدی حاصل
از روحانیت هم محروم می گردد.اگر روحانی والامرتبه ای باشد اموال و قدرت زیادی به سبب این شؽل
و مقام دارد که دل کندن از آنها بسی مشکلتر از کنار گذاشتن ایمان دینی برای یک فرد عادی
است.آشکار شدن بی دینیِ یک روحانی حتی می تواند برای او خطرات جانی هم داشته باشد.پس عواملی
که باعث متدین ماندنِ یک روحانی و اصرار او بر حقانیت دینش می شود بسیار قوی تر از عوامل مؤثر
بر یک مؤمن معمولی است.پس این انتظار از یک روحانی که در بابِ دینش منصفانه نظر دهد انتظاری
بی جاست.
بسیاری مؤمنین وقتی صحبت از وجود دلایلی دال بر الهی نبودن دینشان می شود به سراغ کتب نوشته
شده توسط روحانیون و علمای دینیِ شان می روند و توقع دارند که نظر منصفانه را از آنها بشنوند.
البته مؤمنین، پیشتر انتظار دارند که “جواب” منتقدان را از روحانیون بشنوند تا دلشان آرام گیرد و
قضاوت نهایی را در گفتارِ روحانیونِ خویش می جویند و نه در تحلیل وبررسی خود از آنچه می خوانند
یا می شنوند . اگر یک روحانی با مؽلطه های متعدد به نتیجۀ نهای اش که از همان ابتدا هم معلوم است
که چیست برسد ،مؤمن هم همان مؽلطه ها را هرچند مؽلطه بودنشان آشکار باشد می پذیرد چون برای او
آشکار نیست.
برای بسیاری مؤمنین مؽلطه های یک روحانی آشکار نیست زیرا مؤمن هر پاسخی را که از روحانی
پس این پاسخ به انتقاد وجود دارد. پس انتقاد بی پاسخ نمانده « می شنود تحت این عنوان می پذیرد که
Page 129 of 130
آیا این « بعید است مؤمن به پاسخ روحانی با دیدۀ تردید نگاه کند و لحظه ای به خود بگوید که » است
»؟ پاسخ منطقی است
ما چه مؤمن باشیم و چه روحانی، می توانیم بسیار باهوش و تحصیل کرده و در زمینه های مختلؾ
زندگی و کاری منصؾ و دقیق النظر باشیم. ولی طرز برخورد ما با انتقاد دربارۀ دین ارتباط چندانی به
هوش،دانش،انصاؾ و دقت نظرمان ندارد. مؽز ما پیش از اینکه از تواناییهایش در بررسی انتقادات از
دین، جهت کشؾ حقیقت دربارۀ دین استفاده کند حقیقت را کشؾ شده در نظر گرفته و تنها به راههایی
برای دور افکندن سؤال می پردازد و این در روحانیون شدیدتر است.
قدرت در بحث و استدلال یکی از افتخارات روحانیون است و می توانند واقعا هم قوی باشند اما به
شرطی که بحث دربارۀ موضوعاتِ دینی و آنهم در چارچوب خودِ دین باشد مثل اینکه منظور از اینکه
عیسی پسر خداست چیست و یا اینکه منظور از عرش خدا چیست و یا عدالت خدا به چه معناست.همچنین
آنها در بحث پیرامون نقد مذاهب و ادیان دیگر هم می توانند قوی باشند.ولی به ندرت پیش می آید که یک
روحانی با یک منکر دین بحث کند مخصوصا اگر روحانیِ باتجربه ای باشد و از آن بعیدتر این است که
یک روحانی در جمعِ مؤمنین و عده ای شاهد با منکرینِ دین بحث کند.معمولاً اگر روحانی در بین جامعۀ
مؤمنین باشد با قدرت نمایی هایی که ذکرش رفت سعی در راندن منتقدینِ دین از اطراؾ خود و مردم می
کند و اگر در جایی باشد که قدرتِ این کار را نداشته باشد سعی می کند وارد بحث نشود و یا اگر شود به
بهانه ای پاسخ را به آینده موکول کند.
قصد ندارم بگویم کسی در این داستانِ دین، شخصیتِ ” بد” است و کسی دیگر شخصیت “خوب”.بلکه
آنچه گفتم حاصل خصوصیات روانی ما انسانهاست.همۀ ما زمانی کودک بوده ایم. آنچه در کودکی به ما
آموخته می شود و نحوۀ این آموزش است که در کنار خصوصیات روانی ما از ما یک مؤمن متعصب و
Page 130 of 130
یا یک روحانی با خصوصیات ذکر شده می سازد.وقتی در دوران کودکی تنها با یک دین و عقیده و آنهم
تحت عنوان امری مقدس و حقیقتی ؼیرقابل تردید آشنا می شویم این طرز فکرِ کسب شده، فاصلۀ ما را
از حقیقت زیاد می کند و وقتی این فاصله زیاد شد دیگر از دستِ هیچکس حتی خودمان کاری برنمی آید
و زندگی خودمان و گاه زندگی دیگران را براساس باورهای تلقین شده به خودمان می سازیم.

 

 

 به امید اگاهی ایرانی

 

پایان



0 comments ↓

There are no comments yet...Kick things off by filling out the form below..

Leave a Comment